زمان
زمانی بود که اگر از کسی جویا می شدی
این چه کاریست که می کنی؟
جواب این بود که : ما "پدرن خود را در این کار دیدیم ..."
اما حال اگر جویا شوی که این چه کاریست می کنی؟
جواب دیگر این نیست که " پدران مان را در کار دیدم "
بی معرفت...
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم

بايد از محشر گذشت
اين لجنزاري كه من ديده ام سزاى صخره هاست
گوهر روشندل از كام جهاني ديگر است
عذر مي خواهم پرى ، عذر مي خواهم پرى من نمي گنجم در آن چشمان تنگ
با دل من آسمانها نيز تنگى مي كنند
روي جنگلها نمي آيم فرود
شاخه زلفي گو مباش
آب دريا ها كفاف تشنه اين درد نيست
بره هايت مي دوند
جويباري كه عزيزم
راه خود گير و برو
يك شب مهتابي از اين تنگ ناي
بر فراز كوهها پر مي زنم
مي گذارم مي روم ناله خود مي برم
دردسر كم مي كنم
چشمهايي خيره مي پايد مرا
غرش ابر مي آيد به گوش
كبر فرعوني و سحر سامرئي است
دست موسي و محمد با من است
مي دويم هر وعده آنجا كه روز و شب را آشتى است
صبح چندان دور نيست
موفق باشی.
غریب
بدیه روزگار غریب این :
که کسی نتونه حرف دلتو بگیره.
بدتر از اون اینه
که تا هم دردت نباشه
حرف دلتو نمیگره!
...
با این وجود خوش غیرتاش روزگار غریبه٬ اقا معلومه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باد نمناک زمان می گذرد/ زنگ می ریزد از پیکر ما
دست و دلم

دست و دلم نایه خدا خدایش بریده..
بعدا نوشته:( تا...)
اگرچه زخم میزنی ولی ترا نوشتهاند/ به روی صفحهی دلم خطوطِ تازیانهها
خلاصه بر درختِ دل تو باید آشیان کنی/ وگرنه میسپارمش به دست موریانهها
عیاران
هیچ چیز لازم نیست به جز صدای شجریان که میخواند:
دو چشم مست میگونت، ببرد آرام هوشیاران
دو خواب آلوده بربودند، عقل از دست بیداران
الا ای باد شبگیری بگو آن ماه مجــلس را
تو آزادی و خـلقی در غم رویــت گرفتــاران
گر آن عیار شهرآشوب، روزی حال من پرسد
بگو خوابش نمیگیرد، به شب از دست عیاران
روی صندلی مینشینم و تاب میخورم. هیچ چیز لازم نیست. همین پنجرهی باز و باد و نم نم باران و شجریان و روشنایی اندک گوشه اتاق. هیچ چیز دیگر لازم نیست...
دو چشم مست میگونت، ببرد آرام هوشیاران
دو خواب آلوده بربودند، عقل از دست بیداران
گر آن عیار شهرآشوب، روزی حال من پرسد
بگو خوابش نمیگیرد، به شب از دست عیاران
هیچ چیز لازم نیست. من آرامم، باد به جای من بیتابی میکند و گوشهی چشم آسمان تر است...
دلنوشته:
*روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها، نور خواهم ریخت
و صدا در خواهم داد: ای سبد هاتان پُر خواب!
سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید
جرعه جرعه
هرآنچه خواهي، آن ده
دعوتم كرده به خانهاش كه بگويدم، هر جا و هرگاه كمكي از او بخواهم، بيجوابم نميگذارد؛ هرجا و هركجا كه كاري داشته باشم؛ صدايش كه بزنم؛ به كمكم ميآيد؛ هرجا و هركجا كه بخواهم؛ دستم را ميگيرد و تنهايم نميگذارد ... حرفهايش را ميشنوم؛ گفتههايش را ميخوانم ... اندكي تأمل ميكنم؛ خوشحال ميشوم از اينكه دوستي مهربان و دلسوز دارم؛ ميدانم؛ يقين دارم كه خلف وعده نميكند ... هيچ وقت نكرده است؛ به خودم قول ميدهم فقط با او باشم؛ از او كمك بخواهم ...
خودش گفته است ... ادْعُوني أسْتَجبْ لَكُمْ ؛
اما غافل ميشوم؛ مشغول ميشوم به كارهاي دنياييام ... از او ميخواهم كه دريابدم، كه كمكم كند ... اما از ديگران هم ميخواهم؛ به اسباب و وسايل مختلف متوسل ميشوم ... چيزي درونم غوغا ميكند كه او همواره بهترين است؛ او ميتواند گره از كارم بگشايد، اما گويي هنوز ايمان نياوردهام به آنچه كه او گفته است ... به ادْعُوني أسْتَجبْ لَكُمْ ... گاه هم كه به تنگنا ميرسم؛ با التماس ميخوانمش؛ با پريشاني؛ با استغاثه ... كه فريادرسي جز او ندارم و دستگيريام ميكند ... به ساحل امن نجات ميرسانَدَم ... و من باز ... فَإذا رَكبُوا في الْفُلْك دَعَوُا اللّهَ مُخْلصينَ لَهُ الدّينَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إلَي الْبَرّ إذا هُمْ يُشْركُونَ.
ميدانم ... ايمان دارم كه اگر توفيق دعا يابم، از استجابت محروم نميشوم؛
مي دانم ... ايمان دارم كه اگر توفيق توبه يابم، از قبول شدن محروم نميشوم؛
ميدانم ... ايمان دارم كه اگر توفيق استغفار يابم، از آمرزش بيبهره نميمانم؛
ميدانم ... ايمان دارم كه اگر توفيق شكر يابم، از افزايش نعمت محروم نميشوم... اما دوباره مشغول ميشوم به كارهاي دنيايي ... دوباره غفلت ميورزم ... دعوتش را بيپاسخ ميگذارم ... به خود مشغول ميشوم و امور دنياييام ... سفره دل با هر كسي ميگشايم، جز او؛ و وقت اضطرار و درماندگي كه از ياري همنوعان مأيوس ميشوم؛ او را ميخوانم... .
آسمان دلم گرفته است و ابري؛ هواي باريدن دارد تا سبك شود ... تا چمن بروياند و مرا به تو نزديك كند... ميخوانمت به استغاثه؛ ميخوانمت به نياز؛ به خواهش؛ كه دلم را تنها و تنها براي خويش بخواهي تا با تو انس گيرم كه هرگاه از تو روي بر ميگرداندم، تو به من روي ميآوردي؛ هرگاه به ديگران توجه ميكنم؛ تو مرا به بخشايشت ميخواني ... كه تويي آن هميشه همراه.
يـا رب، دل ما را تو به رحمت جان ده درد همـه را بـه صـابري درمـان ده
اين بنده نداند كه چه ميبايد خواست داننده تويي، هرآچه خواهي آن ده
زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست!
گمان
وای از انچه که می ترسی
اید به سرت!
ریاضت
همه را می جویم جز تو ...
همه را می خوانم جز تو ...
همه را می بینم جز تو ...
من حتی آنجا که تو را می خوانم ؛
حقیقتش خواسته و نیاز خود را می طلبم نه تو را ...
پی نوشته:
منمو با ریاضتهای تجویزی وجدان همیشه مه الود..
X
پروانه ی خاطرت
در بوستان خاطرم ساکن ست
اين رسمش نبود...
خ .... خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش / بنماند هيچش الاّ هوس قمار ديگر
س .. سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد / لحن همایون تو می آید برون از ضرب و آهنگم
ت .... تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب / حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
ه .... هر روز بی تو روز مباداست
ا .... از کجا می دانید که نخواهد ترکید / ناگهان بغض یتیمانه ی این خاموشی ؟
م ... ماندن نبودن است ، بودن روانه بودن / گیرم که صخره ها نشنیده بگیرند...

امروز دوشنبهاست؛ بيست و هفتم ارديبهشت! تا تقويم را نگاه نكرده بودم نتوانستم به خاطر بياورم تاريخ امروز را؛ حافظهام مثل يك ميز چوبي موريانه خوردهاي شده است كه در حال ويرانيست، موريانه ديدهاي؟ گمان نكنم...
دست من نيست! "چيزي" نميگذارد به آنچه كه بايد از زندگي برسم، اما پشت اين شيشهي مات به ظاهر نرمال روزمرهگي، چيزي نميگذارد عقربهها درست بچرخند! وقتي ذهنت تعطيل باشد، وقتي چيزي مثل يك انگشت نگذارد عقربههاي فكرت بچرخند، تو هرچه هم كه جان بكني و كار كني و درس بخواني و بروي و بيايي، به درد نميخورد، درجا ميزني، بايد همهاش را بگذارم در كوزه و آبش را بخورم، به كجايش ميتوان دل خوش كرد...
من ماههاست از زندگي جاماندهام، از خدا خواستم دستم را بگيرد و مرا بازگرداند، مرا هل دهد براي لحظهاي، كمك كند تا ساعت خوابزدهي زندگي من هم تكاني بخورد، مثل هميشه بچرخد و بچرخد... خواستم، از خدا...، نه يكبار نه دهبار... هزار بار، شايد بيشتر؛ و حالا من خسته شدهام...
از زندگي، از درس، از خانه و آدمها و اين زندگي، كه دلم را زدهاست! مدتها خودم را به معنويت پيوند دادم، تا شايد آبي به صورت خوابالود زندگيام بزند و كمي تازهتر ادامه دهم، اما نشد؛ دستي مرا به عقب ميراند...
از خدا خواستم، ولي نشنيد، نديد، نميدانم شايد نخواست! من فقط خواستم مرا به زندگي بازگرداند، از آن تاريخ لعنتي جدايم كند؛ صفحهاي را از اين دفتر طولاني پاره كند، به دور بيندازد انگار كه از اول نبوده است تا بتوانم مثل گذشته ببينم، بمانم... اما نشد... و من هنوز در جا ميزنم...
و مي دانم اين ترم هم مثل ترم گذشته، گند خواهم زد؛ و براي لحظهاي به جزوات دستنخوردهاي ميانديشم كه پاس نكردنشان برايم قطعيست؛ و به واحدهايي كه بايد مي گرفتم و نگرفتم، و به آنهايي كه بيدليل حذفشان كردم، و ترمهايي كه قرار است كش بيايد، و نگاه سرزنشگر بعضيها... و شايد مشروطي ِ ديگري كه در راه است! و اين زندگي كه چندين سال است سعي دارم خرابيهايش را ناديده بگيرم و معادلات لاينحلاش را آسان پندارم...
و تكرار اين روزهاي تهوعآوري كه كلافهام كرده!
خدايا اين رسمش نبود! من فقط خواستم اشارهاي كني تا به زندگي بازگردم، ولي هرچه پيش ميروم، اين گودال عميقتر ميشود و مكش بيشتري مرا به درون ميبرد و من بيشتر از پيش ميشكنم... خدايا اين رسمش نبود...
پی نوشته:
شرمنده، اگر خوانديد و تحمل كرديد...
حدیث زخم و نمک ، داستان جان سوزی ست /چه سان بگویمش ای دل ، چگونه می سوزی !
سالروز شهادت خانم فاطمهي زهرا(س) بر همه دوستان تسليت باد/ التماس دعا...
باران... نم نم... صبوری... جرعه جرعه...
باید بروم...
دور... خیلی دور
دور از این دنیا که گنجایش اندوه مرا ندارد!
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی.
شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی.
آه باران من سرا پای وجودم آتش است.
پس بزن باران،
بزن شاید تو خاموشم کنی.
زان وصیت نامهُ تو بر علی(ع) ، تا ابد زین درد می سوزم ولی
کار تو تنها برای سوز نیست ، غربت تو قصهُ امروز نیست
از همان روزی که احمد پر گشود ، از همان روزی که رویت شد کبود
از همان وقتی غدیر بی یار شد ، ثقل اکبر، ثقل اصغر خوار شد
غربت تو فاطمه(س) آغاز شد ، در به روی فتنه هاشان باز شد
مکر آمد با نفاق پیوسته شد ، دست های شاه دینم بسته شد
بغض کردی خشم کردی تا ابد ، لیک دانستی که تحریفت کنند
پس سندهای قوی را ساختی ، بـا جهادت ریشه شان انداختی
یک سند از محکمی همچون فدک ، نه به تَـفَـل محو گردد نه کتک
قبر مخفی تو یعنی یک سند ، حق شناسان پیش آن زانو زنند
قبر مخفی تو یعنی یک جهاد ، بـر تمام قلب های خفته، داد
قبر مخفی تو یعنی که غضب ، ای که از خشمت غضب کرده ست رب
قبر مخفی تو ما را مشعلی ست ، که همی گوید ولایت با علی (ع) ست
عاشق و معشوق
هیزم بیاورید!
نمرود می خواهد،
دوباره، به آتش بکشد...!!!

روزگار غریبی است! دنیا از ان غریب تر!
دنیا هرگز جای تو نبوده است. تو از اغاز هم دنیایی نبودی . تو از بهشت امده بودی ...
جبرئیل این قاصد میان عاشق و معشوق پیام اورد که معبود چهل شبانه روز تو را می خواند یک خلوت مدام چهل روزه از تو می طلبد...
انگار خدا با همه بزرگی اش از ان من شده باشد٬ بال در اوردم و جانم را در التهاب ان پیام عاشقانه گداختم. اری جز خدا و جبرئیل و علی چه کسی میدانست حرا یعنی چه؟ کسی چه میداند خلوت با خدا یعنی چه؟...
اما... اما کسی بود در این دنیا که بسیار دوستش میداشتم٬ خدا هم نمیخواست او رادل نگران و مشوش ببیند. در ان پیام شیرین در ان دعوت زلال امد بود که این چهل روز مفارقت از خدیجه را برایش پیغام کنم. پیام که به مادرت خدیجه رسید اشک در چشمهایش حلقه زد و ان حلقه بر در چشمها ماند تا من در شام چهلم از در برداشتم و قتی صدای دلنشین خدیجه از پشت پنچره انتظار بر امد که : کیست کوبنده دری که جز محمد (ص) شایسته کوفتن ان نیست؟
گفتم:
محمدم.
طرفهای غرب جبرئیل ان ملک نازنین امد و کنارم نشست. سلام حیات افرین خدا را به من رساند و گفت که افطار این اخرین روز دیدار را محبوب جل وعلا از بهشت برایت هدیه کرده است. درپی او میکائیل و اسرافیل هم امدند. جبرئیل با ظرفی که از بهشت اورده بود اب بر دستهایم میریخت ٬ میکائیل شستشویشان میداد و اسرافیل با حوله لطیفی که از بهشت همراهش کرده بودند اب ازدستهایم میسترد... همه مقدمات ولادت تو قدم به قدم از بهشت تکوین می یافت! تویی که بهشت را برای بهشتیان افتتاح میکنی. این را اکنون که تو مهیای خروج از این دنیا بی وفا میشوی نمی گویم این را اکنون که تو اسماء را صدا میکنی که بیاید و رختهای مرگ را برایت مهیا کند نمیگوییم...
فاطمه جان! خاطر تو را نه فقط بدین خاطر می خواهم که تو دختر منی تو سیده زنان عالمیانی تو برترین زن عالمی ... خدا تو را چنین برگزیده است و خدا به تو چنین عشق می ورزد.
این را من از خودم نمیگویم٬ کدام حرف را من از جانب خودم گفته ام؟ این شب که به معراج رفته بودم دیدم که بر در بهشت به زیباترین خط نو شتهاست: خدایی جز خدای بی همتا نیست و محمد (ص) پیامبر خداست و علی معشوق خداست و فاطمه و حسن و حسین برگزیدگان خدا هستند و لعنت خدا بر انان که کینه ورز این عزیزان خدا باشد . این را اکنون که غسل رحلت می کنی نمیگویم...
فاطمه جان بیا! بیا که سخت در اشتیاق دیدار تو می سوزم . بیا ... بیا که دنیا جای تو نیست و بهشت بی تو بهشت نیست...
ولادت تو بهشتی است و وفات تو نیز بهشتی... سلام بر تو ان روز که زاده شدی ٬ سلام بر تو و ان دو روزی که زیستی. سلام بر تو اکنون که می ایی و سلام بر تو ان روزی که برانگیخته میشوی....
پی نوشته:
با این که هنوز ایام فاطمه شروع نشده اما عجب پشت در دلم پر ازگلایه بی قرار و...
هنگامه...
اي هواي ديدنت سوز آه من
گوشه ابروي تو قبله گاه من
کشته اين حسرتم کز چه رو اي گل
چهره پنهان مي کني از نگاه من
به جلوه خود نازنين يارا
شبي بيارا خلوت ما را
من که صد ني حرف دل در گلو دارم
با خيالت روز و شب گفتگو دارم
کي شود تا من نهم سر به دامانت
از ازل اين لحظه را آرزو دارم
به جلوه خود نازنين يارا
شبي بيارا خلوت ما را
اي هواي ديدنت سوز اه من
گوشه ابروي تو قبله گاه من
کشته اين حسرتم کز چه رو اي گل
چهره پنهان مي کني از نگاه من
به جلوه خود نازنين يارا
شبي بيارا خلوت ما را
از رو سیاه باید رو گرفت ... واسه که یه وقت باعث نشه از بود خود خجالت بکشم...
اما انصافا کاش نگاه بود و شرم از برای من ...
تا در نگاه اول آب میشودم...
عیدی!
یاد دارم در غروبی سرد سرد
میگذشت از کوچه ما دوره گرد
داد میزد : کهنه قالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست !
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟!
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی میخرید؟

یه بغچه درد و دل اما کو گوش شنوا؟!
(مهدی اصلانی / 11 ساله):خدایا ! شفای مریضها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچکس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم . ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد . الهی آمین .
(امیرحسام سلیمی / 6 ساله):خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلممان هم مرا بوس کند !!
(دلنیا عبدیپور / 10 ساله) :خدای عزیزم ! سلام . من پارسال با دوستم در خونهها را میزدیم و فرار میکردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر ، چون من امسال دیگه این کار رو نمیکنم !
(رویا میرزاده / 7 ساله) :خدای مهربان ! من یک جفت کفش میخواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند . مرسی خدایا !
(باران خوارزمیان / 4 ساله) :خدایا مهد کودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم ، نرسیم . بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند ، آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) میخوان . دعا میکنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود !
(روشنک روزبهانی / 8 ساله) :دلم میخواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژلهای بزنم ! ....

دل نوشته:
این روزها مدام به رفتن فکر می کنم... رفتن.
زمستان گذشت از دلبستگی هایش و بهار بود پاداشت این رفتن!
دمید
دوش تا آتش می...
از دل پیمانه دمید
نیم شب !
صبح جهان تاب
ز میخانه دمید
جلوه ها کردم و...
نشناخت مرا اهل دلی !!!
منم آن سوسن وحشی
که به ویرانه دمید
آتش انگیز بود باده ی نوشین
گویی ...نفس گرم رهی
از دل پیمانه دمید...
بید مجنون...
تک درخت بید
شاد و
پرامید
می کنه به ناز
دستش و دراز...
![]()
پی نوشته:
قامتم خیمده به ناز چو
بید مجنونه ٬
بی دل...
...

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگي ساخته ام كه هر
وقت در كوچه مان آوازت بلند ميشود همه از هم ميپرسند " چه كس مرده است؟ "
چه غفلت بزرگي كه مي پنداريم خدا ترا براي مردگان ما نازل كرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از يك نسخه عملي به يك افسانه موزه نشين مبدل كرده ام .
يكي ذوق ميكند كه ترا بر روي برنج نوشته،
يكي ذوق ميكند كه ترا فرش كرده ،يكي ذوق ميكند كه ترابا طلا نوشته ،
يكي به خود ميبالد كه ترا در كوچك ترين قطع ممكن منتشر كرده و ... !
آيا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازي كنيم ؟
قرآن ! من شرمنده توام اگر حتي آنان كه ترا مي خوانند و ترا مي شنوند ،
آنچنان به پايت مي نشينند كه خلايق به پاي موسيقي هاي روزمره مي نشينند .
اگر چند آيه از ترا به يك نفس بخوانند مستمعين فرياد ميزنند
" احسنت ...! " گويي مسابقه نفس است ...
قرآن ! من شرمنده توام
اگر به يك فستيوال مبدل شده اي حفظ كردن تو با شماره صفحه ،خواندن تو آز آخر به اول ،
يك معرفت است يا يك ركورد گيري؟ اي كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،
حفظ كني ، تا اين چنين ترا اسباب مسابقات هوش نكنند .
خوشا به حال هر كسي كه دلش رحلي است براي تو .
آنانكه وقتي ترا مي خوانند چنان حظ مي كنند ،
گويي كه قرآن همين الان به ايشان نازل شده است.
آنچه ما باقرآن كرده ايم تنها بخشي از اسلام است كه به صليب جهالت كشيديم
جايي در پشت ذهنت ، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چيز هست.
برگرفته از وبلاگ دل پاییزی..
از تو هم دل کندم ...
معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست ؟
من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست ؟
گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است
داستانهایی که مردم از تو میگویند چیست ؟
خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست
این سر آشفته و این قلب نا خرسند چیست ؟
چند روز از عمر گلهای بهاری مانده است
ارزش جان کندن گل ها در این یک چند چیست ؟
از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش
چاره ی معشوق اگر عاشق از آن دل کند چیست ؟
عشق نفرت شوق بیزاری تمنا یا گریز
حاصل آغوش گرم آتش و اسفند چیست ؟
دل نوشته:
آنها که پر از هوا هستند هیچ گاه به عمق نمی روند!

مرغ پر شکسته...
ای که دور از تو چون مرغ پرشکستهام
بی تو در باغ غم، منتظر نشستهام
مینویسم امشب از صفای دل، نامهای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا، دور از این بهانهها
تو طنین شعر عاشقانهای
همچو روح شادی زمانهای
تو بیا که بشکفد به لبم ترانهای
چه شود گر بدهی جواب نامهی مرا
بنویسی دو سه جمله با کلام بیریا
که در آنجا ز خیال من نمیشوی رها
پس از این هم نبری به عشق دیگری تو راه
مینویسم امشب از صفای دل
نامهای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا
دور از این بهانهها

این روزهای دلتنگی و دلشور به شیوهي خود، سکوت می کنم!
اين چند روز آن قدر دلم، پر شده كه ديگر جاي هم حتی براي هرچه نمانده!
هراسان از آنم كه كمي ديگر لبريز شود و سر برود!
و نميخواهم آنانكه نبايد، غم اين خرابآباد را، بدانند و بخوانند و لبخند حماقت بزنند...
در كوچهباغهای دلم كه نرم نرمک راه ميروم، خرده شيشههاي افكارم، انگشتانم را ميبُرد؛
و مدتهاست كه اين زخم آزارم ميدهد! سوزشاش تا اعماق ناكجاي آشفتگيها،
حس مي کنم!
چه كنم؛ حتي جاي گلايه نيز، ندارم؛ بايد بسوزم و لحظهاي، دم نزنم...
از تلقينهاي بيجاي "خواستن توانستن است" بيزار گشتهام!
و دلی پُر دارم از آنانكه نام "خوب" برخود گذاشته و از درون آتشات ميزنند...
كاش ميشد، قرعهي سفر براي مدتي، به جايي ميافتاد كه تنها "هيچ" مهمان
لحظههايم باشد!
ديگر حتي حوصلهي اين "من" را هم ندارم، انزجار از همه چيز و همه جا، خستهام كرد...
آتش جاودانه...
آتشي درسينه دارم جاوداني
آتـــشـــــی در سـیـــنــــــه دارم جـــــاودانـــی
عـمـــر مــن مـرگیـســت نـامــش زنــدگــانـــی
رحمتــی کــن کــز غـمــت جـــان مـیسپـــارم
بـیـــش از ایـن مـن طـاقــــت هــجـــران نــدارم
کـی نهـی بـر سـرم پـای ای پــری از وفــاداری
شد تمام اشک من بس در غمت کردهام زاری
نــوگـلـــــی زیـبـــــا بـــود حـســـن و جــوانـــی
عطــر آن گــل رحـمـــت اســت و مهــربــانـــی
نــا پـسـنـــدیــــــده بــــود دل شـکــســتــــــن
رشـتــــــهی الـفــــت و یـــاری گـســســتـــــن
کــی کـنـــی ای پــری تـــرک سـتـمــگــــــری؟
میفکنـــی نظـری آخــر به چشــم ژالــه بــارم
گـــر چـــه نـــــاز دلــبـــــــــران دل تـــــازه دارد
نـــــــاز هـــــم بـــــر دل مـــــن انـــــــدازه دارد
حـیــــفُ گــر تـرحمــی نمیکنـی بر حــال زارم
جـز دمـی کـه بگـذرد کـه بگـذرد از چــاره کارم
دانمـــت که بر سـرم گـذر کنـی بهرحمــت امـا
آن زمان کـه بر کشــد گیاه غـم سـر از مــزارم
X X
داني که بر نگين سليمان چه نقش بود
دل در جهان مبند که با کس وفا نکرد
...
خسته ام از این همه تکرارها:
خنده های لب پریده٬ خاطرات بایگانی٬ باز کردن بالهای استعاری در فضایی بی هوایی ...
گریه های اختیاری ٬ خسته از بدلی و بدگمانی ٬ پیکر بی احساس در کشا کش...
کاش نفس همراهیم کند از برای غزلی تلخ ...
کاش دیگر آفتاب ٬ آفتابی نشود از برای سرکشیدن به روزگار تاریکم ٬ تاقدری قد راست کنم زیر خاکهایه خسته گیم و خورشید باشد سهم دیگران و تنها شب را عرصه کن بر وجودم... ستاره ها را هم با خود ببر تا خلوت مان را روشن کند این تاریکی .
کاش دستان دلم توان دریدن تسبح بودن و ماندن را داشت..
دل نوشته:
*/ این نوشته فقط یک نوشته ی بیش نیست پس بخوان و هیچش بدان
*/خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری...
نشد
يارب الجميل
مي خواستم به شور تو شيدا شوم نشد در تار و پود عشق تو معنا شوم نشد
ابر هزار جنگل جان را به جان خويشتن باريده ام كه در تو شكوفا شوم نشد
لب وانشد كه قفل فراقت امان نداد گفتم كه در وصال تو گويا شوم نشد
مي خوانمت به جان و نمي بينمت به چشم گفتم كليد حل معمّا شوم نشد
با هر چه ابر عاشق و با هر چه رود شوق رفتم كه محو وسعت دريا شوم نشد
عاشق دلان به عشق رسيدند و من هنوز پا در ركاب مانده كه برپا شوم نشد
مي خواستم به حرمت دريادلان عشق يك قطره در كوير تمنا شوم نشد

دل نوشته:
بی خویش تر از خویشم و از خود خبری نیست مرا ...
باز امشب مهتاب یاد را برایم زنده کرد...
سوره ی یوسف
نگارم!
با خودم قرار گذاشته ام که هر موقع دلتنگتان شدم ، صلوات بفرستم . ولی این طوری همه ی عمرم
صرف صلوات های دلتنگی برای شما می شود ؛ در نتیجه گاهی می فرستم"
مهربانم ! نمی دانم شکر این همه محبت را چطور به جا آورم ... اگر چه این دلتنگی ، برخاسته از مهر
فراوان توست ...
مرا ببخش که این پیله ی تو در تو ، بد جور مرا در
خود پیچانده است ...
نمی خواهم مایه ی حزن و اندوه باشم ... مرا ببخش ...
یا اباصالح المهدی
نمی از چشم های توست ، چشمه ، رود ، دریا هم
کمی از رد پای توست ، جنگل ، کوه ، صحرا هم
تو از تورات و انجیل و زبور ، از نور لبریزی
تو قرآنی ، زمین محو شکوهت ، آسمان ها هم
جهان نیلی ست طوفانی ، جهان دلمرده ظلمانی
تویی تو نوح ، موسی هم ، تویی تو خضر ، عیسی هم
نوایت نغمه ی داوود ، حسنت سوره ی یوسف
مرا ذوق شنیدن می کشد ، شوق تماشا هم
تو آن ماهی که در پایت تلاطم می کند دریا
من آن دریای سرگردان دور افتاده از ماهم
اســـیر روی ماه تو ، هواخـــــــواه نگاه تو
نشسته بین راه تو ، نه تنها من که دنیا هم
تمام روزها بی تو شـــده روز مبادا ، نه
که می گرید به حال و روز ما ، روز مبادا هم
همه امروزها مثل غروب جمعه دلگیرند
که بی تو تیره و تلخ است چون دیروز فردا هم
جهانی را که پژواک صدایت را نمی خواهد
نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم
سیدمحمدجواد شرافت
دل نوشته:
مرغ دل ما کیست اگر دامگه این است ؟
ســیمرغ به دام افتـد و پروا نکنــد کس !
رسوای عام و خاص !
یا ربّ
نکنم چشم به هر نقش سبک سیر ، سیاه
محـــــو یک نقش ، چو آیینهی تصــــویرم من
مرغ بیپر به چه امیــــد قفس را شـــکند ؟
ورنه دلتنــــــگ از این عالم دلگیــــــــرم من
* * *
گاهی دلت می خواد فقط چشمات رو ببندی و بگذاری زمان آروم آروم از بغل گوشت بگذره و تو عبورش رو حس نکنی . گاهی می خوای هیچ چیز نبینی و هیچ چیز نشنوی ؛ تا به درک دوست داشتنی هات برسی . نمی دونم بهش چی می گن ! تغافل ... تجاهل ... شاید هم یه جور انتظار شیرین ، که دوست داری زودتر به پایان برسه و تو رها از همه چیز و همه کس ، حتی رها از خودت ، از زندان خودت ، آرامش رو در آغوش بگیری .
چقدر بی خبری رو دوست دارم . به قول صائب بزرگ :
عالم بی خبری طرفه بهشتی بوده ست
حیف و صد حیف ، که ما دیر خبردار شدیم !
دل نوشته:
دلم خیلی خیلی گرفته اما دلگیریم همه اش مضاعف اند...
تو در خواب خوش نوشین و من در حسرت خوابی / دریغ از چشم بیدارم ، که خوابی هم
نمیارزد
ایمان دارم...
من به خدای خود ایمان دارم ....
به ایمان خودم هم ایمان دارم ....
پس ....
از چه دلتنگ شدی !!!!؟
دلخوشیها کم نیست ...
مثلا این خورشید ...
با تو هستم ُ چرا اینقدر خودت رو غمگین و افسرده داری نشون می دی ؟ چرا فقط می خوای ادای
آدمهای خوب و صبور و متین و مهربون رو در بیاری !!؟ باید سعی کنی که خودت باشی .
اگر به خدای خودت ایمان داری پس باید واقعا صبور باشی و منتظر جواب مهربون ترین مهربون عالم
باشی .
میدونی من همه ی این چیزهارو خوب خوب می دونم اما!!!!
همیشه می گم :خدایم ای کاش می شد این چیزی که تو برای من صلاح نمی بینی کاش می شد که
به صلاحم بشه یعنی تو با این همه بزرگی نمی تونی اینکار رو بکنی ؟؟؟؟؟؟؟
بعدش به خودم میگم که تو نباید به اجبار از خدا چیزی بخوای اگر برات خوب بود حتما به صلاحت
هم میکرد پس مثل آدامس نچسب به خدا بذار کارش رو بکنه تو هم صبر کن به قول معروف اوستا کریم
"خودش می دونه که داره چه کار میکنه .......
گفتم که ای خدای من
گفتی تو در حکایات
هر کس که بیند خانه ام در اولین شباهات
بگوید حاجتش مرا تا من کنم دردش دوا
گفتم که ای خدای من
مگر نگفتم درد خود با تویکتای کبریا
تو دانستی درد مرا اول سخن یا حرف مرا ...
ای کاش همه ما یکمی بیشتر صبور باشیم .پس ُ یادم باشد که روز و روزگار خوش است و همه چیز
بر وفق مراد است.. "
درد پنهان به تو گویم که خداوند منی یا نگویم که تو خود مطلعی از اسرار
آه نوشته:
چون میگذرد غمی نیست .
"خدا راه راست رو به بندگان خوبش نشون میده
ای هد هد صبا به صبا می فرستمت ...."
دوست عزیزی که پیام خوصوصی دادید( تنهاترین د... ۲۰۰۵) لطفا به ادامه مراجعه فرماید و متن بالا را
دوباره خواندم و علامت گذاری کردم مابقی همه حرف..

خدا:
یا بنی ءآدمَ
اَنا غنیٌ لا اَفتَقـِـرُ / اَطِعَنی فی ما اَمَرتُکَ
اَجعَلکَ غنــِــیّا لا تَفتَقـــِــرُ
یا بنی ءآدمَ
اَنا حـیُّ لا اَموتُ
اَطِعَنی فی ما اَمَرتُکَ
اَجعلکَ حَــیـًّا لا تَموتُ
یا بنی ءآدمَ
اَنا اَقولُ لِلــشَّـی ءِ کُن فَیَکونُ
اَطِعنی فی ما اَمَرتُکَ
اَجعَلـــکَ / تقولُ لِـلـشَّی ءِ کُن فَیَکونُ....
ای فرزندان آدم،
من بی نیازی هستم که نیازمند نمی شوم...
مرا در آنچه به تو امر کرده ام اطاعت کن
تا تو را آن چنان بی نیاز کنم که نیازمند نشوی.
ای فرزند آدم،
من زنده ای هستم که نمی میرم.
مرا در آنچه به تو امر کرده ام اطاعت کن
تا تو را زندگی ای بخشم که نمیری...
ای فرزند آدم
من به هرچه می گویم: "باش" ، می شود.
مرا در آنچه به تو امر کرده ام اطاعت کن
تا تو را چنان قرار دهم
که به هر چیز بگویی : "باش" ، بشود...
( به سوی خودسازی / مصباح یزدی )
آه نوشته:
*خدا...من بی نیازی نمیخوام! زندگی بدون مرگ نمیخوام!
نمیخوام به هرچیز میگم باش بشه...
من فقط یه کم تنهام..
یه کم ترسیده م...
یه کم دارم گُم ت میکنم...
اما خدا که گم نمیشه...
مگه نمیگن خدا رو توی آفریده هاش میشه دید...؟
اما خدا!
من تو آدما دارم یه چیزای دیگه می بینم...
هر روز تنهاتر میشم!
تنهایی خیلی بده...
احساس میکنم تو هم تنهایی...
بذار پیدات کنم...
نه توی دنیای آدما...
توی دنیای خودت.
همین!
*« آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد،
به یاد من باش
که همواره به یاد تو هستم»... بقره/ 152
*ما در این دنیا نیامده ایم ، که در دلمان چیزی جز ، عشق به لیلی (خداوند) داشته باشیم.
ما همه بخواهیم ونخواهیم دل سپرده ایم...
بسوزد ای دل...
سلام بر تو و عاشورای بزرگی که در چشمهای کوچک تو خلاصه شده است.
سلام بر تو که در خنکای لبخند حسین علیهالسلام رها بودی و پا به پای آبله، زخمهایش را به جستجو.
سلام بر کوچکی گامهایت؛ به تو و خاطرات در آتش رها ماندهات.
سلام بر تو که آتش، کوتاهتر از دامنت نیافت.
تو را خوبتر از شام غریبان، زینب میشناسد و تو بهتر از همه، شام غریبان را.
شام غریبان، تو را خوب میشناسد؛ تورا که آنقدر پدر پدر کردی و �یا عَمَّتِیَ و یا أُخْتَ أَبِی! أیْنَ أَبِی� گفتی تا در روشنای حضور حسین علیهالسلام غوطهور شدی.
سلام بر تو؛ به آن زمان که در هیاهوی غبار و سوار، اشک و مشک و ستیغ و تیغ، حسین علیهالسلام را در خلسه و خون و خاکستر رها دیدی.
از اندوه و داغ و دلتنگی، بوی تو به مشامم میرسد و هرگاه نام تو را مینویسم، هیچ واژهای را توان توصیف اندوهت نیست.
از کنار شط تا وادی نخله، از مرشاد تا به حلب و از دید نصرانی تا به عسقلان، تو بودی همدم تنهایی بابا.
سلام به تو ای سئوال بزرگ تاریخ! پس از گذشت قرنها آیا آبله پاهایت خوب شدهاست؟
جز این بود که آمده بودید تا راهنمایشان باشید؟! جز این بود که نمیخواستید سر از گمراهیها در بیاورند؟! این بود اجر رسالت مردی که سالها با عرق جبین و اشک چشم، سنگها را از پیش پایشان برداشته بود تا زمین نخورند و زخمی نباشند؟!
سنگدلان، بار غمت را سبک نکردند
تمام دردهایت یک طرف و از دست دادن زانوانی که رویشان به خواب میرفتی و نیایشهایت را میخواندی، طرف دیگر... .
وقتی میان خون و آتش، صدای گریهات، دل سنگ را میلرزاند و پاهای تاول زدهات، سختیها را گلایه میکرد، همه چشمها کور بودند و دلها سنگینتر از آن بود که بار سنگین دلت را سبکتر کند... .
صبر را از که آموخته بود؟
دستهایت کوچک بودند برای به آغوش کشیدن صبر و سختی. اما تو چقدر سربلند بیرون آمدی از دردها و دلتنگیها! صبر را از چه کسی به ارث برده بودی، نمیدانم! اما ایمان، همپای تو بزرگ شده بود.
همسن و سالهایت، سرگرم بازی بودند؛ اما تو انگار رسالتت بود که انسان را سربلند کنی!

تکراریه ، امّا ...
یا دلیلی عند حیرتی
رفتم بر درویشی ، گفتا که « خدا یارت »
گویی به دعای او ، شد چون تو شهی یارم
گرد دل ما جانا ، دزدیده همی گردی
دانم که چه می جویی ، ای دلبر عیّارم
شده تا حالا احساس کنی ذهنت هزار تیکه شده ؟ هزار تیکه پازل به هم ریخته ... پازلی که تیکه ی گمشده هم داره ... مهم ترین قطعه ش ...
شده همه چیز رو گسسته و بریده بریده ببینی ؟
این جور موقع ها ، آدم احساس می کنه ذهنش به یه مرض حاد دچار شده . اینجور وقتا به هزار و یک دلیل ریز و درشت خودت رو از بقیه جدا می کنی . اصلاً ، دلت می خواد تنها باشی ؛ خودت باشی . می خوای تو خلوت خودت دنبال اون قطعه ی گمشده بگردی ...
احساس می کنی حتی قادر نیستی به کسی مهرورزی کنی . حتی تحمل محبت دیگرون رو نداری . ارتباطت با دیگرون یه ملغمه ی هفت جوش می شه . از طرفی نیاز داری با اونها باشی ؛ از طرفی دیگه بین خودت و اونها فاصله میندازی ...
علیرغم همه ی اعتماد به نفسی که داری ، دیگه اصلاً خودت رو قبول نداری . ترسو و کم دل و جرات می شی . بلبل زبونیات یادت می ره . گاهی هم خودت رو از همه چیز کنار می کشی . دیگه نمی خوای وسط گود باشی ؛ چون احساس تنهایی می کنی . اینه که ، به زندگی مولکولی رو میاری ...
تا حالا احساس ترس شدید کردی ؟ البته این هم از عوارض همون مرض بالائیه : به هم ریختگی چهار ستون ذهنت ...
تو که همیشه خودت رو قبول داشتی ؛ حالا از همه کس و همه چیز می ترسی ؛ حتی از خودت . اصلاً می ترسی بگی « منم هستم » . بز دل شدی . از مرگ نمی ترسیا ؛ از زندگی می ترسی ...
تو که همیشه یه سر و گردن از خیلیا بلند تر و چند قدم از خیلیای دیگه جلوتر بودی ، چی شده حالا قوز کردی و افتان و خیزان قدم بر می داری ؟! می دونی چرا ؟ ... علتش اینه که ترسو شدی . حتی دیگه می ترسی تو چشمای خودت نگاه کنی . از آینه هم فرار می کنی ...
اینجور وقتا ، اگه ازت بپرسن : چته ؟ می گی :
« نمی دونم ... یه ترسی تو جونمه ، که نمی تونم اسمی روش بذارم ... نمی تونم توضیحش بدم ... اصلاً نمی خوام توضیح بدم ... زوره ؟! نمی خوام راجع بهش حرف بزنم ... می دونی چرا ؟ چون به تو هم اعتماد ندارم ... اصلاً می خوام نسیه زندگی کنم ... می خوام باری به هر جهت جلو برم . بده ؟! ... زندگی که مهمون من نیست ! من مهمون زندگی ام ! ... می دونم احساس خوبی نیست ، اما همیشه با منه ... فکر عذابم می ده ، کلافه ام می کنه ... باید با یکی حرف بزنم ... نه ، با یکی نه ... با خودم ... دلم خودمو می خواد ... دلم برای خودم تنگ شده ... »
اینجور وقتا ، به هم می ریزی . می شی یه کلاف ابریشم به هم ریخته . نه سر داری ، نه ته . همه چیز به هم گره خورده ...
بی تفاوت می شی ... منفعل می شی ... بی رگ می شی ... البته نه نسبت به خودت ، نسبت به محیط اطرافت ...
با خودت مدام در ستیزی . خودت می شی دشمن خونی خودت . همه ی وجودت پارادوکس می شه . هم با خودت می جنگی . هم از خودت دفاع می کنی . ذهنت می شه صحنه ی کارزار ...
ذهنت پر شده از « من » های ضد و نقیض . « من مزاحم » از همه بیشتر اذیتت می کنه . او جلوی خیلی از کاراتو می گیره . حق و قدرت انتخاب رو ازت می گیره . آسودگی رو ازت سلب می کنه . همه اش می خواد تو افکارت دخل و تصرف کنه و ........
اینجور موقع ها ، برای خلاص شدن از دست « من مزاحم » باید چیکار کرد ؟شاید بهتره کاری کنی که « من مزاحم » باهاش مخالفه ... پس ، اگه بازم اومد سراغت ، بهش بی اعتنا باش . بهش نگاه کن . او رو نادیده نگیر ، اما به تلقیناتش با بی اعتنایی نگاه کن ...
دیگه نباید شیرینی ها رو ، با تلخی های « من مزاحم » تباه کرد ...
از دل خسته ی من گر خبری می گیری
برسان آینه را تا نفسی می آید
چه شتاب است که ایام بهاران دارد
که ز هر غنچه صدای جرسی می آید
پی نوشته:
من و من ، این همه من ، این همه " من " را چه کنم ؟!
یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت/در بند آن مباش که مضمون نمانده است