شرح دشت دلگشای عشق را از ما مپرس

می‌شوی دیوانه، از دامان آن صحرا مپرس
نقش حیران را خبر از حالت نقاش نیست

معنی پوشیده را از صورت دیبا مپرس
عاشقان دورگرد آیینه‌دار حیرتن

دشبنم افتاده را از عالم بالا مپرس
حلقه‌ی بیرون در از خانه باشد بی‌خبر

حال جان خسته را از چشم خونپالا مپرس
برنمی‌آید صدا از شیشه چون شد توتیا

سرگذشت سنگ طفلان از من شیدا مپرس
چون شرر انجام ما در نقطه‌ی آغاز بود

دیگر از آغاز و از انجام کار ما مپرس
گل چه می‌داند که سیر نکهت او تا کجاست

عاشقان را از سرانجام دل شیدا مپرس
پشت و روی نامه‌ی ما، هر دو یک مضمون بود

روز ما را دیدی، از شبهای تار ما مپرس
نشاه‌ی می می‌دهد صائب حدیث تلخ ما

گر نخواهی بیخبر گردی، خبر از ما مپرس

 


از غزلیات صائب تبریزی

 

 

ناخودآگاه

 


مشکلات انسان های بزرگ رامتعالی وانسان های کوچک رامتلاشی می کنه !

...

موقعی که حس ناخودآگاهم میگه که داری کم میاری و...سعی میکنم این به خودم مرور میکنم :

 آرام باش،

            توکل کن ،

                     تفکر کن،

                            سپس آستینها را بالا بزن،

                            آنگاه دستان خدارا می بینی که پیش از تو دست به کار شده است...

 

 

دل نوشته:

*یاران ره عشق منزل ندارد/این بحر مواج ساحل ندارد


ياحق...

 

سکینه...

 

دیدار می نمایی و پرهیز می کنی
بازار خویش و آتش ما تیز می کنی

گر خون دل خوری ، فرح افزای می خوری
ور قصد جان کنی ، طرب انگیز می کنی

حیران دست و دشنه ی زیبات مانده ام
کاهنگ خون من چه دلاویز می کنی


 

کاش همواره در دیده ی دل بمانی ؛ و هیچگاه برایم لن ترانی نخوانی ... دیگر به هیچ تجلی ناپایداری دل نمی بندم و آرام نمی گیرم ... تو را پیوسته می خواهم .

 الهی هذا حالی لایخفی علیک ، منک اطلب الوصول الیک

معبودا !
همه ی کائنات ، آیينه ی جمال و کمال و عظمت تو ، و ملائک هفت آسمان ، آیینه دار ملکوت تواند . ولی ، هیچ کدام سزاوار دل بستن و دل سپردن نیستند ... کدام یک می تواند بیخودی ام را بگیرد و به بی خودی ام برساند ؟! ... کدام یک سکینه ی دلم می شوند ؟

مگر نه ابراهیمت پس از چند مرحله توجه به جمال های دنیوی فریاد برآورد : انّی لا احبّ الافلین ... احساس آرامش نداشت و در آخر با شهود ملکوتت آرام گرفت و بر زبان راند :

" انّی وجّهت وجهی للّذی فطرالسّموات والارض حنیفا"

"همانا استوار و مستقیم روی و تمام وجود خود را به سوی خدایی که آسمان ها و زمین را آفرید برگرداندم"

و اراده ی تو نیز از ابتدا بر همین قرار گرفته بود ، که او را متوجه جمال و کمال خویش نمایی :

 و کذلک نری ابراهیم ملکوت السّموات والارض و لیکون من المؤمنین

"و این چنین ملکوت و باطن آسمان ها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم تا مقاماتی را به او عطا کنیم تا به مقام اهل یقین برسد"

 

 

 

اين رسمش نبود...

 

خ  .... خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش   /    بنماند هيچش الاّ هوس قمار ديگر

س  .. سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد /  لحن همایون تو می آید برون از ضرب و آهنگم

ت .... تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب  / حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

ه .... هر روز بی تو روز مباداست

ا .... از کجا می دانید که نخواهد ترکید  /  ناگهان بغض یتیمانه ی این خاموشی ؟

م  ... ماندن نبودن است ، بودن روانه بودن  / گیرم که صخره ها نشنیده بگیرند...

 

اللّهُمَّ صَلِ عَلى مٌحَمَّد وَ آلِ مٌحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

 

امروز دوشنبه‌است؛ بيست و هفتم ارديبهشت! تا تقويم را نگاه نكرده بودم نتوانستم به خاطر بياورم تاريخ امروز را؛ حافظه‌ام مثل يك ميز چوبي موريانه خورده‌اي شده است كه در حال ويراني‌ست، موريانه ديده‌اي؟ گمان نكنم...

دست من نيست! "چيزي" نمي‌گذارد به آنچه كه بايد از زندگي برسم، اما پشت اين شيشه‌ي مات به ظاهر نرمال روزمره‌گي، چيزي نمي‌گذارد عقربه‌ها درست بچرخند! وقتي ذهنت تعطيل باشد، وقتي چيزي مثل يك انگشت نگذارد عقربه‌هاي فكرت بچرخند، تو هرچه هم كه جان بكني و كار كني و درس بخواني و بروي و بيايي، به درد نمي‌خورد، درجا مي‌زني، بايد همه‌اش را بگذارم در كوزه و آبش را بخورم، به كجايش مي‌توان دل خوش كرد...

من ماه‌هاست از زندگي جامانده‌ام، از خدا خواستم دستم را بگيرد و مرا بازگرداند، مرا هل دهد براي لحظه‌اي، كمك كند تا ساعت خواب‌زده‌ي زندگي من هم تكاني بخورد، مثل هميشه بچرخد و بچرخد... خواستم، از خدا...، نه يك‌بار نه ده‌بار... هزار بار، شايد بيشتر؛ و حالا من خسته شده‌ام...

از زندگي، از درس، از خانه و آدم‌ها و اين زندگي، كه دلم را زده‌است! مدت‌ها خودم را به معنويت پيوند دادم، تا شايد آبي به صورت خوابالود زندگي‌ام بزند و كمي تازه‌تر ادامه دهم، اما نشد؛ دستي مرا به عقب مي‌راند...

از خدا خواستم، ولي نشنيد، نديد، نمي‌دانم شايد نخواست! من فقط خواستم مرا به زندگي بازگرداند، از آن تاريخ لعنتي جدايم كند؛ صفحه‌اي را از اين دفتر طولاني پاره كند، به دور بيندازد انگار كه از اول نبوده است تا بتوانم مثل گذشته ببينم، بمانم... اما نشد... و من هنوز در جا مي‌زنم...

و مي دانم اين ترم هم مثل ترم گذشته، گند خواهم زد؛ و براي لحظه‌اي به جزوات دست‌نخورده‌اي مي‌انديشم كه پاس نكردنشان برايم قطعي‌ست؛ و به واحدهايي كه بايد مي گرفتم و نگرفتم، و به آنهايي كه بي‌دليل حذفشان كردم، و ترم‌هايي كه قرار است كش بيايد، و نگاه سرزنشگر بعضي‌ها... و شايد مشروطي ِ ديگري كه در راه است! و اين زندگي كه چندين سال است سعي دارم خرابي‌هايش را ناديده بگيرم و معادلات لاينحل‌اش را آسان پندارم...

و تكرار اين روزهاي تهوع‌آوري كه كلافه‌ام كرده!

خدايا اين رسمش نبود! من فقط خواستم اشاره‌اي كني تا به زندگي بازگردم، ولي هرچه پيش مي‌روم، اين گودال عميق‌تر مي‌شود و مكش بيشتري مرا به درون مي‌برد و من بيشتر از پيش مي‌شكنم... خدايا اين رسمش نبود...

 

 

پی نوشته:

شرمنده، اگر خوانديد و تحمل كرديد... 

حدیث زخم و نمک ، داستان جان سوزی ست /چه سان بگویمش ای دل ، چگونه می سوزی !

سالروز شهادت خانم فاطمه‌ي زهرا(س) بر همه دوستان تسليت باد/ التماس دعا...

 

 

 

...

 

ما نقش دلپذیر ورق‌های ساده‌ایم

چون داغ لاله از جگر درد زاده‌ایم

با سینهٔ گشاده در آماجگاه خاک

بی‌اضطراب همچو هدف ایستاده‌ایم

بر دوستان رفته چه افسوس می‌خوریم؟

با خود اگر قرار اقامت نداده‌ایم

پوشیده نیست خردهٔ راز فلک ز ما

چون صبح ما دوبار درین نشاه زاده‌ایم

چون غنچه در ریاض جهان، برگ عیش ما

اوراق هستیی است که بر باد داده‌ایم

ای زلف یار، اینهمه گردنکشی چرا؟

آخر تو هم فتاده و ما هم فتاده‌ایم

صائب زبان شکوه نداریم همچو خار

چون غنچه دست بر دل پر خون نهاده‌ایم

 

 

زندگی مارا کشت!

 

گه منت روزگار گه منت خلق

ای مرگ بیا که زندگی مارا کشت.

اللّهُمَّ صَلِ عَلى مٌحَمَّد وَ آلِ مٌحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

اين دنيا اصلاً ارزش زيستن رو نداره

خدايا!

           به دادم برس

           مشتاق خاموشي مطلقم.

           مرا درياب

           اي حي...

           اي قيوم...


 


 

غرق امروز و فردا...

  

  

 

 

خدایا!

 

 پرواز را به ما بیاموز تا مرغ دست آموز نشویم

واز نور خویش آتش در ما بیفروز

تا در سرمای بی خبری نمانیم.

 

"شهید مهدی رجب بیگی"

 

 دل نوشته:

 * غم دنیا را تاب تحمل باشد کاش غمی در آخرت نباشد٬ای کاش...

 *  این را خوب میدانم که چشمانت در عماقه امروز و فردا ها دگر باره٬ غرق شد!

 

 

آه از اين دم سرديها...

به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی

نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد
زمان مهربانی طی شد
آه از این دم سردیها، خدایا
نه امیدی در دل من
که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهی
که ناله ای خرد با آهی
داد از این بی دردیها، خدایا
نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان
که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی همرازی خدایا
وه که به حسرت عمر گرانی سر شد
همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جام به خون زد
آه .. دلبرم زنا شکیبی
با فسون خود فریبی
چه فسون نافرجامی
به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی،خدایا

 

دل نوشته:

* غم عالم فراوان است و من یک غنچه دل دارم/ چه سان در شیشه ی ساعت کنم ریگ بیابان را؟!..

 * پیام نسیم

 * چنگی به دل نمی زند حتی ،

                            نوای پیر چنگی

ساز دلم کوک نیست !

                            مرا در گورستان تنهایی رها کنید ...

 

 

زاهد ظاهر پرست

 

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نيست

در حق ما هر چه گويد جاي هيچ اكراه نيست

در طريقت هر چه پيش سالك آيد خير اوست

در صراط مستقيم اي دل كسي گمراه نيست

چيست اين سقف بلند سادۀ بسيار نقش

زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست

صاحب ديوان ما گويي نمي داند حساب

كاندرين طغرا نشان حسبه لِ لله نيست

هر كه خواهد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو

كبر و ناز و حاجب و دربان بدين درگاه نيست

هر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست

ورنه تشريف تو بر بالاي كس كوتاه نيست

بر در ميخانه رفتن كار يك رنگان بود

خود فروشان را بكوي مي فروشان راه نيست

بندۀ پير خراباتم كه لطفش دايم است

ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست

 

                                                                           (غزلیات حافظ)             

    

 

 

حرفه غریب خزیده است

 

اشکی که روی گونه ما خط کشیده است

خون مقطر ی ست که رنگش پریده است

هر اشک ما چکیده ی صدها شکایت است

امشب ببین چقدر شکایت چکیده است!

قلب ما گنبد سرخی ست که در ان

روح رحیم حضرت عشق ارمیده است

مقرون به صرفه نیست که عاشق شویم چون

دوران اوج عشق با پایان رسیده است

اینجا مشخص است که گنجشک چند بار

دل از لانه و کاشنه به اجبار پریده است

حتی مشخص است کجا و چگونه شمع

پروانه را شبانه با اتش کشیده است

در شهر ما بهار پر از گل رباعی است

پاییز مثنوی ست٬ زمستان قصیده است

من شاعر قصیده ام اما دو خط دل تنگی کج

با پنبه ای سر سخنم را بریده است!

...

 

دل نوشته:

* دلم یه فنجان قهوه تلخ با شیرین زبانی دوست میخواهد!

 

 

کیمیای سعادت

 

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت
که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام
حکایت یست که عقلش نمی‌کند تصدیق

اگر چه موی میانت به چون منی نرسد
خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق

 " غزلیات حافظ  "

 

 

 

باران... نم نم... صبوری... جرعه جرعه...

 

باید بروم...

دور... خیلی دور

دور از این دنیا که گنجایش اندوه مرا ندارد!

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی.

                         شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی. 

                         آه باران من سرا پای وجودم آتش است.

                         پس بزن باران، 

                         بزن شاید تو خاموشم کنی.

 

 

زان وصیت نامهُ تو بر علی(ع) ، تا ابد زین درد می سوزم ولی
کار تو تنها برای سوز نیست ، غربت تو قصهُ امروز نیست

از همان روزی که احمد پر گشود ، از همان روزی که رویت شد کبود
از همان وقتی غدیر بی یار شد ، ثقل اکبر، ثقل اصغر خوار شد

غربت تو فاطمه(س) آغاز شد ، در به روی فتنه هاشان باز شد
مکر آمد با نفاق پیوسته شد ، دست های شاه دینم بسته شد

بغض کردی خشم کردی تا ابد ، لیک دانستی که تحریفت کنند
پس سندهای قوی را ساختی ، بـا جهادت ریشه شان انداختی

یک سند از محکمی همچون فدک ، نه به تَـفَـل محو گردد نه کتک
قبر مخفی تو یعنی یک سند ، حق شناسان پیش آن زانو زنند

قبر مخفی تو یعنی یک جهاد ، بـر تمام قلب های خفته، داد
قبر مخفی تو یعنی که غضب ، ای که از خشمت غضب کرده ست رب
قبر مخفی تو ما را مشعلی ست ، که همی گوید ولایت با علی (ع) ست

 

یرضی لرضاها

 

هیزم بیاورید!

نمرود می خواهد،

دوباره، به آتش بکشد...!!!

 

این پای را بگو از ارتعاش بایستد٬ این دست را بگو که دست بدارد از این لرزش مدام٬ این قلب را بگو که نلرزد ٬ این بغض را بگو که نشکند و اشک از ناودان چشم نریزد.

این دل بی تاب را بگو که فاطمه هست٬نمرده است.

ای جلوه ی خدا! ای یادگار رسول الله! زیستن٬ بی تو چه سخت و ماند بی تو چه دوشوار.

این مرگ٬ مرگ تو نیست٬ مرگ عام است . حیات بیتو٬ حیات نبیست.

این مرگ٬ نقطه ختمی بر کتاب جهان است.

خدا اگر نبود من چه میکرم با این مصیبت عظمی؟

انالله و انا الیه راجعون

فاطمه جان! عزیز خدا! دردانه رسول! چه بزرگ است فتنه های جهان و چه عظیم است ابتلاهای خدای منان.

 در ان ابتدای میعاد مستمر موسای اسلام٬ که سامری بر منبر هدایت نبوی و ولادت علوی تیکه میزد٬ تنها تجلی انوار ربوبی بر درختان خانه ی تو بود.

رضای تو اسلام بود و خشم تو کفر « ان الله تبارک و تعالی یغضب لغضب فاطمه و یرضی لرضاها »

هیهات .هیهات. اگر رود خروشان اسلام در مسیر اصلی خویش یعنی جرگه رضای تو و نه شوره زار غضب خداوند جریان می یافت.

 

 

ام ابیها

 

هیزم بیاورید!

نمرود می خواهد،

دوباره، به آتش بکشد...!!!

 

گویی تقدیر چنین بوده است که حضور دو روزه ی من در دینا با غم و اندوه عجین شود.هر چه بود گذشت و هر چه می بود میگذشت. و من میدانستم که تقدیر چگونه رقم خورده است و میدانستم که غم تان خورشت همیشه من و اندوه همسایع دیوار به دیوار دل من...

اما امدم٬ امدم تا دفتر زنان بی سرمشق نماند٬ امدم تا قران مثال بیابد٬ تفسیر پیدا کند٬ خلقت بی غایت ٬ بی مقصود و بی هدف نگردد. و اگر ما نبودم خلقت شکل نمیگرفت و اففرینش تکوین نمی یافت چرا که تصریح خداوند جال وعلا است...

گریه نکنید عزیزان من! شما از این پس جای گریستن بسیار دارید.بر هر کدام شما مصیبتها میرود که جگر کوه را کباب و دل سنگ را اب.

حسن جان! این هنوز ابتدای مصیبت است .رود مصیبت از بستر حیات تو عبور میکند.مظلوم مضاعف تاریخ می شوی که مظلومیتت نیز در پرده ی استتار می ماند.

حسین جان! زود است برای گریستن تو! تو دیگر گریه نکن! تو خود دردانه ی اشک افرینشی!..

اکنون که زمان اندوه من نیست٬  زمان شادکامی من است٬ لحظه ی رهایی من است. انگاه زمان اندوه من بود که بر زمین نازل شدم. اغاز دوره ی غمبار من انگاه بود که نه ادم علیه السلام به اجبار و از سر گناه بلکه چون پدرم محمد(ص) به اختیار و از سر لطف و رحمت پروردگتر از بهشت هبوط کردم.

اگر چه مهبطم اگر مهبط وحی و منزلم منزل جبرئیل و قرارگاهم قرارگاه عزیزترین بنده ی خدا و دستهای که به استقبالم امدند برترین دستهای زنان عالم ٬ اولین جامه هایم که در زمین بر تن کردم جامه های بهشتی بود و اولین ابی که تن سپردم اب زلال کوثر بود ... اما!

اما! ... اما محنت و مظلومیت نیز از بدو تولد با من زاده شد با من رشد کرد و در من تبلور یافت...

من هنوز اولین روزهای همنشینی با گهواره را تجربه میکردم که صدای زجر و شکمجه اما صبورنه و مقاوم لالایی جانم ...

هنوز شیرخواره بودم که عرصه را بر پدرم و پیروان او تنگ تر کردند و من اولین قدمهای راه افتادنم را بر روی ریگهای سوزان شعب ابی طالب گذاشتم...

من شیر امیخته به اندوه مادرم را در کوران و تلاطم این دردها در هم پیچیده نوشیدم.اینها بارها طاقت فرسا تا ان زمان که مادرم خدیجه(ع) حیات داشت و بسیار هموار تر مینمود.

خبر رحلت مادر٬ برای من بسیار دردناک بود بخصوص که زخم شعب ابی طالب هنوز التیام نیافته بود و اندوه تنهایی پدرم کاستی نپذیرفته بود.

من وقتی به یکباره جای مادرم را در خانه خالی یافتم سر اسمیه و اشفته موی به دامن پدر اویختم که: مادرم کجاست؟!... پدرم غم الوده و مضطرب به من مینگریست و هیچ نمیگفت...

وقتی ابوطالب و خدیجه هر دو در یکسال با پیامبر وداع کردند پیامبر بسیار بیش از انچه تصور میکرد تنها شد. و  من اگر می خواستم فقط دختر او باشم٬ باری از دوش تنهایی و برانمیداشتم. پدرم با انهمه مصیبت و سختی نیازی با مادری داشت که پروانه وار گرد شمع وجود او بگردد و با بالهای محبت ایثار اشکهایش را بسترد...

و من تلاش کردم که برای پدرم محبوبترین خلق جهان مادری کنم و موفق شدم. پدرم مرا به مادری قبول کرد و به لقب « ام ابیها » مفتخرم ساخت...

 

 

کوثر

 هیزم بیاورید!

نمرود می خواهد،

دوباره، به آتش بکشد...!!!

 

وقتی رسول محبوب من به خانه در امد٬ انگار خورشید پس از چهل شام تیره٬ چهل شام بی صبح از بام خانه طلوع کرده باشه٬ دلم روشنی گرفت و من روشنی را زمانی با تمام وجود٬ با تک تک رگها و شریانهایم احساس کردم که نور حضور تو را در درون خویش بافتم.

کودکی در رحم مادر خویش با او سخن و خداوند را تسبیح وتقدیس کند؟ من شنیده بودم که عسیی بر شوی من در گهواره درود گفته بود و وحدانیت خدا و نبوت خویش را از ماذنه گهواره فریاد کرده بود...

نفهمیدم ان چند ماه شیرین چگونه گذشت و درد زانیمان کی به سراغم امد٬ اما همان هراس که از درد زادن بر دل مادران چنگ می اندازد... زنان قریش و بنی هاشم همه روی بر گرداندند و دست امید مرا در خلا یاس واگذاشتند...

 مگر نگقتیم با یتیم ابوطالب ازدواج نکن؟

مگر نگفتیم ترا خواستگاران ثروتمند بسیارند؟

مگر نگفتیم حرمت اشرافیت را مشکن و ابهت قریش را خدشه در مکن؟ ثروت چشمگیرت را با فقر محمد(ص) در نیامیز!... کردی؟ حالا برو و پاداش ان سرپیچی ات را بگیر برو و کودکت را به دست قابله انزوا بسپار...

غمگین شدم به انهاچه میتوانستم بگویم؟

چه میدانستند نور نبوی چیست؟ خلق محمدی چه میکند؟ از کجا میتوانستند دریابند که خود مهدوی چه عظمتی است؟ ان زنان زمینی شوی اسمانی چه می فهمیدند چیست؟

به خانه باز گشتم با درد زایمان رفتم و با دو درد و تنها بازگشتم... اما اب در دل پیامبر تکان نمی خورد که او دو دست در اسمان داشت و دو پای  در زمین.

ناگهان دیدم که در باز شد و چهار زن بلند بالا و گندمگون که روحانیتشان بر زیبایی شان می افزود داخل شدند...

نترس خدیجه! ما رسولان پروردگار توایم و خواهران تو...

من ساره ام همسر ابراهیم و دیگری با تبسمی شیرین بر لب گفت : من مریم دختر عمرانم٬ ان سومی که نگاهی مهربان و محجوبی داشت به سخن در امد که: من اسیه ام دختر مزاحم و همسر فرعون...  و دریافتم که چهامین زن که صلابتی کم نطیر داشت کلثوم خواهر موسی است... گفتند: خداوند ما را فرستاده است تا یاریت کنیم در این حال که هر زنی به زنان دیگر محتاج است...

خدا چقدر این فرزند را دوست می دارد که قابله هایش را گلهای سر سبد عالم زنان انتخاب کرده است... و تو پاک و پاکیزه قدم بدین جهان گذاردی٬ طاهره مطهره ...ده حورالعین هر کدام با ملاحت خاصی در چشم و طشت و ابرقی در دست و اب کوثر... 

انا اعطیناک الکوثر

و اکنون  که تو اسماء را فرستاده ای تا ان کافور بهشتی را برای رحلت و رجعت و ملاقات با خدا بر تن کردهای و روبه قبله خفته ای و جامه ای سفید بر سر کشیده ای و به اسماء گفته ای که پس از ساعتی بیاید و ترا صدا کند و اگر پاسخی نشنید بداند که...

اب کوثر مرا یاد ان لحظه های شیرین تولدت انداخت که تو برای اقامتی چند روزه از بهشت به زمین  امدی و اکنون که اخرین لحظات حیات هجده ساله رها میگردد..

خدا تو را چند روزی به زمینیان امانت داد تا بدانند که راز افرینش زن چیست؟ و رمز خلقت زن در کجاست؟ و اوج عروج ادمی تا چه پایه بلند است...

می دانم دخترم که زمینیان با امانت خدا چه کردند.

می دانم که چه به روزگار دردانه رسول خدا اوردند و پاره تن مرا چگونه ازردند...

بیا فقط بیا و خستگی  این عمر زجر الود را از تن بگیر..

سلام بر تو! سلام بر پدرت و سلام بر شوی همیشه استوارت.

 

 

 

عاشق و معشوق

 

هیزم بیاورید!

نمرود می خواهد،

دوباره، به آتش بکشد...!!!

روزگار غریبی است! دنیا از ان غریب تر!

دنیا هرگز جای تو نبوده است. تو از اغاز هم دنیایی نبودی . تو از بهشت امده بودی ...

جبرئیل این قاصد میان عاشق و معشوق پیام اورد که معبود چهل شبانه روز تو را می خواند یک خلوت مدام چهل روزه از تو می طلبد...

انگار خدا با همه بزرگی اش از ان من شده باشد٬ بال در اوردم و جانم را در التهاب ان پیام عاشقانه گداختم. اری جز خدا و جبرئیل و علی چه کسی میدانست حرا یعنی چه؟ کسی چه میداند خلوت با خدا یعنی چه؟...

اما... اما کسی بود در این دنیا که بسیار دوستش میداشتم٬ خدا هم نمیخواست او رادل نگران و مشوش ببیند. در ان پیام شیرین در ان دعوت زلال امد بود که این چهل روز مفارقت از خدیجه را برایش پیغام کنم. پیام که به مادرت خدیجه رسید اشک در چشمهایش حلقه زد و ان حلقه بر در چشمها ماند تا من در شام چهلم از در برداشتم و قتی صدای دلنشین خدیجه از پشت پنچره انتظار بر امد که :              کیست  کوبنده دری که جز محمد (ص)  شایسته کوفتن ان نیست؟

گفتم:

        محمدم.

طرفهای غرب جبرئیل ان ملک نازنین امد و کنارم نشست. سلام حیات افرین خدا را به من رساند و گفت که افطار این اخرین روز دیدار را محبوب جل وعلا از بهشت برایت هدیه کرده است.                              درپی او میکائیل و اسرافیل هم امدند. جبرئیل با ظرفی که از بهشت اورده بود اب بر دستهایم میریخت ٬ میکائیل شستشویشان میداد و اسرافیل با حوله لطیفی که از بهشت همراهش کرده بودند اب ازدستهایم میسترد...                                                                                                                        همه مقدمات ولادت تو قدم به قدم از بهشت تکوین می یافت! تویی که بهشت را برای بهشتیان افتتاح میکنی. این را اکنون که تو مهیای خروج از این دنیا بی وفا میشوی نمی گویم این را اکنون که تو اسماء را صدا میکنی که بیاید و رختهای مرگ را برایت مهیا کند نمیگوییم...

فاطمه جان! خاطر تو را نه فقط بدین خاطر می خواهم که تو دختر منی تو سیده زنان عالمیانی تو برترین زن عالمی ... خدا تو را چنین برگزیده است و خدا به تو چنین عشق می ورزد.

این را من از خودم نمیگویم٬ کدام حرف را من از جانب خودم گفته ام؟                                            این شب که به معراج رفته بودم دیدم که بر در بهشت به زیباترین خط نو شتهاست: خدایی جز خدای بی همتا نیست و محمد (ص) پیامبر خداست و علی معشوق خداست و فاطمه و حسن و حسین برگزیدگان خدا هستند و لعنت خدا بر انان که کینه ورز این عزیزان خدا باشد . این را اکنون که غسل رحلت می کنی نمیگویم...                                   

فاطمه جان بیا! بیا که سخت در اشتیاق دیدار تو می سوزم . بیا ... بیا که دنیا جای تو نیست و بهشت بی تو بهشت نیست...

ولادت تو بهشتی است و وفات تو نیز بهشتی... سلام  بر تو ان روز که زاده شدی ٬ سلام بر تو و ان دو روزی که زیستی. سلام بر تو اکنون که می ایی و سلام بر تو ان روزی که برانگیخته میشوی....

 

پی نوشته:

با این که هنوز ایام فاطمه شروع نشده اما عجب پشت در دلم پر ازگلایه بی قرار و...

 

 

 

بیاموزیم!

 

از درخت بیاموزیم و همچون او بر لب زمزمه كنیم كه :
من درختم
ساقه ام نقش ستونی است به ایوان فلك
یك دو صد رنگ به درختم
من درختم
تشنگی عمق دهد ریشه در خاك مرا
آفتاب گر ندهد نور تن پاك مرا
تن من خم نشود
لحظه ای عزم مرا كم نشود
سر خود را به فلك دارم و چشمم به ملك
قد خود اوج كنم تا كه به نوری برسم
من درختم
تكیه بر دگری جمله حرام است مرا
خود تكیه گاهم
بر زمین خورده پناهم...

 

 

بسم الله جمیل

 

پناه می بریم به خدای مهربان از شر شیطان رجیم

به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.
 او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.

ولی در میان آنها یكی كه بسیار كهنه مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد ...
كسی از او پرسید: این وسیله چیست؟ 
شیطان پاسخ داد :
این نومیدی و افسردگی است .
 آن مرد با حیرت
 گفت: چرا این قدر گران است؟
شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیله من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاری را به انجام برسانم.

 اگر فقط موفق شوم كسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بكنم.

من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به كار برده‌ام . به همین دلیل این قدر كهنه است .

 

پی نوشته:

برای اینکه فتح شوی حداقل اش این است که کوه باشی ... کسی که ارتفاع آرزوهایش به اندازه ی یک تپه است... ارزش فتح ندارد !