خون گریه...
يادگار از تو همين سوخته جاني است مرا
شعله از توست ، اگر گرم زباني است مرا
به تماشاي تن سوخته ات آمده ام
مرگ من باد که اين گونه تواني است مرا
نه زخون گريه آن زخم ، گزيري ست تو را
نه از اين گريه يکريز ، اماني است مرا
باز برگردش چشم تو گماني است مرا چه زنم لاف و رفاقت ؟ نه غمم چون غم توست
نه از آن گرم دلي هيچ نشاني است مرا گو بسوزد تنه خشک مرا غم ، که به کف
برگ و باري نبود دير زماني است مرا
عرق شرم دلم بود که از چشمم ريخت!
ورنه برکشته تو گريه روا نيست مرا
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ساعت 17:55 توسط اقا سید...
|