گر ماه من برافکند از رخ نقاب را
1
2
3
4
5
6
7
8
9
گر ماه من برافکند از رخ نقاب را گویی دو چشم جادوی عابدفریب او اول نظر ز دست برفتم عنان عقل گفتم مگر به وصل رهایی بود ز عشق دعوی درست نیست گر از دست نازنین عشق آدمیتست گر این ذوق در تو نیست آتش بیار و خرمن آزادگان بسوز قوم از شراب مست وز منظور بی​نصیب سعدی نگفتمت که مرو در کمند عشق                  
برقع فروهلد به جمال آفتاب را بر چشم من به سحر ببستند خواب را وان را که عقل رفت چه داند صواب را بی​حاصلست خوردن مستسقی آب را چون شربت شکر نخوری زهر ناب را همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را تا پادشه خراج نخواهد خراب را من مست از او چنان که نخواهم شراب را تیر       نظر     بیفکند      افراسیاب      را