هیزم بیاورید!
نمرود می خواهد،
دوباره، به آتش بکشد...!!!

وقتی رسول محبوب من به خانه در امد٬ انگار خورشید پس از چهل شام تیره٬ چهل شام بی صبح از بام خانه طلوع کرده باشه٬ دلم روشنی گرفت و من روشنی را زمانی با تمام وجود٬ با تک تک رگها و شریانهایم احساس کردم که نور حضور تو را در درون خویش بافتم.
کودکی در رحم مادر خویش با او سخن و خداوند را تسبیح وتقدیس کند؟ من شنیده بودم که عسیی بر شوی من در گهواره درود گفته بود و وحدانیت خدا و نبوت خویش را از ماذنه گهواره فریاد کرده بود...
نفهمیدم ان چند ماه شیرین چگونه گذشت و درد زانیمان کی به سراغم امد٬ اما همان هراس که از درد زادن بر دل مادران چنگ می اندازد... زنان قریش و بنی هاشم همه روی بر گرداندند و دست امید مرا در خلا یاس واگذاشتند...
مگر نگقتیم با یتیم ابوطالب ازدواج نکن؟
مگر نگفتیم ترا خواستگاران ثروتمند بسیارند؟
مگر نگفتیم حرمت اشرافیت را مشکن و ابهت قریش را خدشه در مکن؟ ثروت چشمگیرت را با فقر محمد(ص) در نیامیز!... کردی؟ حالا برو و پاداش ان سرپیچی ات را بگیر برو و کودکت را به دست قابله انزوا بسپار...
غمگین شدم به انهاچه میتوانستم بگویم؟
چه میدانستند نور نبوی چیست؟ خلق محمدی چه میکند؟ از کجا میتوانستند دریابند که خود مهدوی چه عظمتی است؟ ان زنان زمینی شوی اسمانی چه می فهمیدند چیست؟
به خانه باز گشتم با درد زایمان رفتم و با دو درد و تنها بازگشتم... اما اب در دل پیامبر تکان نمی خورد که او دو دست در اسمان داشت و دو پای در زمین.
ناگهان دیدم که در باز شد و چهار زن بلند بالا و گندمگون که روحانیتشان بر زیبایی شان می افزود داخل شدند...
نترس خدیجه! ما رسولان پروردگار توایم و خواهران تو...
من ساره ام همسر ابراهیم و دیگری با تبسمی شیرین بر لب گفت : من مریم دختر عمرانم٬ ان سومی که نگاهی مهربان و محجوبی داشت به سخن در امد که: من اسیه ام دختر مزاحم و همسر فرعون... و دریافتم که چهامین زن که صلابتی کم نطیر داشت کلثوم خواهر موسی است... گفتند: خداوند ما را فرستاده است تا یاریت کنیم در این حال که هر زنی به زنان دیگر محتاج است...
خدا چقدر این فرزند را دوست می دارد که قابله هایش را گلهای سر سبد عالم زنان انتخاب کرده است... و تو پاک و پاکیزه قدم بدین جهان گذاردی٬ طاهره مطهره ...ده حورالعین هر کدام با ملاحت خاصی در چشم و طشت و ابرقی در دست و اب کوثر...
انا اعطیناک الکوثر
و اکنون که تو اسماء را فرستاده ای تا ان کافور بهشتی را برای رحلت و رجعت و ملاقات با خدا بر تن کردهای و روبه قبله خفته ای و جامه ای سفید بر سر کشیده ای و به اسماء گفته ای که پس از ساعتی بیاید و ترا صدا کند و اگر پاسخی نشنید بداند که...
اب کوثر مرا یاد ان لحظه های شیرین تولدت انداخت که تو برای اقامتی چند روزه از بهشت به زمین امدی و اکنون که اخرین لحظات حیات هجده ساله رها میگردد..
خدا تو را چند روزی به زمینیان امانت داد تا بدانند که راز افرینش زن چیست؟ و رمز خلقت زن در کجاست؟ و اوج عروج ادمی تا چه پایه بلند است...
می دانم دخترم که زمینیان با امانت خدا چه کردند.
می دانم که چه به روزگار دردانه رسول خدا اوردند و پاره تن مرا چگونه ازردند...
بیا فقط بیا و خستگی این عمر زجر الود را از تن بگیر..
سلام بر تو! سلام بر پدرت و سلام بر شوی همیشه استوارت.