گر ماه.....

گر ماه من برافکند از رخ نقاب را
1
2
3
4
5
6
7
8
9
گر ماه من برافکند از رخ نقاب را گویی دو چشم جادوی عابدفریب او اول نظر ز دست برفتم عنان عقل گفتم مگر به وصل رهایی بود ز عشق دعوی درست نیست گر از دست نازنین عشق آدمیتست گر این ذوق در تو نیست آتش بیار و خرمن آزادگان بسوز قوم از شراب مست وز منظور بی​نصیب سعدی نگفتمت که مرو در کمند عشق                  
برقع فروهلد به جمال آفتاب را بر چشم من به سحر ببستند خواب را وان را که عقل رفت چه داند صواب را بی​حاصلست خوردن مستسقی آب را چون شربت شکر نخوری زهر ناب را همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را تا پادشه خراج نخواهد خراب را من مست از او چنان که نخواهم شراب را تیر       نظر     بیفکند      افراسیاب      را
 

امید و امیدوار

 

 

    چه خوش باشد که بعد از انتظاری   

            به امیدی رسد امیدوار

 

 

 

 

 

فانوس انتظار را چگونه روشن کنم؟

فقط این دو جمله را برای خود تفصیر کن...

من انتظار دارم...

من در انتظارم...

کدامین واژه از برای انتظار شیواترست؟

داشتن؟

یا

 بودن؟

 

پی نوشته: 

چند صباهسیت که درست در دست تو در کوچه های انتظار لحظه ها راسرنگون می کنم..

 

 

 

 

 

یه سوال!

وقتی یکی از این " انتظار " حرف میزنه یاد چی می افتی؟

چه تصاویری در چشمانت واژگون می شد؟

چه معانی به جان و دلت رسوب می کند؟

چه حرفهایی در دلت آباد می شد؟

تا به کجا می روی؟

تا به کدامین عصر پر می زنی؟

 

lonelynightsmg4.jpg
 
 
پی نوشته: 
  
باز پروانه ی دلم شوق پرواز دارد...
 
 
 
 
 
 

 

 

﴿وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِي الأَرْضِ جَمِيعاً مَّا أَلَّفَتْ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ

 وَلَكِنَّ اللّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ 

 


الله

منو تو آغوشت بگیر خدا ، می خوام بخوابم

آخه تو تنها کسی بودی ، که دادی جوابم

منو تو آغوشت بگیر ، می خوام برات بخونم

روی زمین چقدر بده ، می خوام پیشت بمونم

کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری ؟!

خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری

کی گفته باید گریه ی شبامو در بیاری ؟!

تا لحظه ای وقت شریفتو واسم بذاری

توی آغوش تو آرامش محضه

منو با خودت ببر ، حتی یه لحظه

بغلم کن ، منو وردار ببرم دور

ببرم از این زمین سرد و ناجور

وقتی باید واسه ی رها شدن ، یه بی فروغ بود

واسه آرامش نسبی ، کلی حرفای دروغ بود

توی دنیا هر چیزی قیمتی داره ، حتی وجدان

اینا رو هیچ جا ندیدم ، نه تو انجیل ، نه تو قرآن

وقتی دنیا همه حرف پوچ و مفته

صدای هق هقتو پس کی شنفته ؟

تو که می گی پیشمی تا لحظه ی مرگ

این که می گن می شکنی، رنجم می دی ، بگو کی گفته ؟

توی آغوش تو دیگه تنها نیستم

هر نفس اسیر دست غم ها نیستم

دیگه عاشقانه تر از عاشقانه ام

واسه موندن دیگه با بهار بهانه ام

توی آغوش تو از درد خبری نیست

از دروغ و حرفای سرد اثری نیست

نمی بینی کسی از هراس نونش

جلو حرف ناصواب ، بنده زبونش

توی آغوش تو آرامش محضه

منو با خودت ببر ، حتی یه لحظه

بغلم کن ، منو بردار ببرم دور

ببرم از این زمین سرد و ناجور ...

 

پی نوشته:    

چتر برای چه ؟ ... خیال که خیس نمی شود !

 

 

گاه..

 

 

 

گاهی گمان نمی کنی ، اما چه می شود !!
گاهی نمی شود که نمی شود ...
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته ، قرعه به نام تو می شود ...

 

اللّهُمَّ صَلِ عَلى مٌحَمَّد وَ آلِ مٌحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

 

پی نوشت :

ساقي به مژدگاني عيش از درم درآي/تا يك دم از دلم غم دنيا به در بري...

 

 


 

 

بیاییم کمی بالاتر رویم...

 

یا منیر

 

عقل همانند کوهستانی است که رسیدن به قله های بلندش از دست هر کسی بر نمی آید. از دور

زیباست ولی وقتی به کارش بگیری و بخواهی درونش را بکاوی، آنگاه است که می بینی عقل چیست.

درون عقل به مثابه کوه، عقابی زندگی می کند بنام عشق.

این عقاب در بالاترین قله عقل لانه ساخته و در بلندترین ارتفاعات ممکن پرواز می کند.

 عقل در سیطره اوست.

عقل در زیر بالهای عشق همانند قطره ای است در برابر دریا.

عقل در برابر عشق همانند طفل چند ماهه ای است که مادر تمام زیر و بم آن را می داند و

در نظر عشق، عقل چیزی برای عرضه ندارد.

رسیدن به عشق واقعی و خالص کار هر کسی نیست. چون عقاب هیچگاه لانه اش را در دسترس

 نمی سازد.

این عقاب است که جای جای کوه را می شناسد و با یک نگاه آنچه که از زیرپای خود بخواهد را می بیند.

 این عشق است که افسار عقل را بدست گرفته و آن را به هر سو که بخواهد می کشد.

 

تشخیص عقاب در کوه از دیگر پرندگان گاهی دشوار است و افراد اکثرا با دیدن پرندگان دیگر 

 همچون باز و... - می پندارند عقاب دیده اند و از خوش شانسی به خود می بالند٬

 همانند عشق که هر عاشقی فکر می کند عشقش آن عشق حقیقی است و آن عشق خالص.

 فرق نمی کند عشق زمینی باشد یا آسمانی٬

 گاه افراد فکر می کنند آنها هستند که به خدا نزدیکترند و می توانند

با ظاهر سازی به خدا نزدیک شوند و می پندارند عقاب دیده اند،

ولی زهی خیال باطل که در جلوی چشمانشان بازی بیش نیست٬

 و دسترسی به عشق حقیقی کاری دشوار است که فقط با تلاش بدست می آید نه با نگاه کردن

و با عمل.

گفته اند که اگر می خواهید در امری پیروز شوید بدان عشق بورزید.

و عشق، عقاب عقل است، بیاییم کمی بالاتر رویم...

 

پی نوشته:    

بین زمین و آسمان در نوسانم

            از سقوط می ترسم

                              آسمان من ،

                                     بالا بکش مرا ...

 

 

 

 

از چه بنالم؟

 

 

ساقی به دست باش ، كه غم در كمين ماست

مطرب نگاه دار ، همين ره كه می زنی

 

پی نوشته:    

با تعادلت

نظم دنیای مرا به هم زده ای

                        و من غرق حیرتم !

 

 

ادامه نوشته

 

 

هر چه به من می رسد بوی قفس می دهد          جز تو که پر می دهی تا بپرانی مرا !

 


هوالعلیم ...

 

خداوندا آنان که دل به تو داده اند


انیسی مهربان و دوستی روشن مهر و نازنین یافته اند

 

اسرار نگفتنی را به تو می گویند

 

هر چه می خواهند از تو می خواهند

 

الهی اینان در دیار غربت پراکنده اند

 

و سخت بی کس و بی آشنا به سر می برند

 

جهانیان از عاشقان تو بیگانه اند

 

و خودپرستان از سوز و گداز عشق بی خبر

 

الهی هر آن دم که از وحشت تنهایی به تنگ آمدند

 

با یاد تو سرگرم می گردند

 

و با دورنمای وصال تو ، خوشحال و شادمان می گردند

 

همچون پرتوی که به خورشید بازگردد

 

و همانند قطره ای که در دریا فانی شود

 

هستی اندک خود را در اقیانوس بیکران وجود ، محو خواهند کرد

 

الهی دامنه ی لغت کوتاه است و هیجان ضمیر بی پایان

 

دل می خروشد و جان می نالد

 

معانی در صندوق سینه بر سر هم توده انباشته است

 

کو آن واژه ای که بتواند ترجمان احساسات باشد

 

و اسرار دل را بی پروا فاش کند

 

پروردگارا هر آن دم که زبانم رازنگفته خاموش گردد

 

وگفتارم در آغاز به پایان رسد

 

تو اسرارم را ناگفته بدان و شکوایم را بی نگارش بخوان

 

اگرچه آرزوهای من سخت دشوار و مشکل است

 

اما در پیشگاه عظمت و قدرت تو ای خداوند مهربان

 

بسیار ناچیز و آسان است ...

 

پی نوشته:   

و نهان آسمان ها و زمین از آن خداست و تمام کار ها به او بازگردانده می شود پس او را پرستش کن و

 بر او توکل نمای و پروردگار تو از آن چه انجام می دهید غافل نیست...

در این راه امید پیچ در پیچ /مرا لطف تو می باشد دگر هیچ

 

 

       

 


 

قَـالَ
الـــإمَـــام
جَـعــفَـرالـصــَّادِق
(عَلَیهِ السَّلام): أفضَلُ العِبادَة
الـعِـلمُ بِالـلّهِ وَ الـتَّـواضُـعَ لَـهُ.

امام جعفرصادق(علیه السلام)
فرمودند:بهترین عبادت،
مـعـرفـت خــدا و
تواضع برای او
ست.

       

چون هنگام شهادت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) شد، آنحضرت دیده های خود را گشودند و فرمودند: خویشان مرا جمع کنید.چون همه جمع شدند، بسوی ایشان نظر کردند و فرمودند: شفاعت ما نمی رسد به کسیکه نماز را سبک شمارد و اعتنا به شأن آن ننماید. 

 


                                                                                    


«اَلسَّلامُعَلَيکَيابنَالزَّهراءِ)»


**
شـهــر مـدیـنـه گـشـته سـیـه پوش                   شــمـع ولایــت گـردیــده خـامـوش **

         ** کـشـتـه شـد صـادق آل مـحـمّـد(ص)                    شـشـمـیـن اخـتـر سـپـهــر سـرمـد **

         ** شـد رهـبـر دیـن مـسـمـوم انـگور                     از جور و ظـلم بـیـداد مـنـصـور(ل) **

         ** یـثـرب از ماتـمش غـرق عـزا شد                    مـحشر از قتـل جانـسوزش بپا شد **

         ** موسی بن جعفر(ع)افسرده حالست                    از داغ بـابـا شـکـسـتـه بــال اسـت **

         ** در بـقـیع شد تن پاکش چو مدفون                    شـیـعـیـان جـهـان گـردید دل خـون **

         ** جـان هــا فــدای امــام صـــادق(ع)                     سـلـطـان مــذهـب قــرآن نــاطـــق **

         ** قـلـب عـالـم ز قــتــل او شکـسـته                     گـرد غــم بر دل شــیــعــه نشسته **

 

 

 

*اللّهم عجّل لوليک الفرج*

 

 

صلی الله علیک یا صادق آل محمد(علیهم السلام)

 

«اَلسَّلامُعَلَيکَياجَعفَرَبنَمُحَمَّدٍأيُّهَاالصَّادِقُ(ع)» 

 سفـارش امام صـادق(ع) این است                                              
                                                      
نـماز با ولایــت، اصـل دیـن است             

۲۵ شوّال المکرّم، شهادت مظلومانه و جانسوز ششمین پیشوای شیعیان، قرآن ناطق، حضرت امام جعفرصادق(علیه السلام) را به پیشگاه مقدس و منور قطب عالم امکان، بقیة الله فی الأرضین، حضرت مهدی صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و تمامی شیعیان و محبان آنحضرت تسلیت و تعزیت عرض می نمائیم. 
   

 

قَالَ الإمَام جَعفَرالصَّادِق(عَلَیهِ السَّلام): ثَلاثَةٌ لاتُعرف إلاّ فِي ثَلاثِ مَواطِن:
لایُعرَف الحَلیم إلاّ عِندَ الغَضَبِ، وَ لا الشُّجاع إلاّ عِندَ
الحَربِ، وَ لا أخ إلاّ عِندَ الحاجَةِ.

امام جعفرصادق(علیه السلام) فرمودند:
سه کس اند که شناخته نشوند، جز در سه جا:
حلیم شناخته نشود، جز هنگام خشم، و شجاع شناخته
نشود،جز در نبرد،و برادر و دوست شناخته نشود،جز هنگام نیاز به او.

 


قَالَ الإمَام جَعفَرالصَّادِق(عَلَیهِ السَّلام):
مِن أوثَق عرِی الایمَانِ أن تحبّ فِي اللهِ وَ
تبغـض فِي الـلّهِ وَ تعـطِي فِي الـلّهِ وَ تمـنع فِي الـلّهِ.

امام جعفرصادق(علیه السلام) فرمودند: محکمترین
حلقـه های ایمان این است که در راه خـدا
دوسـت بداری، و در راه خدا دشمـن
بداری، و در راه خدا اعطاء کنی،
ودر راه خدا دریغ کنی
.

 

 

من . سایه .مولوی

 

چو نماز شام ، هر کس بنهد چراغ و خوانی 

 منم و خیال یاری ، غم و نوحه و فغانی

چو وضو ز اشک سازم ، بود آتشین نمازم

در مسجدم بسوزد ، چو بدو رسد اذانی

رخ قبله‌ام کجا شد ، که نماز من قضا شد

ز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی

عجبا نماز مستان ، تو بگو درست هست آن

که نداند او زمانی ، نشناسد او مکانی 

 عجبا دو رکعت است این ! عجبا که هشتمین است !

عجبا چه سوره خواندم ، چو نداشتم زبانی !

درِ حق چگونه کوبم ؟ که نه دست ماند و نه دل

 دل و دست چون تو بردی ، بده ای خدا امانی

به خدا خبر ندارم ، چو نماز می‌گزارم

که تمام شد رکوعی ، که امام شد فلانی

 پس از این چو سایه باشم ، پس و پیش هر امامی

که بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی

به رکوع سایه منگر ، به قیام سایه منگر

مطلب ز سایه قصدی ، مطلب ز سایه جانی

 ز حساب رست سایه ، که به جان غیر جنبد 

 که همی ‌زند دو دستک ، که کجاست سایه دانی

چو شه است سایه بانم ، چو روان شود روانم

چو نشیند او نشستم ، به کرانه ی دکانی

 

اللّهُمَّ صَلِ عَلى مٌحَمَّد وَ آلِ مٌحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

 

پی نوشت :

 دچار درد مزمنی شده ام به نام بی قراری ...

دلم هوای غروب های پی در پی دارد !

خدا جون کمک کن مثل همیشه....

 

 

ادامه نوشته

مژده ای دل

 

 

نه غمی میرود ونی هوسی می آید
عجب ای دل که هنوزت نفسی می آید
با تو آه دل گرم و دم گیرایی نیست
من اگر داد زنم دادرسی می آید
هر غمی هست در خانه ی ما می پرسد
ناکسی بین به سراغ چه کسی می آید
اختر شب به فغان دل یوسف در چاه
گفت خاموش که بانگ جرسی می آید
مرغ محبوس گرش در چمن آزاد کنی
باز مسکین به هوای قفسی می آید
برو از سر پل آفاق ببین سیل قرون
کاروانی که بسی رفت و بسی می آید
شبروان دست گرفتند به دیوار و عصا
کز در شحنه صدای عسسی می آید
موسی تیره شب وادی ایمن داند
کز کجا جلوه ی قدس قبسی می آید
« شهریارا » سحر از خواجه زدم فالی گفت :
« مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید »

پی نوشته:   

گرچه مجنونم و صحراي جنون جاي من است / ليك ديوانه تر از من ، دل شيداي من است.


 

ادامه نوشته

کاش...

 

هوالمحبوب

﴿   و لا یمکن الفرار من حکومتک  ﴾

 

 این روزا عجیب می پیچه تو دالان های شکسته و خرابه ی دلم ...

این ای کاش ها...

nbe76u0lsvw2sk9q6hlm.jpg

 


زیباترینم !

فقط یک سوال ... نه ؛ چندین سوال دارم از حضورت !

چرا هر گاه می خواهم حرفی بزنم ، زبانم را می بندی و دستانم را در دستانت سخت می فشری

 که مبادا ... ؟ چرا ؟

چرا نمی گذاری بگویم ؟!

چرا پیش از آن که کلامی بر زبان آورم ، حرفی در دهانم می گذاری ؛ تا از نای دیگری بنالم ؟! ... چرا ؟

غیرت است این ؛ یا مصلحت ؟؟؟

حکمت است ؛ یا شاید ... ؟؟؟

اگر هیچ یک نیست ؛ پس به کدامین بهای شگفت ، مرا فقط برای خودت می خواهی ؟؟؟

لیلاترینم !

تو که می دانی شیشه ی عمرم در دست توست

تو که می دانی قرن هاست شبان شیدای دشت جنون توام !!

 تو که می دانی دیری ست ، دنیا و آخرتم را در بازار دلدادگی ، با عشق تو تاخت زده ام !

بگو ... جز تو دیده به دیدار کدامین دلدار باز کرده ام ؛ که گاه و بی گاه گزلک غیرت را نشانم می دهی ؟!

بی تای من !

خوب می دانی که پرنده ی دست آموز تو هر جا بپرد ؛ دوباره باز می گردد و می چرخد و می چرخد

و بر شانه ی استوار و امن تو می نشیند ...

از آستان عشق ، کجا می توان شدن ؟!

و

 ای زیباترینم ٬ لیلاترینم  و بی تاترینم مرا به حال خودم وا مگذار...

 

 

پی نوشته:   

کاش

لحظه ای دنیا سکوت می کرد

         تا صدای خدا به گوش می رسید.

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد/مابه او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

وقتی که تو با هر نفسی مونس جانی / یعنی همه جا تو ، همه جا تو ، همه جا تو

 

 

ادامه نوشته

شما چطور؟

 

 

غـم هـا جـدا نمی شود از مــا،شما چطور؟

وا کــرده ایــــم دست تمنا، شما چطور؟

دردا که در کرانــه ایـن کـهـنه روزگـــار

مـا مانده ایم و خیلِ تماشا، شما چطور؟

مـائیم و رنج نــامـهِ دشتِ عـطـش زده

گـم گشته در حــوالـیِ دریا ،شما چطور؟...

 

 

 

پی نوشته:   

 كابوس هاي شبانه

          دست پريشاني هاي روزانه را

                                از پشت بسته اند ! 

 

 

 

باز امشب...

 

 

باز امشب میان واژه ها انگار

درگیرم

من از این واژه های تلخ و تکراری

دلگیرم

شب رویا و کابوسش

تن تب دار و درمانش

طلوع صبح و بیداری

من و تکرار تنهایی

هوای تازه و نم دار

شکایت های بس غم دار

دل بی تاب یک عاشق

نوای ناله های دل

کبوترهای آزادش

رها،در اوج،بر بامش

من و این زورق تنها

تو و این ناخدایی ها

حضور تازه ی فانوس

و قلبم با غمت مأنوس

سخن از آرزوهایم

نهان در قلب ،رویایم

هوای دیدنت در دل

امید ِعاشق بیدل

دوباره بیقراریهای یک نامه

دوباره این من ِ درگیر یک ناله

و باز هم انتهای شب...

سکوت سرد و اجباری

خداحافظ

و دلداری

امیدم، بودن ِ فردا

بهانه

خواب و یک رویا

 

 

 

پی نوشته:   

جانا سخن از زبان حال ما هم بگو...

وقتی که عمق فاصله بسیار می شود. دل در حصار ثـــانیه  بیمار مــــی شــود 
 

 

دل تنگی...

             

 

                             دلم برای كسی تنگ است

                كه آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد      

                        و گیسوان بلندش را به بادها می داد  

                       و دستهای سپیدش را به آب می بخشید

                            دلم برای كسی تنگ است

      كه چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

                     وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

                               دلم برای كسی تنگ است

              كه همچو كودك معصومی دلش برای دلم می سوخت

                              و مهربانی را نثار من می كرد

                                دلم برای كسی تنگ است

                            كه تا شمال ترین شمال با من رفت

                              و در جنوب ترین جنوب با من بود

                                     همیشه در همه جا

          آه با كه بتوان گفت كه بود با من و پیوسته نیز بی من بود

                          كار من ز فراقش فغان و شیون بود

                                 كسی كه بی من ماند
                                كسی كه با من نیست

                                        كسی که...

                                  .... دگر کافی ست!!!

                                 

 

                    

 

پی نوشته:   

 دل دریا رو نوشتی ... همه دنیا رو نوشتی

                                              دل ما رو بنویس.

 زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم/ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم...

 

 

ادامه نوشته

آه اي...

 

آه ای صبا چون تو مدهوشم من

خود فراموشم من

خانه بر دوشم من خانه بر دوش.

من در پیش کو به کو افتادم

دل به عشقش دادم

حلقه بر گوشم من

حلقه برگوش

گر در کویش برسی برسان

این پیام مرا

بی چراغ رویت دل ندارد دیگر تاب این شبهای سردو خاموش...

 

 پی نوشته:   

روزها را یکی یکی می شمرم

                تا " روز مبادا " ...

                        پلک نمی زنم

                             مبادا ، بیاید و آهسته بگذرد !

 

 

 

خون گریه...

 

 

يادگار از تو همين سوخته جاني است مرا
شعله از توست ، اگر گرم زباني است مرا

 به تماشاي تن سوخته ات آمده ام
مرگ من باد که اين گونه تواني است مرا

نه زخون گريه آن زخم ، گزيري ست تو را
نه از اين گريه يکريز ، اماني است مرا


باورم نيست ، نگاه تو و اين خاموشي؟
باز برگردش چشم تو گماني است مرا

چه زنم لاف و رفاقت ؟ نه غمم چون غم توست
نه از آن گرم دلي هيچ نشاني است مرا

گو بسوزد تنه خشک مرا غم ، که به کف
برگ و باري نبود دير زماني است مرا

عرق شرم دلم بود که از چشمم ريخت!
ورنه برکشته تو گريه روا نيست مرا

 

 

گوهر

 

 

 

 

اشك

ای كاش مردم قدر اشك رامی دانستند، منتها به اشك می گویندآب دیده ؛ ولی باید دیدچه دیده كه

 آن اشك راریخته ؟

اگرچشمش به یك آب وعلفی خورده وآن اشك را ریخته ، قیمت آن دیده هم معلوم است

ولی اگركسی چشمش به آن معشوق ازلی افتاده و داردگریه می كند هر دانه اش گنج است

و همه نعمتها و دولتها و خواسته ها و آرزوها رادرهمان نگاه به انسان می دهند .

 

 

طالب

اگرانسان یك عظمتی راطالب بشود نشانه عظمت روح خودش هست،

هركس كه گفت من طالب مطلوبی هستم نشانه اینست كه قابلیت واستعداد رسیدن به آن

مطلوب راهم دارد .

و حتما تلاش هم می كند و حتماهم می رسد، هرچه راطلب كردید بدانیدكه به آن خواهید

 رسید فكرنكنیدكه چیزی بزرگتر از آنست كه به آن برسید.

  

دارو

عشق دارو و نوش داروی همه دردهاست چون همه دردها را در خودش حل می کند .

 

دکتر حسین الهی قمشه‌ای  

 

 

  پی نوشته:   

وای چقدر دلم هوس انار کرده...

شفارس دوسته عزیز که گفته بود عکس کم داره وبلاگمون...  

 

 

 

 

 

گذشتیم

 

 

از رنگ بریدیم و ز دیدار گذشتیم

با چشم فرو بسته ز گلزار گذشتیم

در باغ جهان پا نگرفتیم چنان سرو

چون سایه سبک از سر دیوار گذشتیم

در راه سبک سیر نه پستی نه بلندی است

ابریم و از این دامنه هموار گذشتیم

پندار برانگیخته صد نقش فسون رنگ

این پرده دریدیم و زپندار گذشتیم

دیدیم غباری چو بر آن ، جامه فکندیم

از جاده دنیا چه سبکبار گذشتیم

خفتیم و شدیم از گذر خواب خبردار

از رهگذر خواب چه بیدار گذشتیم

از آمدن و رفتن ما کس نشد آگاه     

از رهرو این خانه پریوار گذشتیم      

 

 

  غزلی از سهراب سپهری             

 

 

   

به کجا چنین شتابان ؟؟؟

 

 

اِنّا لِلّه ‌ و‌ انّا ‌الیه ‌الّراجعون.

سلام مسافر آسمان !

امروز با خبر شدم که فرزند دوسته عزیزم این عالمه فانی را در سن نوجوانی بعد از دو هفته بستری

شدن روی تخته بیمارستان وداع گفت ...

چه دنیایه بی انصافیه!

تا دیروز مادری که با تب بچه اش هزاران بار میمردو زنده می شد حالا باید یاد بگیره که صبورانه فراغ

و دوری پاره جگرش رو تحمل کنه...



یا پدری که تا دیروز تمام تلاشش تأمین نیاز فرزندش بود الان باید برگه ای را امضاء کند تا زحمت چندین

ساله و ثمره تلاش خود را ناجی چندین گرفتاری کند تا ثابت کند هنوز مردی و مردانگی در وجود انسانها

 زنده هست....

 

      پی نوشته:

                      ان الله مع الصابرین !

 

 


 

 

 

 

 

بسیاری چیزها مقدر است که رنگ ببازند ... نابود گردند ... یا ناپدید شوند

تو را می خواهم

که هرگز رنگ نمی بازی ... و هرگز ناپدید نمی شوی

 

 

 

 

 

 

هوالمحبوب

 

ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما

انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ

ای بحر پر مرجان من والله سبک شد جان من

این جان سرگردان من از گردش این آسیا

ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله

اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا

نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو

از چون مگو بی چون برو زیرا که جان را نیست جا

گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شد

گر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا

از سر دل بیرون نه ای بنمای رو کایینه ای

چون عشق را سر فتنه ای پیش تو آید فتنه ها

گویی مرا چون می روی گستاخ و افزون می روی

بنگر که در خون می روی آخر نگویی تا کجا

گفتم کز آتش های دل بر روی مفرش های دل

می غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا

هر دم رسولی می رسد جان را گریبان می کشد

بر دل خیالی می دود یعنی به اصل خود بیا

دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو

نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا

 

دیوان شمس

 

اللّهُمَّ صَلِ عَلى مٌحَمَّد وَ آلِ مٌحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

 

 

 

پی نوشت :

دل از دار
دار از دل
دلدار تويي
بگو به پنبه زن ها بزنند
كه ما برقصيم اگر ساز تويي...

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم /چه بگویم ، که غم از دل برود چون تو بیایی

 


 

دو دو تا هشت تا!

 

 

 

الهی !

کیف انسیک و لم تزل ذاکری و کیف الهو عنک و انت مراقبی

خدایا چگونه فراموشت كنم ، با اين كه تو هميشه به ياد منى ؟! و چگونه از تو غافل گردم ، با اين

كه تو هميشه مراقب من هستى ؟!

 

 

                                          به خدا می گم سلام؛ میگه صدتا سلام.

به خدا میگم دوستت دارم؛ می گه من عاشقتم.

به خدا می گم روزی من رو قطع نکن؛ میگه بیشترم می کنم.

به خدا می گم دستمو بگیر، کمکم کن؛ می گه بیا برسونمت.

به خدا می گم منو می بخشی؛ می گه بخشش که سهله، عوضش ثوابم می دم.

به خدا می گم دو دو تا؛ می گه هشت تا!

 

 

 

 

 

دوست عزیز لطفا به ادامه مطالب مراجعه نکنید

فوضولی نکن بچه!

شاید به تو ربط نداره...

 

 

 

 

ادامه نوشته

خیلی زود خواهی آمد...

 

 

 خیلی زود که برگردی
باز برای بی تو ماندن من
هزاره ای ست
که پرشکوفه ترین کلمات مرا در غیاب نور
 به خواب سایه خواهد برد
 سفر به سلامت
 پرنده ی دخترانه ترانه
 تنها تو می دانی
که هیچ پیش گویی از خوابگزاران محرم آسمان
گمان نخواهد برد
 که من از بازجست بی سرانجام آن سفر کرده
 روزی به عریان ترین رویا ها خواهم رسید
من مجبور به باور بی دلیل این دقیقه ام
که خداوند از آخرین سهم ستارگان
تو را برای تنهاترین شاعر فرودستان خسته فرستاده است
 هنوز نرفته از عطر آب و آواز نیزه ها
بین تشنگی های تو منتهای کجا
به شامات شبانه ام می برد
بازآ...
 که غیاب تو از حدود این همه رویا
هزاره ای ست ... فرستاده ی آخرین آواز آدمی

 

اللّهُمَّ صَلِ عَلى مٌحَمَّد وَ آلِ مٌحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

پی نوشته:

با سایه تو را نمی پســــندم /عشق است و هزار بدگمانی

 

 

اللّهم عجّل لوليک الفرج

 

 دوست عزیز لطفا به ادامه مطالب مراجعه نکنید

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

شهادت حضرت عبدالعظيم حسني(ع)وحضرت حمزه سيدالشهداء(ع)

 

«السلام عليک يا عبدالعظيم حسني(ع)»

 «السلام علیک یا سیدالکریم»

پانزدهم ماه شوال المکرّم، شهادت حضرت عبدالعظيم حسني(عليه السلام) و عموي پيغمبراکرم(صلي الله عليه و آله وسلم) حضرت حمزه سيد الشهداء(عليه السلام) را به پيشگاه مقدس و منور حضرت صاحب العصر و الزّمان حجة بن الحسن العسکري حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) و تمامي شيعيان و دوستداران آن بزرگواران، تسليت و تعزيت عرض مينمائيم.

 

              ** بيا يابن الحسن(عج) دلها دو نيم ست **
                                             ** عـزاي حمزه(ع) با عبدالعظيم(ع) ست **


 

«اَلسَّلامُ عَلَيکَ يَا عَبدُالعَظِيمِ حَسَني)»

در وسائل:(کتاب مزار) باب «استحباب زيارت قبر مطهر حضرت عبدالعظيم بن عبدالله حسني در ري» از محمد بن يحيي از کسي که وارد شد بر حضرت هادي(عليه السلام) از اهل ري، روايت شده که گفت وارد شدم بر حضرت عسکري(عليه السلام) پس بمن فرمودند: کجا بودي؟ عرضکردم بزيارت امام حسين(عليه السلام) رفته بودم، فرمودند: همانا اگر زيارت کني قبر عبد العظيمي که نزد شما (در ري) است هر آينه ميباشي مثل کسيکه زيارت کرده باشد، حسين بن علي (عليه السلام) را در کربلاء.(مقصود، حضرت عبدالعظيم بن عبدالله بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن ابيطالب (عليهم السلام) ميباشد.)

 

                ** يابن الحسن(عج) بيا ببين چه ها شد **
                                              ** عـبـدالـعـظـيـم حـسـنـي(ع) فــدا شد **

 

«اَلسَّلامُ عَلَيکَ يَا حَمزَة سَيِّدُالشُّهَداءِ(ع)»

پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمودند: هر که زيارت کند مرا و زيارت نکند عمّم حضرت حمزه(عليه السلام) را همانا مرا جفا کرده است.

شيخ مفيد فرموده: رسول خدا(صلي الله عليه و آله وسلم) فرمان ميداد در زمان حياتش به زيارت قبر حضرت حمزه(عليه السلام) و نزول ميفرمود براي زيارت او و شهداء و پيوسته حضرت فاطمه زهراء (عليها السلام) بعد از وفات رسول الله(صلي الله عليه و آله و سلم) صبح ميکرد بسوي قبر حضرت حمزه (عليه السلام) مي رفت و مسلمانان پي در پي براي زيارت قبر حضرت حمزه سيّد الشهداء(عليه السلام) و ملازمت قبرش مي رفتند.


 

                  ** حمزه(ع)به راه دين حق فدا شد **
                                              ** مـقــدّمـه بـراي کـــربــلاء شد **

 

 

 

 

 

**اللّهم عجّل لوليک الفرج**

 

 

 

تنهایی...

 

 

« صدای آب می آید ... مگر در نهر تنهایی چه می شویند ؟! »

 

 

« تن ها تنهايي رو از بين نمي برن تنها تنهاترين تنهاست كه تنهايي تن ها رو پر مي كنه »

این جمله یه مدتی که مارو برده تو فکر..و  کلی سوال جلو چشمام رژه میره...

آیا به راستی تن ها نمی تونن تنهایی آدما رو از بین ببرن ؟

واگر کسی اونقدر به تعالی نرسیده باشه که بتونه با تنهاترین تنها ، ارتباط صمیمانه و نزدیک داشته باشه ،

 باید به تنهایی تن بده ؟ یا باهاش بجنگه ؟ یا ...

دلم می خواست راجع به تنهایی خیلی چیزا بنویسم :

تنهایی خود خواسته ... تنهایی تحمیلی ... تنهایی گریز ناپذیر ...

احساس تنهایی ( با تن ها بودن و تنها بودن )

دلم می خواست بنویسم فرق بین « تنها بودن » و تنهایی رو ...

تنهایی ... مسئله ای که در این قرن شلوغ و پر دغدغه ، بشر خیلی ازش وحشت داره ... ازش گریزونه ...

و گاهی در مسیر گریز از این غول آرام ، به جای رسیدن به آرامش ، با بحران های فجیعی رو به رو

 می شه که در خیلی موارد جبران ناپذیرند .

خیلی حرفا برای گفتن داشتم ، اما باز واژه هارو انگار گم  کردم... 

یادمه مادر بزرگم همیشه می گفت : تنهایی فقط واسه خود خدا خوبه به چند دلیل ...

یکی این که او بی تاست و همچو خودی رو نداره تا مونسش باشه ...

دوم این که می تونه تنها سر کنه و از هر کس و هر چیز بی نیازه

به راستی : انسان بی یار می تونه سر کنه ؟

 

پ:ن 

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک کوچه تنها ترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من
شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

  واین خاصیت ازآن چیست؟....

 

 

زندگی
برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشه هاست
ریشه هم اسیر خاك نیست
زندگی چون پیچك است
انتهایش می رسد پیش خدا

 

 

پ.ن

من قانعم،آن بخت جاویدان نمی خواهم/گر می توانی یک نفس با ما بمان ای دوست..

 

  

از خلوتم به خانه ی خمّار می کشی ...

 

 
 

هو الرّحمـــــن الرّحیــــــــــم

 

روزهای بی قراری کی تمام می شوند ؟ نمی دانم !

این روزها باز دلم حال غریبی دارد . کدام واژه می تواند ترجمان بی تابی دل باشد ؟! واژه ها همه گنگ و کال و نارسا هستند . آنها فقط قفس های تنگ حروفند که هر حرف جز خودش را در آن نمی بیند و جز صدای خودش ، آوایی به گوشش نمی رسد . می خواهد پر بگشاید و راهی به آن سوی واژه بیابد و رها گردد از بند خویش ؛ اما کدام راه ...

این روزها باز خودم را رها کرده ام در آغوش ناامن لحظه های غیر قابل پیش بینی . لحظه هایی که با خود هر ارمغانی می توانند داشته باشند .

گاهی محزونم و غمی غریب دلم را چنگ می زند و گاهی سراپا شور و شعفی ناشناخته ام . گاه ترانه ای قدیمی را زیر لب زمزمه می کنم و گاه تلاش می کنم تا ذهنم از هر چه فکر انبوه قدیم و جدید است ؛ خالی شود .

شاید هیچ کس چون تو نتواند بی قراری کودکانه ام را درک کند ؛ بی قراری خاکستری رنگی به سان روزهای ابری دی ماه ... راستی حالم را چگونه تفسیر می کنی ؟ چه نامی بر این آشفتگی و بی سامانی می گذاری ؟
بلاتکلیفی ؟ شوریدگی ؟ دیوانگی ؟ عاشقی ؟ ... اصلا نام چرا ؟ مگر نه این که نام هم ، خود واژه ای ست ناتوان و محدود ؟! ... پس بگذار بی نام بماند این حس غریب !

عجیب نیست که در آنِ واحد ، هر کس به دیده ی خود در تو بنگرد و از ظنّ خود یارت شود ؟ یکی به حال تو بخندد و دیگری بر غربت گنگت غمگین شود ؟ حال این روزهایم را می گویم ...

گاهی آن قدر پی در پی و بی هدف قدم می زنم و در خود راه می روم و آشفتگی را دور می زنم ؛ که سرم نه ، دلم گیج می رود ! ... کجاست آرامش روزهای بی خیالی ؟!

تنها دلم به این خوش است که دستم در دست گرم و عاشق توست . دلم خوش است که تنهایم نمی گذاری ؛ حتی اگر من از تو غافل شوم . می دانم نمی گذاری زمین بخورم ... هنوز ردّ زخم زمین خوردن های کودکی را بر زانو دارم و تو خوب می دانی چقدر دوستش دارم ! ... ولی هرگز دوست ندارم دلم زمین بخورد ؛ پس تو رهایم نکن همیشگی ترینم .

دلم خنده می خواهد ؛ از ته دل ... دلم گریه می خواهد ؛ از عمق جان ... دلم سکوت ... دلم فریاد ... نه ؛ دلم هیچ نمی خواهد جز تو ...

 

پ.ن

السلام علیک أیها المقدم المأمول.

دلم یه دریا بارون مخواد تو صحن رضوی.یا که دلم بچه بشه پر بزنه مثل کبوترای رضوی...

مرید پیر مغانم ؛ ز من مرنج ای شیخ / چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد