سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

 

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

                    هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی​دریغ

                    دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست

                     حیف نباشد که دوست دوستر از جان ماست

دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان

                     گونه زردش دلیل ناله زارش گواست

مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل

                     عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

دلشده پای بند گردن جان در کمند

                      زهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

مالک ملک وجود حاکم رد و قبول

                     هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست

تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام

                     کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر

                     حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب

                     عهد فرامش کند مدعی بی​وفاست

سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست

                     گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

 

 دل نوشته: 

 امروز با دوستان دل و زدیم به دریا و رقتیم پارک. یه اهنگ از استاد شجریان خیلی قشنگ میخونه ...

جاتون سبز پیاد روی و گوشدادن به این اهنگ و غزل و نسیم هر از گاهی. روح ادام و به پرواز

 می اورد و می برد..

غزل و

     عشق و

              پریشانی و

                          یک جرعه نسیم ...

جان و رسوای باید !

 

ابدیت

 

سه سالگی‏اش بر مدار عاشورا می‏چرخد.

اتفاقی که طنین خنده‏های کودکانه‏اش را به غارت می‏برد

در عطش می‏ماند و می‏گدازد.

فرات از چشمانش مهاجرت می‏کند.

بی‏پناهی‏اش، در تمام بیابان‏ها تکثیر می‏شود

این سه سالگی اوست که در ویرانه‏ای کنار کاخ سبز، به اهتزاز درآمده و مکر خاندان ابوسفیان را به

 زانو درآورده است.

 

 

 

پی نوشته: 

سفارش دوست جان که نشون بدیم ... اره دادش غم این خاندان همون طور که اقام می گن:

هر صبح و شام...

ممنون که یادم انداختی  دوست جان

و التماس دعا

 

 

 

 

پاره ای از "او"

 

 

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی...
می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید دشوار و
کند و دو ها همیشه دور بود...
سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت وآن را چون اجباری بر دوشش می کشید...
پرنده ای در آسمان پر زد سبک. و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت این عدل نیست این عدل
 نیست...کاش پشتم را اینهمه سنگین نمی کردی
من هیچ گاه نمی رسم...
و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشلنش داد. کره ای کوچک بود.
و گفت: نگاه کن. ابتدا و انتها ندارد... هیچ کس نمی رسد...
چون رسیدنی در کار نیست...فقط رفتن است...حتی اگر اندکی...و هر بار که می روی رسیده
 ای...
و بارور کن آنچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست تو پاره ای از هستی را بر دوش می
 کشی... پاره ای از مرا...
خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش گندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور...
سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن حتی اگر اندکی...و پاره ای از "او"را با عشق بر دوش
 کشید.

 منشع نوشته: 


کتاب بال هایت را کجا جا گذاشته ای؟ از(عرفان نظر آهاری) یکی ازسوغاتی های که کاسبی کردیم طی

سفری به خانه ی کودکیم...

خنده نوشته:

یه روز به لاک پشته میگن یه دروغ شاخ دار بگو: میگه دویدم و دویدم اما هنوز نرسیدم...

 

 

 

عمه ی شیرین زبان 3 ساله ام...

 

 

سوّم ماه صفر،شهادت مظلومانه و جانسوز سه ساله دشت کـربلاء
نازدانه حضرت سیدالشهداء
(علیه السلام)
،عمه شیرین زبان
حضرت صاحب الزمان
(علیه السلام)
، حضرت رقیه
بنت الحسین
(علیهماالسلام)
در خرابه شام
را محضر مقدس و نورانی حضرت مـهـدی
(عجل
الله تـعـالی فـرجـه الشریف)
و تـمامی دوسـتداران و مـحبان آن
بی بی مـکـرمه و مـعـظمـه، تـسـلیت و تعـزیت عـرض می نمـاییم.
 

 

در کامل بهائی از حاویة نقل کرده است که زنان خاندان نبوت شهادت پدران را از فرزندان خردسال پنهان میداشتند و می گفتند پدرانتان به سفر رفته اند، تا آنکه یزید(لعنة الله علیه) آنان را بسرای خویش درآورد. حضرت امام حسین(علیه السلام) را دختری سه ساله بود به نام حضرت رقیه(علیها السلام).شبی از خواب برخاست و گفت: پدرم کجاست؟ که من اکنون او را در خواب دیدم، در حال اضطراب و شدت، زنان که این سخن شنیدند بگریستند و از کودکان دیگر هم شیون بلند شد.یزید(لعنة الله علیه) بیدار شد و پرسید چه خبر است؟ تفحص نمودند و به او خبر دادند.دستور داد سر پدر را برایش ببرند. آوردند و در دامنش نهادند. حضرت رقیه(علیها السلام) گفت این چیست؟ گفتند: سر پدرت است.دل دختر از جا کنده شد، فریادی زد و بیمار شد.آنقدر گریه و شیرین زبانی کرد و در همان روز درگذشت.

و این روایت در بعضی کتب مفصل تر نموده که: دستمالی بر آن سر مقدس و منور حضرت سیدالشهداء( علیه السلام) افکندند و نزد دخترش حضرت رقیه(علیها السلام) نهادند.روپوش برداشتند و گفتند:این سر پدر توست.حضرت رقیه(علیها السلام)، سر مقدس و منور پدر را از طشت برداشت و در دامن نهاد و می گفت:



 «من الذی خضبک بـالـدّماء، ابتا»
کیست که تو را به خون خضاب کرد، ای پدر؟
 


«من الذی قـطع وریدک، ابتا»
چه کسی رگ گردن تو را برید، ای پدر؟



«من الذی ایتمنی علی صغر سنّی، ابتا»

چـه کـسی مرا در این کوچـکی یـتـیـم کرد، ای پدر؟

 

 

پس از تو به که امیدوار باشم ای پدر.این دختر یتیم را که بزرگ کند و از این قبیل شیرین زبانی ها نقل کند تا گوید: دهان بر دهان شریف پدر نهاد، سخت گریه کرد و بی هوش افتاد.او را حرکت دادند، حضرت رقیه بنت الحسین(علیهما السلام) در گوشه ای از خرابه شام از دنیا رفته بود.

 

آه نوشته: 

دست‏هایت کوچک بودند برای به آغوش کشیدن صبر و سختی. اما تو چقدر سربلند بیرون آمدی از دردها و دلتنگی‏ها! صبر را از چه کسی به ارث برده بودی، نمی‏دانم! اما ایمان، هم‏پای تو بزرگ شده بود.

هم‏سن و سال‏هایت، سرگرم بازی بودند؛ اما تو انگار رسالتت بود که انسان را سربلند کنی!

 

 

اینقدر زمان!

 

داشت یادم می رفت  گذر زمان رو...

الان داشتم پستهای وبلاگ را چک می کردیم با جناب این جانب.. الان دقیقا شد

۱ سال و

۱۸ روز و

۲ ساعت

و ۵۲ دقیقه ...

عمر این وبلاگه...

هی  روزگار.. چشم روهم گذاشتیم .شد اینقدر زمان... و ما غافل از این شتاب سالگردی ...

عمره ادمی هم جمع همین لحظه لحظه هاست. اما به توان شتاب !

بگذریم وبلاگ جان یادمان رقته بود .قهر نکن دیگه ...

ببین چقدر منت میکشم جلو این همه دوست جان های نظر دهنده... ضایع نکن دیگه...

بابا تولدت مبارک اخماتو باز کن ... ایشاا... صدسال دیگه یادم می مونه و از شرمندگیت در میام..

این هم کادو شما البته در ادامه..

 

 

ادامه نوشته

بسوزد ای دل...

 

 

سلام بر تو و عاشورای بزرگی که در چشم‏های کوچک تو خلاصه شده است.

سلام بر تو که در خنکای لبخند حسین علیه‏السلام رها بودی و پا به پای آبله، زخم‏هایش را به جستجو.

سلام بر کوچکی گام‏هایت؛ به تو و خاطرات در آتش رها مانده‏ات.

سلام بر تو که آتش، کوتاه‏تر از دامنت نیافت.

تو را خوب‏تر از شام غریبان، زینب می‏شناسد و تو بهتر از همه، شام غریبان را.

شام غریبان، تو را خوب می‏شناسد؛ تورا که آن‏قدر پدر پدر کردی و �یا عَمَّتِیَ و یا أُخْتَ أَبِی! أیْنَ أَبِی� گفتی تا در روشنای حضور حسین علیه‏السلام غوطه‏ور شدی.

سلام بر تو؛ به آن زمان که در هیاهوی غبار و سوار، اشک و مشک و ستیغ و تیغ، حسین علیه‏السلام را در خلسه و خون و خاکستر رها دیدی.

از اندوه و داغ و دلتنگی، بوی تو به مشامم می‏رسد و هرگاه نام تو را می‏نویسم، هیچ واژه‏ای را توان توصیف اندوهت نیست.

از کنار شط تا وادی نخله، از مرشاد تا به حلب و از دید نصرانی تا به عسقلان، تو بودی همدم تنهایی بابا.

سلام به تو ای سئوال بزرگ تاریخ! پس از گذشت قرن‏ها آیا آبله پاهایت خوب شده‏است؟

 

جز این بود که آمده بودید تا راهنمایشان باشید؟! جز این بود که نمی‏خواستید سر از گمراهی‏ها در بیاورند؟! این بود اجر رسالت مردی که سال‏ها با عرق جبین و اشک چشم، سنگ‏ها را از پیش پایشان برداشته بود تا زمین نخورند و زخمی نباشند؟!

سنگدلان، بار غمت را سبک نکردند

تمام دردهایت یک طرف و از دست دادن زانوانی که رویشان به خواب می‏رفتی و نیایش‏هایت را می‏خواندی، طرف دیگر... .

وقتی میان خون و آتش، صدای گریه‏ات، دل سنگ را می‏لرزاند و پاهای تاول زده‏ات، سختی‏ها را گلایه می‏کرد، همه چشم‏ها کور بودند و دل‏ها سنگین‏تر از آن بود که بار سنگین دلت را سبک‏تر کند... .

صبر را از که آموخته بود؟

دست‏هایت کوچک بودند برای به آغوش کشیدن صبر و سختی. اما تو چقدر سربلند بیرون آمدی از دردها و دلتنگی‏ها! صبر را از چه کسی به ارث برده بودی، نمی‏دانم! اما ایمان، هم‏پای تو بزرگ شده بود.

هم‏سن و سال‏هایت، سرگرم بازی بودند؛ اما تو انگار رسالتت بود که انسان را سربلند کنی!

 

 

 

تکراریه ، امّا ...

  

یا دلیلی عند حیرتی

 

رفتم بر درویشی ، گفتا که « خدا یارت »

گویی به دعای او ، شد چون تو شهی یارم

گرد دل ما جانا ، دزدیده همی گردی 

 دانم که چه می جویی ، ای دلبر عیّارم

 

شده تا حالا احساس کنی ذهنت هزار تیکه شده ؟ هزار تیکه پازل به هم ریخته ... پازلی که تیکه ی گمشده هم داره ... مهم ترین قطعه ش ...

شده همه چیز رو گسسته و بریده بریده ببینی ؟

این جور موقع ها ، آدم احساس می کنه ذهنش به یه مرض حاد دچار شده . اینجور وقتا به هزار و یک دلیل ریز و درشت خودت رو از بقیه جدا می کنی . اصلاً ، دلت می خواد تنها باشی ؛ خودت باشی . می خوای تو خلوت خودت دنبال اون قطعه ی گمشده بگردی ...

احساس می کنی حتی قادر نیستی به کسی مهرورزی کنی . حتی تحمل محبت دیگرون رو نداری . ارتباطت با دیگرون یه ملغمه ی هفت جوش می شه . از طرفی نیاز داری با اونها باشی ؛ از طرفی دیگه بین خودت و اونها فاصله میندازی ...

علیرغم همه ی اعتماد به نفسی که داری ، دیگه اصلاً خودت رو قبول نداری . ترسو و کم دل و جرات می شی . بلبل زبونیات یادت می ره . گاهی هم خودت رو از همه چیز کنار می کشی . دیگه نمی خوای وسط  گود باشی ؛ چون احساس تنهایی می کنی . اینه که ، به زندگی مولکولی رو میاری ...

تا حالا احساس ترس شدید کردی ؟ البته این هم از عوارض همون مرض بالائیه  : به هم ریختگی چهار ستون ذهنت ...

تو که همیشه خودت رو قبول داشتی ؛ حالا از همه کس و همه چیز می ترسی  ؛ حتی از خودت . اصلاً می ترسی بگی « منم هستم » . بز دل شدی . از مرگ نمی ترسیا ؛ از زندگی می ترسی ...

تو که همیشه یه سر و گردن از خیلیا بلند تر و چند قدم از خیلیای دیگه جلوتر بودی  ، چی شده حالا قوز کردی و افتان و خیزان قدم بر می داری ؟! می دونی چرا ؟ ... علتش اینه که ترسو شدی . حتی دیگه می ترسی تو چشمای خودت نگاه کنی . از آینه هم فرار می کنی ...

اینجور وقتا ، اگه ازت بپرسن : چته ؟ می گی :

« نمی دونم ... یه ترسی تو جونمه ، که نمی تونم اسمی روش بذارم ...  نمی تونم توضیحش بدم ... اصلاً نمی خوام توضیح بدم ... زوره ؟! نمی خوام راجع بهش حرف بزنم ... می دونی چرا ؟ چون به تو هم اعتماد ندارم ... اصلاً می خوام نسیه زندگی کنم ...  می خوام باری به هر جهت جلو برم . بده ؟! ... زندگی که مهمون من نیست ! من مهمون زندگی ام ! ... می دونم احساس خوبی نیست ، اما همیشه با منه ... فکر عذابم می ده ، کلافه ام می کنه ... باید با یکی حرف بزنم ... نه ، با یکی نه ... با خودم ... دلم خودمو می خواد ... دلم برای خودم تنگ شده ... »

اینجور وقتا ، به هم می ریزی . می شی یه کلاف ابریشم به هم ریخته . نه سر داری ، نه ته . همه چیز به هم گره خورده ...

بی تفاوت می شی ... منفعل می شی ... بی رگ می شی ... البته نه نسبت به خودت ، نسبت به محیط اطرافت ...

با خودت مدام در ستیزی . خودت می شی دشمن خونی خودت . همه ی وجودت پارادوکس می شه . هم با خودت می جنگی . هم از خودت دفاع می کنی . ذهنت می شه صحنه ی کارزار ...

ذهنت پر شده از « من » های ضد و نقیض . « من مزاحم » از همه بیشتر اذیتت می کنه . او جلوی خیلی از کاراتو می گیره . حق و قدرت انتخاب رو ازت می گیره . آسودگی رو ازت سلب می کنه . همه اش می خواد تو افکارت دخل و تصرف کنه و ........

اینجور موقع ها ، برای خلاص شدن از دست « من مزاحم » باید چیکار کرد ؟شاید بهتره کاری کنی که « من مزاحم » باهاش مخالفه ... پس ، اگه بازم اومد سراغت ، بهش بی اعتنا باش . بهش نگاه کن . او رو نادیده نگیر ، اما به تلقیناتش با بی اعتنایی نگاه کن ...

دیگه نباید شیرینی ها رو ، با تلخی های « من مزاحم » تباه کرد ...

 

  

از دل خسته ی من گر خبری می گیری

برسان آینه را تا نفسی می آید

چه شتاب است که ایام بهاران دارد

که ز هر غنچه صدای جرسی می آید

 

پی نوشته: 

 من و من ، این همه من ، این همه " من " را چه کنم ؟! 

یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت/در بند آن مباش که مضمون نمانده است

 

 

اهلبیت شهیدکربلاء از کوفه تا شام

    

 «خط سیر اهل بیت شهید کربلاء از کوفه تا شام»

پس از توقف اسراء درکوفه و گزارش ابن زیاد به یزید(لعنة الله علیهما) و فرمان حرکت دادن اسراء به شام،اسباب سفر شام را تهیه دیدند و از راه موصل بطرف شام حرکت کردند.ابن زیاد(لعنة الله علیه)؛ زجربن قیس، محض بن ابی ثعلبه و شمربن ذی الجوشن(لعنة الله علیهم اجمعین) را مأمور نمود که با پنج هزار سوار، اسراء و سرها را به شام برند.روز اول ماه صفر بود که اسراء به شام وارد شدند.

 

۱ـ کنار شطّ فرات: شمر(لعنة الله علیه) رئیس قافله بود.حضرت امام سجاد(علیه السلام) را به غل و زنجیر، به شتر بستند و کودکان را با خفت و خواری روی کجاوه های بی روپوش زنان نشانده و سرهای بریده را بر نیزه ها حرکت نمودند.چون مقداری راه رفتند کنار شط فرات منزل کردند و سرها را پای دیوار خرابه ای گذاشتند و نشستند به قمار و لهو و لعب و شرب خمر. در این بین دیدند دستی از بالای سر مبارک سیدالشهداء(علیه السلام) ظاهر شد و با قلم خونین بر دیوار نوشت:

        ** اترجوا امة قتلت حسینا شفاعة جده یوم الحساب **

آنها برخاستند آن دست را بگیرند،کسی را نیافتند.باز نشستند مشغول قمار شدند.آن دست ظاهر شد و این شعر به رنگ خون نوشت:

     ** فلا والله لیس لهم شفیع و هم یوم القیامة في العذاب **

دویدند دست را بگیرند که ناپدید شد،باز به عیش خود مشغول شدند که این ابیات از هاتفی شنیدند:

 ** ماذا تـقولون اذ قال النبي (ص) لکم ماذا فعلتم و انتم آخـر الامـم **
           **
بعترتی و باهلی عند مفتقدی منهم اساری ومنهم صرخوابدمی **

 

 

 

ادامه نوشته

تمنای وصال

 

تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر "خیالی" به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

"شیخ بهایی"

 

پی نوشته:

بلبل با گل نشست و برخاست می کند

                                گل با شبنم هم آغوشی !!

 

 

شهادت امام سجاد(علیه السلام)

«ألـسـَّلامُ عَـلـَيـکَ يـَا عَـلـِي بـن الـحُــسـَيـنِ)»

 

2۵ محرم الحرام، شهادت مظلومانه و جانسوز چهارمین پیشوای شیعیان، سیدالساجدین، خطیب العارفین، زین العابدین حضرت امام علی بن الحسین(علیهماالسلام) را به پیشگاه مقدس و منور قطب عالم امکان حضرت بقیة الله الأعظم(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و تمامی شیعیان و محبان آنحضرت تسلیت و تعزیت عرض می نمائیم.
 


«رساله حضرت زين العابدين امام سجاد(عليه السلام) که به رساله حقوق معروف است»



بدان خدايت رحمت کناد که خدا را بر تو حقوقي است که تو را در هر جنبش و آرامش و هر جا باشي فرا گرفته اند، و در هر اندامي بچرخاني و هر ابزاري بگرداني. بعضي از حقوق بر بعضي بزرگترند. بزرگترين حقوقي که خدا بر تو واجب کرده، حق اوست. تبارک و تعالي که آن پايه همه حقوق است و همه از آن باز گرفته شوند، آنگاه واجب نموده براي تو بر عهده تو از سر تا قدمت با اعضاي مختلفت حقوقي را.


براي ديده ات بر تو حقي است
براي
گوش تو بر تو حقي است
زبان ات به تو حق دارد
دست ات بتو حق دارد
پاي ات به تو حق دارد
شکم ات به تو حق دارد
دامن ات به تو حق دارد.


اين هفت عضو تو است که با آن ها کار کني. خوشا بر کسي که خدايش ياري دهد تا هر حقي بر او واجب کرده اداء کند و او را توفيق دهد و نگهدارد.

 

 

برای مطالعه بیشتر به ادامه مطالب مراجعه کنید..

 

 

ادامه نوشته

بوستان بنفشه

 

 

 

 

در تنهای دلم به اندازه روزنی کوچک میشود

انگاست که خوشهای دلم کمبود نور نگاهت را به خوبی احساس می کند.

ناخواگاه صدای پای تنومنده اسب غم شنیده می شود

دیدگانم نیز با ترنم و بتابی به استقبالش می دود..

گلولم بس گرقته

شروع به نغمه سورایی میکند..

تا مگر ذره ذره

از سوز و اتش

درد و حسرت

کم کمک مگر کم شود..

ای دوست

ای دریا

و یا ای بوستان بنفشه

از تو میخواهم که ترانه ی امید را مستانه ساز کنی..

ار تو میخواهم باز به من بگویی

که ستاره بچین

از تو میخواهم که

قامت اسمان را برایم کوتاه تر کنی...

 

پی نوشته:

غم با دلم اهلی تر است

                           از تو

                           همراه اول و آخر من !

 

 

 

 

 

 

 

دنیا

این پیر گردون همه کارش از جفا بود                                       تا بدین جا هر چه کرد بی مهرُ وفا بود

بال بلبل هیچ ُاما دلش نازُ حسرت می کشد                           خار بی بن به زگل که بی رویُ ریا بود

کشتی    دل گر  به گرداب    جفا   فرو شد                         عجب مکن, یاران هر چه کردند در خفا بود

رزم رستمُ دیوان ُ سهراب افسانه نیست                                      نیما گرمهری ز معشوقه می دید فسانه هم رویا بود

سهر گاه  آدینه ایی    کام ما  نیز    روا   شد                            ز خوبی  یافته بود , د ری  که   پر بها  بود

  گرچه دنیا  نساختُ  سوخت     ساز    ما                                            لیک آنکه نالید باز با نای  ما ، دنیا  بود.

 

    پی نوشته:

 از برو بچه پوزش میخوام... هرچی ور رفتم که فانت شعر مرتب کنم نشد که نشد...

چه می دونم شاید باید دست نخورده بمونه؟! صاحبه شعر از فوضلی و ادمی خودخواه چو من اجازه

دست کاری در غزلیاتش نداده...

ظاهر و باطن همین که هست!

 

 

 

 

اَللَّهُمَّ العَن اَوَّلَ ظَالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد

 

«أعظَمَاللهُاُجُورَناوَاُجُورَکُمبِمُصابِناوَمُصابِکُملِلتَّخریبِالـبـُقـعَـةِالـعَـسـکـَریـیـّن»

 

۲۳ محرّم الحرام، سالروز فاجعه دلخراش هتک حرمت و تخریب حریم و گنبد مطهر و منوّر امامین الشریفین العسکریین (علیهماالسلام) به دست فرقه ضالّه وهابیت، را خدمت حضرت حجة بن الحسن العسکری(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و تمامی شیعیان و دوستداران آن بزرگواران، تسلیت و تعزیت عرض می نماییم.


 

 «ســامــراء»

سامراء شهریست کنار دجله که سی فرسخ با بغداد فاصله دارد. این شهر به «سرُّ مَن رَأي» معروف است. اماکن متبرک و مقدس بسیاری در سامراء وجود دارد که همواره قلوب مؤمنین و محبین اهل بیت(علیهم السلام) را به خود جذب نموده است.

بارگاه ملکوتی دو پیشوای بزرگ شیعیان، امام دهم حضرت امام هادی(علیه السلام) و امام یازدهم حضرت امام حسن عسکری(علیه السلام) نورانیت خاصی به این شهر بخشیده است.

همچنین قبور مطهر و نورانی سیده حکیمه(علیهاالسلام) دختر حضرت امام جواد(علیه السلام) و حسن بن الهادی(علیهماالسلام) و والده ماجده امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)، حضرت نرجس(علیهاالسلام) و فرزند بزرگ امام هادی(علیه السلام)، محمد بن الهادی(علیهماالسلام) وجود دارد. بزرگان دیگری نیز در سامراء مدفون میباشند.

از مکان های مقدس بسیار مهم دیگر این شهر، سرداب مقدس امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) که محل عبادت حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و پدر و جدّ بزرگوارش می باشد، وجود دارد. در آنجا اولیاء و عرفاء بسیاری به محضر آن حضرت شرفیاب شده اند.

 

 

**اللّهم عجّل لوليک الفرج**

 

 

شتاب كن‏

 

 

 

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
دور فلك درنگ ندارد شتاب كن‏
زان پيشتر كه عالم فاني شود خراب
ما را ز جام باده ی گلگون خراب کن ...

 

 

پی نوشته:

صبر بر هجران یار لذتی دارد که وصف ناشدنی است ...

در هجر امید وصل است و در وصال بیم هجران ...

کدام را طالبی ؟؟؟

 

قصه سهل ساعدی

 

 

«آوردن اهل بیت شهیدکربلاء رابا سرهای شهداء(علیهم السلام)بشهر شام»

سیدبن طاووس حدیث میکند که:چون اهل بیت رسول خدا(صلوات الله علیهم اجمعین) را در همه امصار و بلدان بتاختند و سر مقدس حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) را مورد دیدارها ساختند تا وقتی که نزدیک به دمشق شدند.حضرت ام کلثوم(علیهاالسلام) شمربن ذی الجوشن(لعنة الله علیه) را طلب نمود و فرمود مرا با تو حاجتی است.گفت حاجت چیست؟ فرمود: اینک شهر دمشق است،ما را از دروازه ای داخل کن که مردمان کمتر نگران ما شوند و سرهای شهداء(علیهم السلام) را از برای اشتغال تماشاییان از پیش روی ما برافرازیید تا مردمان به نگریستن ما نپردازند. شمر(لعنة الله علیه) که خمیر مایه شرارت بود و جبلتش منشور شقاوت داشت چون تمنای حضرت ام کلثوم(علیهاالسلام) بدانست،یکباره برخلاف مراد او میان بست.فرمان داد تا سرهای مقدس شهداء(علیهم السلام) را در میان محمل نسوان بازدارند و ایشان را از دروازه ساعات که انجمن رعیت و رعات است درآورند تا مردمان از نظاره ایشان سیر و سیراب شوند و آن راه نیز تا دارالامه یزید(لعنة الله علیه) دورترین راه ها بود.لا جرم اهل بیت(علیهم السلام) را بدین صفت کوچ دادند تا در باب مسجد جامع که جای باز داشت اسیران است،بازداشتند.

مردی از مشایخ شام چون ایشان را دیدار کرد از اسرای کفار دانست و گفت...

 

 

برای خواندن بقیه مطالب به ادامه مراجعه کنید.

 

 

ادامه نوشته

اول.دوم.سوم...بینهایدم...

 

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که:

 

عشق کار نازکان نرم نیست                   عشق کار پهلوان است، ای پسر


آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

 

پی نوشته: 

هر که به من می رسد بوی قفس می دهد/جر تو که پر می دهی تا بپرانی مرا...