« صدای آب می آید ... مگر در نهر تنهایی چه می شویند ؟! »

 

 

« تن ها تنهايي رو از بين نمي برن تنها تنهاترين تنهاست كه تنهايي تن ها رو پر مي كنه »

این جمله یه مدتی که مارو برده تو فکر..و  کلی سوال جلو چشمام رژه میره...

آیا به راستی تن ها نمی تونن تنهایی آدما رو از بین ببرن ؟

واگر کسی اونقدر به تعالی نرسیده باشه که بتونه با تنهاترین تنها ، ارتباط صمیمانه و نزدیک داشته باشه ،

 باید به تنهایی تن بده ؟ یا باهاش بجنگه ؟ یا ...

دلم می خواست راجع به تنهایی خیلی چیزا بنویسم :

تنهایی خود خواسته ... تنهایی تحمیلی ... تنهایی گریز ناپذیر ...

احساس تنهایی ( با تن ها بودن و تنها بودن )

دلم می خواست بنویسم فرق بین « تنها بودن » و تنهایی رو ...

تنهایی ... مسئله ای که در این قرن شلوغ و پر دغدغه ، بشر خیلی ازش وحشت داره ... ازش گریزونه ...

و گاهی در مسیر گریز از این غول آرام ، به جای رسیدن به آرامش ، با بحران های فجیعی رو به رو

 می شه که در خیلی موارد جبران ناپذیرند .

خیلی حرفا برای گفتن داشتم ، اما باز واژه هارو انگار گم  کردم... 

یادمه مادر بزرگم همیشه می گفت : تنهایی فقط واسه خود خدا خوبه به چند دلیل ...

یکی این که او بی تاست و همچو خودی رو نداره تا مونسش باشه ...

دوم این که می تونه تنها سر کنه و از هر کس و هر چیز بی نیازه

به راستی : انسان بی یار می تونه سر کنه ؟

 

پ:ن 

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک کوچه تنها ترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من
شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

  واین خاصیت ازآن چیست؟....