ماه خودسازی...

چه پدیده ی زیبایی است ماه رمضان

ماهی که با نوای اذان شروع می شود وبا نوای آن پایان می یابد.ماهی که درآن کتاب آسمانی نازل شد .

زیباترین شبها را دراین ماه تجربه می کنیم.شب معراج, شبهای قدرو...

شبهایی که لذت نیایش با حضرت دوست را در می یابیم وتا سحرگاهان با دوست سخن می گوییم.

شبهایی که لذت با هم بودن را دور سفره ی افطار تجربه می کنیم واز خواندن دعاها وتلاوت قرآن غرق لذت وپاکی می شویم.این ماه فرصتی برای خودسازی دوباره, آغازی نو.بیان تمام خوبی های این ماه در کلمات نمی گنجد

whiteswan.persianblog.ir

 

 

بی معرفت...

 

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!               

             فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!                                                           

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!                                                                      

             هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!                                                     

هيچ کس اشکی برای ما نريخت                                                                              

             هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست                                                                        

             حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم                                                                                       

             گاه بر حافظ تفاءل می زنم                         

               

اللّهُمَّ صَلِ عَلى مٌحَمَّد وَ آلِ مٌحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

 

بايد از محشر گذشت

اين لجنزاري كه من ديده ام سزاى صخره هاست

گوهر روشندل از كام جهاني ديگر است

عذر مي خواهم پرى ، عذر مي خواهم پرى من نمي گنجم در آن چشمان تنگ

با دل من آسمانها نيز تنگى مي كنند

روي جنگلها نمي آيم فرود

شاخه زلفي گو مباش

آب دريا ها كفاف تشنه اين درد نيست

بره هايت مي دوند

جويباري كه عزيزم

راه خود گير و برو

يك شب مهتابي از اين تنگ ناي

 بر فراز كوهها پر مي زنم

مي گذارم مي روم ناله خود مي برم

دردسر كم مي كنم

چشمهايي خيره مي پايد مرا

غرش ابر مي آيد به گوش

كبر فرعوني و سحر سامرئي است

دست موسي و محمد با من است

مي دويم هر وعده آنجا كه روز و شب را آشتى است

صبح چندان دور نيست


موفق باشی.

 

افتادن

 

برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در ابتداي کمال …

بنگر که چگونه مي افتي ؟!

 

 

 

محب محبوب یا محبوب حب

 

کاش هیچ تصویری از تو در خیالم نبود .

کاش من هم خدایی چون تو داشتم ..

من خدای خود را نمی خواهم ، تو را می خواهم ، ای خدای محمد ..

خوب می دانم چاره ام این است که بی چاره تو باشم.

مرا بشکن و خراب کن ! و آن سان که خود می پسندی بساز !

نه آن که مرا خراب کردی و ساختی ؛ همان که خراب کردی ، ساختی ..

من بی تو تمام می شوم و با تو تمام..

آیا باور کنم آنان را که خدایت می دانند ...     می سوزانی !؟

عصیانت اگر کردم ، نه این که ندیدمت ؛ بزرگ دیدمت ... خدا دیدمت ...

از خطای ما چنان گذشتی که گویا خطایی ندیدی ..

خطایی ندیدی یا ما را ندیدی !؟

ما به اعتماد بزرگی تو خطا رفتیم ،

و تو به اعتبار خردی ما ، در گذشتی .

گویا این جا را خطا نرفتیم ...

نگویی که نگفتی ، مرا اگر بسوزانی ، همه را خواهم گفت از عشق بازی نهانمان ...

محب ات را اگر بسوزانی با محبت ات چه می کنی ؟

تو هم چه قدر ناز داری ! اگر می شود وقتی می خوانمت رو بر مگردان !

روی از من بگیری اگر ، دیگر خطایی از من نخواهی دید.

چه آن که نیست بی خطاست ..

اگر چه با تو نیستم ، بی تو نیست ام ..!

نه این که نیاز ما ، ناز توست

ناز تو نیاز ماست ...

 

 

 برگرفته از کتاب بنویس او... بخوان تو

 

 

 

تصویر ... تصور

 

همه ی آرزوهای فقط یکی هستند

 ولی تصویرشان یکی نسیتند


آرزو می کنم

که آرزوهایم بی تصویر باشند!

 

 

 

ناخودآگاه

 


مشکلات انسان های بزرگ رامتعالی وانسان های کوچک رامتلاشی می کنه !

...

موقعی که حس ناخودآگاهم میگه که داری کم میاری و...سعی میکنم این به خودم مرور میکنم :

 آرام باش،

            توکل کن ،

                     تفکر کن،

                            سپس آستینها را بالا بزن،

                            آنگاه دستان خدارا می بینی که پیش از تو دست به کار شده است...

 

 

دل نوشته:

*یاران ره عشق منزل ندارد/این بحر مواج ساحل ندارد


ياحق...

 

سکینه...

 

دیدار می نمایی و پرهیز می کنی
بازار خویش و آتش ما تیز می کنی

گر خون دل خوری ، فرح افزای می خوری
ور قصد جان کنی ، طرب انگیز می کنی

حیران دست و دشنه ی زیبات مانده ام
کاهنگ خون من چه دلاویز می کنی


 

کاش همواره در دیده ی دل بمانی ؛ و هیچگاه برایم لن ترانی نخوانی ... دیگر به هیچ تجلی ناپایداری دل نمی بندم و آرام نمی گیرم ... تو را پیوسته می خواهم .

 الهی هذا حالی لایخفی علیک ، منک اطلب الوصول الیک

معبودا !
همه ی کائنات ، آیينه ی جمال و کمال و عظمت تو ، و ملائک هفت آسمان ، آیینه دار ملکوت تواند . ولی ، هیچ کدام سزاوار دل بستن و دل سپردن نیستند ... کدام یک می تواند بیخودی ام را بگیرد و به بی خودی ام برساند ؟! ... کدام یک سکینه ی دلم می شوند ؟

مگر نه ابراهیمت پس از چند مرحله توجه به جمال های دنیوی فریاد برآورد : انّی لا احبّ الافلین ... احساس آرامش نداشت و در آخر با شهود ملکوتت آرام گرفت و بر زبان راند :

" انّی وجّهت وجهی للّذی فطرالسّموات والارض حنیفا"

"همانا استوار و مستقیم روی و تمام وجود خود را به سوی خدایی که آسمان ها و زمین را آفرید برگرداندم"

و اراده ی تو نیز از ابتدا بر همین قرار گرفته بود ، که او را متوجه جمال و کمال خویش نمایی :

 و کذلک نری ابراهیم ملکوت السّموات والارض و لیکون من المؤمنین

"و این چنین ملکوت و باطن آسمان ها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم تا مقاماتی را به او عطا کنیم تا به مقام اهل یقین برسد"

 

 

 

غرق امروز و فردا...

  

  

 

 

خدایا!

 

 پرواز را به ما بیاموز تا مرغ دست آموز نشویم

واز نور خویش آتش در ما بیفروز

تا در سرمای بی خبری نمانیم.

 

"شهید مهدی رجب بیگی"

 

 دل نوشته:

 * غم دنیا را تاب تحمل باشد کاش غمی در آخرت نباشد٬ای کاش...

 *  این را خوب میدانم که چشمانت در عماقه امروز و فردا ها دگر باره٬ غرق شد!

 

 

بیاموزیم!

 

از درخت بیاموزیم و همچون او بر لب زمزمه كنیم كه :
من درختم
ساقه ام نقش ستونی است به ایوان فلك
یك دو صد رنگ به درختم
من درختم
تشنگی عمق دهد ریشه در خاك مرا
آفتاب گر ندهد نور تن پاك مرا
تن من خم نشود
لحظه ای عزم مرا كم نشود
سر خود را به فلك دارم و چشمم به ملك
قد خود اوج كنم تا كه به نوری برسم
من درختم
تكیه بر دگری جمله حرام است مرا
خود تكیه گاهم
بر زمین خورده پناهم...

 

 

بسم الله جمیل

 

پناه می بریم به خدای مهربان از شر شیطان رجیم

به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.
 او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.

ولی در میان آنها یكی كه بسیار كهنه مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد ...
كسی از او پرسید: این وسیله چیست؟ 
شیطان پاسخ داد :
این نومیدی و افسردگی است .
 آن مرد با حیرت
 گفت: چرا این قدر گران است؟
شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیله من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاری را به انجام برسانم.

 اگر فقط موفق شوم كسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بكنم.

من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به كار برده‌ام . به همین دلیل این قدر كهنه است .

 

پی نوشته:

برای اینکه فتح شوی حداقل اش این است که کوه باشی ... کسی که ارتفاع آرزوهایش به اندازه ی یک تپه است... ارزش فتح ندارد !

 

 

غرور...

زمان درگذر است ُ چرخ پیر همچنان در گردش

و انتهای هستی قابل روئیت.

سر ٬ اندیشه را تابوتیست سر بسته.

غایتی ایست مبهم ٬ نامش غرّه

 

 

 

 

 

«فارالتنور»
در وصف ماست
كه چشمه‌هاي اشكمان
از عمق قلب هاي آتش گرفته
مي جوشد
قلب زمين
آتش گرفته است، و اشك داغ
از چشمه ها
فواره مي زند؛
فردا
كه اين توفان
سياره‌ي زمين را
در خود گرفت،
اين كشتي، خواهد راند
تا بر «جودي»
بنشيند
برآن منزل مبارك؛
آنگاه،
هنگام استجابت دعاي نوح
خواهد رسيد، اگر چه
او خود
ديگر در ميان ما نيست.
رب انزلني منزلا مباركا
و انت خير المنزلين

 

سید مرتضی آوینی

 

مناجات باران

 

 اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ الاَْمانَ

 يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلابَنُونَ اِلاّ

 مَنْ اَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ


باران را ببین:

 چه مستانه و عاجزانه به کار دلش می ساماند!

دروازهای دلت را باز کن

و به کار آب و جارو باش

که سحر نزدیکست!

 

 

 

پی نوشته:

*/نمی دونم تا حالا مناجات امام علی علیه السلام همراه با صدای باران تاحالا تجربه کردید یا نه٬ اما قابل توصیف نسیت این همه زیبایی و لذت...

*/حول حالنا الی احسن الحال

 */ روز طبیعت رو به همه دوستان تبریک میگم و بهترین ها رو آرزو میکنم براتون...

*/ امروز کلی هوای شعر ترکی کردم...

 

 

حب

 

 

محب ات را گر٬ هر آن سوز و گدازی بسوزانی!

خان وار بر مهمله خاکسترش نشستی...

با محبت چه می کنی؟!

 

X

 

الهی ! کیف انسیک و لم تزل ذاکری و کیف الهو عنک و انت ...

مراقبی خدایا چگونه فراموشت كنم ،

 با اين كه تو هميشه به ياد منى ؟!

و چگونه از تو غافل گردم ،

 با اين كه تو هميشه

 

اللّهُمَّ صَلِ عَلى مٌحَمَّد وَ آلِ مٌحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

 

امام علی ( علیه السلام ):

 بگذارید و بگذرید ٬

ببندید و دل مبندید ،

چشم بیندازید و دل مسپارید ،

که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت .

 

 

خواندنی:

دل پاییزی

 

 

پابند...

 

پا كه روی زمين بند نباشد به آسمان نزديكتری....

دانی که چیست؟

و حاصل انجام عاشقی

جانانه را ببینی و

جان را فدا کنی...

تا کی به انتظار قیامت توان نشست؟

برخیز تا هزار قیامت به پا کنی...

 

 

 

زلیخا عشق نمی داند

 

زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
زیبایی همه از یوسف است .
زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که
نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی
دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام
بیرون برو تا یوسف بماند و راستی
و زلیخا از قصه بیرون رفت .

***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها
پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.و
قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!

 

 اللّهُمَّ صَلِ عَلى مٌحَمَّد وَ آلِ مٌحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

 

خسته‌ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بال های استعاری

لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

 آفتاب زرد و غمگین ، پله‌های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین ، آسمان های اجاری

با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه‌بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم‌انتظاری

صندلی های خمیده ، میزهای صف‌کشیده
خنده‌های لب پریده ، گریه‌های اختیاری

عصر جدول های خالی ، پارک های این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی ، صندلی های خماری

سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردن
شنبه‌های بی‌پناهی ، جمعه‌های بی‌قراری

عــــاقبت پرونده‌ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من ، صفحه‌ی باز حوادث :
در ستون تسلیت‌ها نامی از ما یادگاری

 

 

 

 

السلام علی قلب زینب الصبور و لسانهاالکشور

 

* * *

 

سر نی در نینوا می ماند اگر زینب نبود

كربلا در كربلا می ماند اگر زینب نبود

چهره سرخ حقیقت بعد از آن طوفان رنگ  

پشت ابری از ریا می ماند اگر زینب نبود

 

چشــمه فریاد مظلومیت لب تشـــنگان

در كویر تفته جا می ماند اگر زینب نبود

زخم زخمی ترین فریاد در چنگ سكوت

از طراز نغمه وا می ماند اگـر زینب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشك سرخ

در گلوی چشمها میماند اگر زینب نبود

 

ذوالجناح دادخواهی بی سوار و بی لگام

در بیابانها رهــا می ماند اگـر زینب نبود

در عبور از بســتر تاریخ ، سیل انقلاب

پشت كوه فتنه ها می ماند اگر زینب نبود

 

یا علی

 

 

 

بلبل خوش خبرم

 

یا من لا ملک الاّ ملکه

سخن از احتیاج ما و استغنای معشوق است

" منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزيد نعمت ، هر نفسی که فرو می رود ممد حياتست و چون برمی آيد مفرّح ذات ."

هر نفس ادامه دهنده زندگی است . در واقع هيچ يک از ما به اين موضوع هيچ گاه توجه نمی کنيم . به اين که زندگی را به چه اميدی "زندگی" می کنيم ، در حاليکه از نفس ديگر خود نيز بی خبريم . يعنی اين اميد ، اين هدف چقدر اهميت دارد که ارزش اين همه غم و رنج و درد را فراهم می آورد ؟

 

-------------------

 

سراپـا اگر زرد و پـژمرده ایم                    

         ولی دل بـه پاییز نسپرده ایم

   چو گلدان خالی، لب پنجره                   

           پـر از خاطرات ترک خورده ایم

  اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم                   

              اگر خون دل بود ، ما خورده ایم

   اگر دل دلیل است ، آورده ایم                 

               اگر داغ شرط است ، ما برده ایم

   اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !              

              اگر خنجر دوستان ، گـرده ایـــم !

  گـواهی بخواهید ، اینک گــواه :             

                همین زخم هایی که نشمرده ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر          

                     از این دست ، عمری به سر برده ایم

 

 دل نوشته: 

 

*/آتش به من اندر زن ، آتش چه کند با من ؟/کاندر فلک افکندم ، صد آتش و صد غوغا

*/ترسم بیخود بود.

هنوز بام دلم پابرجاست...

هنوز میلرزد و می تپد.

*/ "آيا وقت آن نرسيده است که دل ها نرم شوند؟" (سوره مبارکه حديد)

 

 

 

 

 

 

 

امام علی علیه السلام:

 

                              اگر آن كس كه بايد باشي ،

                                                                   نيستي

                              پس چه فرقي مي كند كه

                                                                  كيستي ؟!

 

 

 بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت...
دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد...
نفس نفس میزد...اما کسی صدای نفس هایش را نمیشنید...
کسی او را نمیدید...
دانه از روی شانه های نازکش سر خورد و افتاد...
خدا دانه ی گتدم را فوت کرد... مورچه می دانست که نسیم نفس خداست!
مورچه دانه گندم را دوباره بر دوشش گذاشت و رو به خدا گفت:
"گاهی یادم می رود که هستی. کاشکی بیشتر می وزیدی!"
خدا گفت:
"همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای؟"
مورچه گفت:
"این منم که گم میشوم! بس که کوچکم! بس که ناچیز! بس که خرد!نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد!"
خدا گفت:
"اما نقطه سر آغاز خطی ست"
مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت:
"من اما سر آغاز هیچم.ریزم و ندیدنی...
من به هیچ چشمی نخواهم آمد..."
خدا گفت:
"چشمی که سزاوار دیدن است می بیند... چشم های من همیشه بیناست..."
مورچه این را می دانست اما شوق گفت و گو داشت...
پس دوباره گفت:
"زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست..."
خدا گفت:
"اما اگر تو نباشی پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه ی خاک باز کند؟!
تو هستی و سهمی از بودن برای توست در نبودت کار این کارخانه ناتمام است!"
مورچه خندید و دانه ی گندم دوباره از دوشش افتاد
خدا دانه را به سمتش هل داد
هیچ کس اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفت و گوست...!

عرفان نظر آهاری                   

 

 

 پی نوشته: 

آن گرد حرم گردد و اين گرد خرابات
من دور سرت گردم و هر جا که تو باشی ...

 

 

 

 

اندرز دنیا

 

 

یا باقی

 

شما را از دنیا می پرهیزانم ، كه منزلگاهی است ناپایدار ٬نه خانه ی ماندن و نه جایگاه قرار . خود را آراسته و به آرایش خویش شیفته است ، و دیگران را به زینت خویشتن فریفته .

خانه ای نزد خداوند آن خوار و متاعی بی مقدار . حلال آن را به حرامش معجون داشته است ٬ و خوبی آن را به بدی اش مقرون و زندگانی اش را به مرگ آمیخته است٬ و در كاسه ی شهدش ، شرنگ ریخته است .

 خداوند تعالی آن را برای دوستانش نگزید ، و در دادن آن به دشمنانش بخل نورزید . خیر آن اندك است و شر آن آماده . فراهم آن پریشان و ملك آن ربوده و آبادان آن رو به ویرانی نهاده . آنچه ویران گردد ، خانه ی خوبی نیست و به كار نیاید ، و عمری كه چون توشه پایان پذیرد ، زندگانی به شمار نیاید ٬ و روزگاری كه چون پیمودن راه به سر آید ، دیر نپاید . آنچه را خدا بر شما واجب كرده مطلوب خود شمارید ٬ و توفیق گزاردن حقی را كه از شما خواسته ، هم از او چشم دارید ٬ و پیش از آن كه مرگ شما را فرا خواند ، گوش به دعوتش بدارید .

                                                                                                

                                                                                                                        نهج البلاغه ــ خطبه ۱۱۳

 

 

 

من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن
بلایی کز حبیب آید ، هزارش مرحبا گفتیم

۰ ۰ ۰

 

 پی ٫ دل٬ آه ...نوشته: 

                 خالی.

                  اما در ادامه چند سطحی هنوز هست...

 

ادامه نوشته

پشت سر هر معشوقی...

 

 

<br/><a href="http://i43.tinypic.com/14nfzhu.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

    

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا  ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد.  اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد  که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.


پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.


معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.


خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!                        

 

 عرفان نظر آهاری         

 

 دل نوشته: 

*فیروزه ای عزیز تولد ۳ سالگی وبلاگت مبارک...

*امروز به این واقعیت رسیدم که چندی پیش عزیزی برایم بیان کرد.که خدا آدمها رو بی حکمت

 سر راه هم دیگه قرار نداده!

من و تو

راه و قرار

بی حکمتش نباد!

 

 

 

 

پاره ای از "او"

 

 

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی...
می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید دشوار و
کند و دو ها همیشه دور بود...
سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت وآن را چون اجباری بر دوشش می کشید...
پرنده ای در آسمان پر زد سبک. و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت این عدل نیست این عدل
 نیست...کاش پشتم را اینهمه سنگین نمی کردی
من هیچ گاه نمی رسم...
و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشلنش داد. کره ای کوچک بود.
و گفت: نگاه کن. ابتدا و انتها ندارد... هیچ کس نمی رسد...
چون رسیدنی در کار نیست...فقط رفتن است...حتی اگر اندکی...و هر بار که می روی رسیده
 ای...
و بارور کن آنچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست تو پاره ای از هستی را بر دوش می
 کشی... پاره ای از مرا...
خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش گندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور...
سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن حتی اگر اندکی...و پاره ای از "او"را با عشق بر دوش
 کشید.

 منشع نوشته: 


کتاب بال هایت را کجا جا گذاشته ای؟ از(عرفان نظر آهاری) یکی ازسوغاتی های که کاسبی کردیم طی

سفری به خانه ی کودکیم...

خنده نوشته:

یه روز به لاک پشته میگن یه دروغ شاخ دار بگو: میگه دویدم و دویدم اما هنوز نرسیدم...

 

 

 

عمه ی شیرین زبان 3 ساله ام...

 

 

سوّم ماه صفر،شهادت مظلومانه و جانسوز سه ساله دشت کـربلاء
نازدانه حضرت سیدالشهداء
(علیه السلام)
،عمه شیرین زبان
حضرت صاحب الزمان
(علیه السلام)
، حضرت رقیه
بنت الحسین
(علیهماالسلام)
در خرابه شام
را محضر مقدس و نورانی حضرت مـهـدی
(عجل
الله تـعـالی فـرجـه الشریف)
و تـمامی دوسـتداران و مـحبان آن
بی بی مـکـرمه و مـعـظمـه، تـسـلیت و تعـزیت عـرض می نمـاییم.
 

 

در کامل بهائی از حاویة نقل کرده است که زنان خاندان نبوت شهادت پدران را از فرزندان خردسال پنهان میداشتند و می گفتند پدرانتان به سفر رفته اند، تا آنکه یزید(لعنة الله علیه) آنان را بسرای خویش درآورد. حضرت امام حسین(علیه السلام) را دختری سه ساله بود به نام حضرت رقیه(علیها السلام).شبی از خواب برخاست و گفت: پدرم کجاست؟ که من اکنون او را در خواب دیدم، در حال اضطراب و شدت، زنان که این سخن شنیدند بگریستند و از کودکان دیگر هم شیون بلند شد.یزید(لعنة الله علیه) بیدار شد و پرسید چه خبر است؟ تفحص نمودند و به او خبر دادند.دستور داد سر پدر را برایش ببرند. آوردند و در دامنش نهادند. حضرت رقیه(علیها السلام) گفت این چیست؟ گفتند: سر پدرت است.دل دختر از جا کنده شد، فریادی زد و بیمار شد.آنقدر گریه و شیرین زبانی کرد و در همان روز درگذشت.

و این روایت در بعضی کتب مفصل تر نموده که: دستمالی بر آن سر مقدس و منور حضرت سیدالشهداء( علیه السلام) افکندند و نزد دخترش حضرت رقیه(علیها السلام) نهادند.روپوش برداشتند و گفتند:این سر پدر توست.حضرت رقیه(علیها السلام)، سر مقدس و منور پدر را از طشت برداشت و در دامن نهاد و می گفت:



 «من الذی خضبک بـالـدّماء، ابتا»
کیست که تو را به خون خضاب کرد، ای پدر؟
 


«من الذی قـطع وریدک، ابتا»
چه کسی رگ گردن تو را برید، ای پدر؟



«من الذی ایتمنی علی صغر سنّی، ابتا»

چـه کـسی مرا در این کوچـکی یـتـیـم کرد، ای پدر؟

 

 

پس از تو به که امیدوار باشم ای پدر.این دختر یتیم را که بزرگ کند و از این قبیل شیرین زبانی ها نقل کند تا گوید: دهان بر دهان شریف پدر نهاد، سخت گریه کرد و بی هوش افتاد.او را حرکت دادند، حضرت رقیه بنت الحسین(علیهما السلام) در گوشه ای از خرابه شام از دنیا رفته بود.

 

آه نوشته: 

دست‏هایت کوچک بودند برای به آغوش کشیدن صبر و سختی. اما تو چقدر سربلند بیرون آمدی از دردها و دلتنگی‏ها! صبر را از چه کسی به ارث برده بودی، نمی‏دانم! اما ایمان، هم‏پای تو بزرگ شده بود.

هم‏سن و سال‏هایت، سرگرم بازی بودند؛ اما تو انگار رسالتت بود که انسان را سربلند کنی!

 

 

اول.دوم.سوم...بینهایدم...

 

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که:

 

عشق کار نازکان نرم نیست                   عشق کار پهلوان است، ای پسر


آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

 

پی نوشته: 

هر که به من می رسد بوی قفس می دهد/جر تو که پر می دهی تا بپرانی مرا...

 

 

امید و امیدوار

 

 

    چه خوش باشد که بعد از انتظاری   

            به امیدی رسد امیدوار

 

 

 

 

 

فانوس انتظار را چگونه روشن کنم؟

فقط این دو جمله را برای خود تفصیر کن...

من انتظار دارم...

من در انتظارم...

کدامین واژه از برای انتظار شیواترست؟

داشتن؟

یا

 بودن؟

 

پی نوشته: 

چند صباهسیت که درست در دست تو در کوچه های انتظار لحظه ها راسرنگون می کنم..

 

 

 

 

 

یه سوال!

وقتی یکی از این " انتظار " حرف میزنه یاد چی می افتی؟

چه تصاویری در چشمانت واژگون می شد؟

چه معانی به جان و دلت رسوب می کند؟

چه حرفهایی در دلت آباد می شد؟

تا به کجا می روی؟

تا به کدامین عصر پر می زنی؟

 

lonelynightsmg4.jpg
 
 
پی نوشته: 
  
باز پروانه ی دلم شوق پرواز دارد...