زلیخا عشق نمی داند

 

زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
زیبایی همه از یوسف است .
زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که
نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی
دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام
بیرون برو تا یوسف بماند و راستی
و زلیخا از قصه بیرون رفت .

***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها
پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.و
قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!

 

 اللّهُمَّ صَلِ عَلى مٌحَمَّد وَ آلِ مٌحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

 

خسته‌ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بال های استعاری

لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

 آفتاب زرد و غمگین ، پله‌های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین ، آسمان های اجاری

با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه‌بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم‌انتظاری

صندلی های خمیده ، میزهای صف‌کشیده
خنده‌های لب پریده ، گریه‌های اختیاری

عصر جدول های خالی ، پارک های این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی ، صندلی های خماری

سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردن
شنبه‌های بی‌پناهی ، جمعه‌های بی‌قراری

عــــاقبت پرونده‌ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من ، صفحه‌ی باز حوادث :
در ستون تسلیت‌ها نامی از ما یادگاری

 

 

نسیم وصال

 

 

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من

 

 

...

 
 
بنگر به جهان چه طرح بربستم،هیچ
وز حاصل عمر چیست دردستم ،هیچ

شمع طربم ولی چو بنشستم،هیچ
من جام جمم ولی چو بشکستم،هیچ
 
ای دل چو حقیقت جهان است مجاز
چندین چه بری خواری ازین رنج دراز

تن را به قضا سپار و با درد بساز
کاین رفته قلم ز بهر تو ناید باز!

 
 
"خیام"
 
 
 
 

هشتمين دردانه زهرا

 

زائري باراني ام آقا به دادم مي رسي ؟

 بي پناهم

 خسته ام 

 تنها  

به دادم مي رسي ؟

 گر چه آهو نيستم اما پر از دلتنگيم ضامن چشمان آهوها به دادم مي رسي ؟

...من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام هشتمين دردانه زهرا به دادم مي رسي

 

 

 

...

 

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگي ساخته ام كه هر
 وقت در كوچه مان آوازت بلند ميشود همه از هم ميپرسند " چه كس مرده است؟ "
 چه غفلت بزرگي كه مي پنداريم خدا ترا براي مردگان ما نازل كرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از يك نسخه عملي به يك افسانه موزه نشين مبدل كرده ام .
 يكي ذوق ميكند كه ترا بر روي برنج نوشته،‌
يكي ذوق ميكند كه ترا فرش كرده ،‌يكي ذوق ميكند كه ترابا طلا نوشته ،‌
يكي به خود ميبالد كه ترا در كوچك ترين قطع ممكن منتشر كرده و ... !
 آيا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازي كنيم ؟ 

قرآن ! من شرمنده توام اگر حتي آنان كه ترا مي خوانند و ترا مي شنوند ،‌
آنچنان به پايت مي نشينند كه خلايق به پاي موسيقي هاي روزمره مي نشينند .
اگر چند آيه از ترا به يك نفس بخوانند مستمعين فرياد ميزنند
" احسنت ...! " گويي مسابقه نفس است ... 

قرآن !‌ من شرمنده توام
اگر به يك فستيوال مبدل شده اي حفظ كردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،
‌يك معرفت است يا يك ركورد گيري؟ اي كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،
‌حفظ كني ، تا اين چنين ترا اسباب مسابقات هوش نكنند .

خوشا به حال هر كسي كه دلش رحلي است براي تو .

آنانكه وقتي ترا مي خوانند چنان حظ مي كنند ،‌
گويي كه قرآن همين الان به ايشان نازل شده است.
 آنچه ما باقرآن كرده ايم تنها بخشي از اسلام است كه به صليب جهالت كشيديم
 
جايي در پشت ذهنت ، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چيز هست.

 


برگرفته از وبلاگ دل پاییزی..

 

والینتاین نه،سپندارمزگان مبارکت باشه

 

 

 

سپندارمزگان، روز عشق در ایران باستان

وقتی به شروع و چگونگی وقوعش فکر می کنم، بنظرم همه چیز گیج و پیچیده می آید! اما ظاهرا این گیجی چندان هم عجیب ودور از انتظار نیست،چون عبارت "ضربه فرهنگی" را چنین تعریف کرده اند: "تغییراتی در فرهنگ که موجب به وجود آمدن گیجی، سردرگمی و هیجان می شود."
این ضربه چنان نرم و آهسته بر پیکر ملت ما فرود آمد که جز گیجی و بی هویتی پی آمد آن چیزی نفهمیدیم!
شاید افراد زیادی را ببینید که کلمات Hi و Hello را با لهجه غلیظ Americanاش تلفظ می کنند. اما تعداد افرادی که از واژه درود استفاده می کنند، بسیار نادر است!
همینطور کلمه Thanks بیش از سپاسگزارم و Good bye بسیار راحت تر از «بدرود» در دهان ها می چرخد. ما حتی به این هم بسنده نکرده ایم!
این روزها مردم برگزاری جشن ها و مناسبت های خارجی را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر می دانند.
سفره هفت سین نمی چینند، اما در آراستن درخت کریسمس اهتمام می ورزند!
جشن شب یلدا که به بهانه بلند شدن روز، برای شکرگزاری از برکات و نعمات خداوندی برگزار می شده است را نمی شناسند، اما همراه و همزمان با بیگانگان روز شکرگزاری برپا می کنند!
همه چیز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاریش می دانند، اما حتی اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.


چند سالی ست حوالی26 بهمن ماه (14 فوریه) که می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های اجناس کادوئی لوکس و فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم Valentine به گوش می خورد. از هر بچه مدرسه ای که در مورد والنتاین سوال کنی می داند که "در قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می کند.کلودیوس به قدری بی رحم وفرمانش به اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت.اما کشیشی به نام والنتیوس(والنتاین)،مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می کرد.کلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می شود .سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق،با قلبی عاشق اعدام می شود...بنابراین او را به عنوان فدایی وشهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق!"
اما کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!


جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مذگان" یا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان "روز عشق" به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاکی" که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" که خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، "مهرگان" لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می کردند.

 

ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی که ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمریکاییها هستند که به خود جهان بینی دچار می باشند. آنها دنیا را تنها از دیدگاه و زاویه خاص خود نگاه می کنند. مردمانی که چنین دیدگاهی دارند، متوجه نمی شوند که ملت های دیگر شیوه های زندگی و فرهنگ های متفاوتی دارند. آمریکاییها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان می دانند. آنها بر این باورند که عادات، رسوم و ارزش های فرهنگی شان برتر از سایرین است. این موضوع در بررسی عملکرد آنان بخوبی مشهود است. بعنوان مثال در حالی که این روزها مردم کشورهای مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط می باشند، آمریکاییها تقریبا تنها به یک زبان حرف می زنند. همچنین مصرانه در پی اشاعه دادن جشن ها و سنت های خاص فرهنگ خود هستند.
"اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله کاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی اینکه ریشه در خاک، در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم، جایی ست که دیگران پیش از ما رسیده اند و جا خوش کرده اند!


برای اینکه ملتی در تفکر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهم ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی که در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، کسانی هستند که توانسته اند به شیوه مؤثرتری خود، فرهنگ و اسطوره های باستانی خود را معرفی کنند و حیات خود را تا ارتفاع یک افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرین و آیندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یک ملت و تعداد سربازانی که در جنگ کشته شده اند نیست؛ بلکه ارزشی است که آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد.

 

ایرانی/ سنت ایرانی را جشن بگیر

پاسداشت آیین های کهن پارسی



سورنا

:
دهمین روز بهمن جشن بزرگ سده بر پارسیان شاد باد
:
والینتان یک سنت ایرانی نیست . روز عشق را از 26 بهمن

(( والینتان )) به 29 بهمن (( سپندار مذگان )) تغییر خواهیم داد

29 بهمن روز عشق و روز عشاق . سپندار مذگان شاد باد


 

از تو هم دل کندم ...

معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست ؟

من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست ؟

گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است

داستانهایی که مردم از تو میگویند چیست ؟

خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست

این سر آشفته و این قلب نا خرسند چیست ؟

 چند روز از عمر گلهای بهاری مانده است

ارزش جان کندن گل ها در این یک چند چیست ؟

از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش

چاره ی معشوق اگر عاشق از آن دل کند چیست ؟

عشق  نفرت  شوق  بیزاری  تمنا یا گریز

حاصل آغوش گرم آتش و اسفند چیست ؟

 

دل نوشته:

آنها که پر از هوا هستند هیچ گاه به عمق نمی روند!

 

 

 

 

 

مرغ پر شکسته...

 

ای که دور از تو چون مرغ پرشکسته‌ام
بی تو در باغ غم، منتظر نشسته‌ام
می‌نویسم امشب از صفای دل، نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا، دور از این بهانه‌ها


تو طنین شعر عاشقانه‌ای
همچو روح شادی زمانه‌ای
تو بیا که بشکفد به لبم ترانه‌ای
چه شود گر بدهی جواب نامه‌ی مرا
بنویسی دو سه جمله با کلام بی‌ریا
که در آن‌جا ز خیال من نمی‌شوی رها
پس از این هم نبری به عشق دیگری تو راه

می‌نویسم امشب از صفای دل
نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا
دور از این بهانه‌ها

 

اللّهُمَّ صَلِ عَلى مٌحَمَّد وَ آلِ مٌحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

 

این روزهای دلتنگی و دلشور به شیوه‌ي خود، سکوت می کنم!

اين چند روز آن ‌قدر دلم، پر شده‌ كه ديگر جاي هم حتی براي هرچه نمانده!

هراسان از آنم كه كمي ديگر لبريز شود و سر برود!

و نمي‌خواهم آنانكه نبايد، غم اين خراب‌آباد را، بدانند و بخوانند و لبخند حماقت بزنند...

در كوچه‌باغهای دلم كه نرم نرمک راه مي‌روم، خرده شيشه‌هاي افكارم، انگشتانم را مي‌بُرد؛

و مدت‌هاست كه اين زخم آزارم مي‌دهد! سوزش‌اش تا اعماق ناكجاي آشفتگي‌ها،

 حس مي کنم!

چه كنم؛ حتي جاي گلايه نيز، ندارم؛ بايد بسوزم و لحظه‌اي، دم نزنم...

از تلقين‌هاي بيجاي "خواستن توانستن است" بيزار گشته‌ام!

و دلی پُر دارم از آنانكه نام "خوب" برخود گذاشته و از درون آتش‌ات مي‌زنند...

كاش مي‌شد، قرعه‌ي سفر براي مدتي، به جايي مي‌افتاد كه تنها "هيچ" مهمان

لحظه‌هايم باشد!

ديگر حتي حوصله‌ي اين "من" را هم ندارم، انزجار از همه چيز و همه جا، خسته‌ام كرد...

 

 

 

 

 

آتش جاودانه...


  آتشي درسينه دارم جاوداني

 آتـــشـــــی در سـیـــنــــــه دارم جـــــاودانـــی
عـمـــر مــن مـرگیـســت نـامــش زنــدگــانـــی 

رحمتــی کــن کــز غـمــت جـــان مـی‌سپـــارم
بـیـــش از ایـن مـن طـاقــــت هــجـــران نــدارم 

کـی نهـی بـر سـرم پـای ای پــری از وفــاداری
شد تمام اشک من بس در غمت کرده‌ام زاری 

نــوگـلـــــی زیـبـــــا بـــود حـســـن و جــوانـــی
عطــر آن گــل رحـمـــت اســت و مهــربــانـــی 

نــا پـسـنـــدیــــــده بــــود دل شـکــســتــــــن
رشـتــــــه‌ی الـفــــت و یـــاری گـســســتـــــن 

کــی کـنـــی ای پــری تـــرک سـتـمــگــــــری؟
می‌فکنـــی نظـری آخــر به چشــم ژالــه بــارم 

گـــر چـــه نـــــاز دلــبـــــــــران دل تـــــازه دارد
نـــــــاز هـــــم بـــــر دل مـــــن انـــــــدازه دارد 

حـیــــفُ گــر تـرحمــی نمی‌کنـی بر حــال زارم
جـز دمـی کـه بگـذرد کـه بگـذرد از چــاره کارم 

دانمـــت که بر سـرم گـذر کنـی به‌رحمــت امـا
آن زمان کـه بر کشــد گیاه غـم سـر از مــزارم

X

 

عشق به چنان درک و منطقی گویند که بتوانی کسی را قبول کرد.

آنگونه که هست.

عشق سرچشمه ی حقیقت است..

عاشقان راستین هر روز با یک معجزه روبه رو می شوند...

هرچه بیشتر ایثار کنند٬ بیش از سر چشمه ی عشق نوش کند...

پس نوشش باد این ایثارگرییه جانانه...

 

دل نوشته: 

               */ بزرگ باش٬ آینه وار دریایی...

 

 

حجم

 

بعضی چیزا با این که خیلی حجم سنگینی داره نمیشه با هر حجم سنجی ٬ سنجیدش که تا کجا مرز سنگینی حجمیده.

مثله: سنگینی پر و بال پرنده.وقتی سنگینه که دیگه سبک بالانه حجم آسمانو ٬پرواز و رهای رو حس نکنه...این حس نکردن یه درده جان سوزه... شاید که ماقبل تجربیه چشیند این حس رو حجمیده در پرو بالش..

اما بیچاره تر از این که یکبار هم چنین حجمی رو ندیده و نداند...

بعضی از دیده ها و دانستنی ها دردست٬

و بعضی از ندیده و ندانسته دردناکتر٬

و دردبارتر دیدن و ندانستن است٬

و عذاب آورترش ندیدن و دانستن٬

آه... چه دردیت این دانستن ندیده...

 

 

 

ناخوشم...

 

یا من اسم دعا و ذکر هو شفاء:

طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم

 

 

 

 

دنیا بیستون است، اما فرهاد ندارد

 

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد، و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است.
مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد. دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی زند.

دنیا بیستون است و روی هر ستون ، عفریت فرهاد کش نشسته است.هر روز پایین می آید و در گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد. و جهان تلخ می شود.
تو اما باور نکن. عفریت فرهاد کش دروغ می گوید. زیرا که تا عشق هست ، شیرین هست.
عشق اما گاهی سخت می شود ، آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید.
روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت ، و گرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت.
***
ما فرهادیم و دیگران به ما می خندد. ما فرهادیم و می خواهیم بر صخره های این دنیا ، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم ؛ از ملکوت تا مغاک. عشق ، شیر و عشق ، شکر؛ عشق ، قند و عشق، عسل . شیر و شکر قند و عسل عشق ، نه در دست شیرین که در دستان خسرو است.
خسرو ما اما خداوند است.
ما به عشق این خسرو است که در بیستون دنیا مانده ایم.
ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه هر چه سنگ و صخره می زنیم.
ما به عشق این خسرو ...
و گرنه شیرین بهانه است.


***


ما می رقصیم و بیستون می رقصد.
ما می خندیم و بیستون می خندد. بگذار دیگران هم به ما بخندند آنها که نمی دانند خسرو ما چقدر شیرین است !

 

 

!

 

رفقا این چند روز شرمنده که تلخ مینویسم... اونی که باید بدونه میدونه که تلخی این نوشته ها از کجا و به کجا میکشد... هر جا که کشد این ره سرگشته را همان جا خانه اوست...

گاهی آدمها دلتنگن و این تنگی رو به دنیایه اطرافشون هم منطق میکنند... حالا با حرفی یا سکوتی...اما بعضی ها ایقدر دلشون دریاست که این ناخالصهای دلجوی میکنند مثل اب خوردن...و با نگاهی ایینه ی همه ی بندها را میگشاید و رها مثل نیسم از این جاده ی اوارگی و سرگشتگی ...

و ادمی مثل من واقعا باید هم از بودنش در عذاب و شرم باشه ...

وای یادم رفت داشتم دوباره تریپ فلفلی برمی داشتم... در ادامه براتون یکی از سوقاتی های سفر که داشتم به خونه کودکهایم براتون میزارم امیدوارم خوشتون بیاد و من ببخشید...ناگفته نماند که طولانیه این داستان و خودم هم اولش گفتم : یا علی...  اما وقتی تا آخرش خوندم دیدم  ارزششو داشت ...این هم دلداری قبل از خوندن واسه برو بچه کم حوصله... 

یا علی...

 

* * *

هزََاران سال بود كه مي خواست به دنيا بيايد . هزاران سال بود كه ذوق داشت. هزاران سال بود كه نوبتش نمي رسيد. و هر روز كسي به دنيا مي آمد و او غبطه مي خورد و همچنان منتظر نوبت خودش بود .
و سرانجام روزي رسيد كه به او گفتند : ديگر ، نوبت توست . چمدانت را ببند و آماده رفتن باش .
***
چمدانش كوچك بود. كوچكتر ازيك بند انگشت و او آنقدر داشت كه مي خواست با همان چمدان بند انگشتي برود ،كه گفتند : صبر كن ، سفرت دور است .

 

 

 

ادامه نوشته

X  X

 

 

داني که بر نگين سليمان چه نقش بود


دل در جهان مبند که با کس وفا نکرد

 

...

 

 

خسته ام از این همه تکرارها:

خنده های لب پریده٬ خاطرات بایگانی٬ باز کردن بالهای استعاری در فضایی بی هوایی ...

گریه های اختیاری ٬ خسته از بدلی و بدگمانی ٬ پیکر بی احساس در کشا کش...

کاش نفس همراهیم کند از برای غزلی تلخ ...

کاش دیگر آفتاب ٬ آفتابی نشود از برای سرکشیدن به روزگار تاریکم ٬ تاقدری قد راست کنم زیر خاکهایه خسته گیم و خورشید باشد سهم دیگران و تنها شب را عرصه کن بر وجودم... ستاره ها را هم با خود ببر تا خلوت مان را روشن کند این تاریکی .

کاش دستان دلم توان دریدن تسبح بودن و ماندن را داشت.. 

 

 

دل نوشته: 

                */ این نوشته فقط یک نوشته ی بیش نیست پس بخوان و هیچش بدان

                      */خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری...

              

 

 

X

 

 

حرفکی در بقچه ی دلم سنگینی میکند .

در بقچه را میگشایم تا سبک و سنگین کنم

 تک به تک اجناس انباریه دلکم ... میجویم و میکاوم اما ..و امان...

که باز اما امد بکارم دگرباره امد ...

اما دگرباره حیرانم که کدامین سنگینی چنین سنگ و سنگینم کرد ؟

اما یه دیگر...فقط میدانم او که باید بداند خوب میداند...

باز امایه دگر ٬ اما دلکم نمیداند؟!

اما این را هم میدانم که دیگر نمی خواهد در غفلتستان رویائی خوابش ببرد.

 و چرا که این گونه پایان را اغاز کرده است تا بینهایت...

اما ما بقایش برای من ودلکم بماند که نمیداند!

...

 

پی نوشته: 

*/نمیدونم چرا بی استخاره این وبلاگ بی زبونه به این روز در اوردم؟فکر کنم از ان لیوان اب سردی که ریخت بر ملاجم باعث و بانی این خانه تکانی بی مقدمه شده...خوب یکم تنوع خوبه دیگه...به قول معروف حالا خوشگل شدم... اما تو ایام اربعین میدونم جاش نبود.

*/ اما چیزی از جنس خاک و خاکستر دلم میخواد... یه نوشته خاکی و خاکستری طلبتون تا حسش بدو بدو بیاد...

 

 

 

ما رأیت الّا جمیلاً

 

 «ألسَّلامُ عَلَی القَلبِ الصَّبُور»

 

بیستم ماه صفر، اربعین سید و سالار شهیدان، حضرت اباعبدالله الحسین(علیه السلام) را به پیشگاه مقدس و منور منتقم خون شهید کربلاء، حضرت بقیة الله الأعظم، امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و تمامی شیعیان و محبان خامس آل عباء(صلوات الله علیهم اجمعین) تسلیت و تعزیت عرض می نمائیم.


 

 

 


 «ورود اهل بيت شهيد کربلاء ديگرباره به کربلاء»


در کتاب لهوف و عوالم و منتخب طريحي مسطور است که: اهل بيت(عليهم السلام) چون از شام بيرون شدند و به عراق نزديک آمدند، نعمان بن بشير انصاري را گفتند: ما را از راه کربلاء کوچ بده و ديگر باره به کربلاء آمدند و چنان افتاد که هم در آن روز جابربن عبدالله انصاري و جماعتي از بني هاشم به قصد زيارت قبر حضرت سيدالشهداء(عليه السلام) وارد کربلاء شدند و ورود آن جماعت هم در آن ساعت بود که اهل بيت(عليهم السلام) در رسيدند. بانگ ناله و زاري و صيحه عويل و بي قراري از جانبين برخاست. مردم آن اراضي از قاضي و داني چون رسيدن حضرت علي بن الحسين و اهل بيت(عليهم السلام) را بدانستند، به قدم عجل و شتاب در رسيدند و جامه سوگواران در بر کردند و چون ابر بهاران بگريستند؛ سر و مغز را به لطمه بکوفتند و چهرگان را به زخم ناخن بر آشفتند. پس از روزي چند که داد مصائب و نوائب بدادند طريق مدينه را در پيش داشتند.

ظواهر امر دلالت دارد بر اينکه آمدن اهل بيت(عليهم السلام) به کربلاء در همان سال شهادت بوده است و يکي از ادله اين امر اين است که مردم مدينه بعد از مراجعت اهل بيت(عليهم السلام) به مدينه اطلاع از شهادت حضرت سيدالشهداء امام حسين(عليه السلام) حاصل نمودند و چگونه ممکن است در ظرف يک سال آنها از جريان قتل امام و آقايشان بي اطلاع بمانند. اشکالي که بعضي نموده اند اين است که چه نحو ممکن در اين مدت کوتاه اهل بيت(عليهم السلام) با وسائل سواري آن زمان از شام به کربلاء برسند. جواب اشکال اين است که يزيد ملعون پس از آنکه متوجه شد که از نظر سياسي اشتباه بزرگي کرده در مقام برآمد که تا آنجا که ممکن است دل بازماندگان حضرت اباعبدالله الحسين(عليه السلام) را به دست آورد و از طرفي ماندن اهل بيت(عليهم السلام) در شام به ضرر او بود و خوف اين بود که انقلاب شود و از ناحيه ديگر اهل بيت شهيد کربلاء(عليهم السلام) مايل به حرکت از شام و رجوع به مدينه بودند، طبعاً يزيد ملعون بهترين وسيله آن زمان را در اختيار آنها قرار داد و سفارش آنها را به مأمورين نمود و اهل بيت(عليهم السلام) مايل بودند تجديد عهدي با قبر سيدالشهداء امام حسين(عليه السلام) بنمايند، بنابراين امکان دارد که با سرعت و شتاب کاروان را ببرند و طوري رفته باشند که همان اربعين اول کربلاء رسيده باشند و دليل عقلي برخلاف نيست تا ناچار شويم دست از ظواهر امر و شواهد برداريم. والله العالم.

 

 

 

ادامه نوشته

 

 

السلام علی قلب زینب الصبور و لسانهاالکشور

 

* * *

 

سر نی در نینوا می ماند اگر زینب نبود

كربلا در كربلا می ماند اگر زینب نبود

چهره سرخ حقیقت بعد از آن طوفان رنگ  

پشت ابری از ریا می ماند اگر زینب نبود

 

چشــمه فریاد مظلومیت لب تشـــنگان

در كویر تفته جا می ماند اگر زینب نبود

زخم زخمی ترین فریاد در چنگ سكوت

از طراز نغمه وا می ماند اگـر زینب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشك سرخ

در گلوی چشمها میماند اگر زینب نبود

 

ذوالجناح دادخواهی بی سوار و بی لگام

در بیابانها رهــا می ماند اگـر زینب نبود

در عبور از بســتر تاریخ ، سیل انقلاب

پشت كوه فتنه ها می ماند اگر زینب نبود

 

یا علی

 

 

 

بلبل خوش خبرم

 

یا من لا ملک الاّ ملکه

سخن از احتیاج ما و استغنای معشوق است

" منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزيد نعمت ، هر نفسی که فرو می رود ممد حياتست و چون برمی آيد مفرّح ذات ."

هر نفس ادامه دهنده زندگی است . در واقع هيچ يک از ما به اين موضوع هيچ گاه توجه نمی کنيم . به اين که زندگی را به چه اميدی "زندگی" می کنيم ، در حاليکه از نفس ديگر خود نيز بی خبريم . يعنی اين اميد ، اين هدف چقدر اهميت دارد که ارزش اين همه غم و رنج و درد را فراهم می آورد ؟

 

-------------------

 

سراپـا اگر زرد و پـژمرده ایم                    

         ولی دل بـه پاییز نسپرده ایم

   چو گلدان خالی، لب پنجره                   

           پـر از خاطرات ترک خورده ایم

  اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم                   

              اگر خون دل بود ، ما خورده ایم

   اگر دل دلیل است ، آورده ایم                 

               اگر داغ شرط است ، ما برده ایم

   اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !              

              اگر خنجر دوستان ، گـرده ایـــم !

  گـواهی بخواهید ، اینک گــواه :             

                همین زخم هایی که نشمرده ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر          

                     از این دست ، عمری به سر برده ایم

 

 دل نوشته: 

 

*/آتش به من اندر زن ، آتش چه کند با من ؟/کاندر فلک افکندم ، صد آتش و صد غوغا

*/ترسم بیخود بود.

هنوز بام دلم پابرجاست...

هنوز میلرزد و می تپد.

*/ "آيا وقت آن نرسيده است که دل ها نرم شوند؟" (سوره مبارکه حديد)

 

 

 

 

 

همه با تو بودن و نبودنهایم

 

 

امروز خاطرم سرشار بودم از تو نبودنها و بودنها

خاطره شیرین شب شعر و غزل تا قلندر نوش بود.

همیشه ماندگار ؛ مهربان ، عاشق ، صمیمی ، گرم بمان

شیرین تر از فرهاد بمان ٬ تا مجنون تر از مجنون ، لیلایی کنم ...

دشت های بی سرسامان خرابه دلی ، سال هاست تب جنون دارند و ما را دلفریبانه٬ می طلبند.

بیچاره دلک ٬ طعم سفرهای سبک و آرام قاصدک را می چشد...

و در بیابانی که مروارید دانه های باران سراب ست به انتظار رنگین کمان پس از باران خیره کرده.

 

 دل نوشته: 

                 ‌‌‌‌کاش به رنگ های همیشه ی رنگین کمان ، رنگی نو اضافه میشد.

                 به یک کرشمه ی صوفی وشم ، قلندر کن

 

 

 

نشد

 

 

يارب الجميل

 

مي خواستم به شور تو شيدا شوم نشد                 در تار و پود عشق تو معنا شوم نشد

ابر هزار جنگل جان را به جان خويشتن                    باريده ام كه در تو شكوفا شوم نشد

لب وانشد كه قفل فراقت امان نداد                          گفتم كه در وصال تو گويا شوم نشد

مي خوانمت به جان و نمي بينمت به چشم            گفتم كليد حل معمّا شوم نشد

با هر چه ابر عاشق و با هر چه رود شوق                 رفتم كه محو وسعت دريا شوم نشد

عاشق دلان به عشق رسيدند و من هنوز                پا در ركاب مانده كه برپا شوم نشد

مي خواستم به حرمت دريادلان عشق                    يك قطره در كوير تمنا شوم نشد

 

 

 دل نوشته: 

                بی خویش تر از خویشم و از خود خبری نیست مرا ...

               باز امشب مهتاب یاد را برایم زنده کرد...

               

 

 

 

 

چه جوری؟

 

 

خداست که می خنداند و می گریاند

 

یا عزیز


اگر چه لب نگشودی ، هوای صد گله داری
و از عبور نگاهم ، چقدر فاصله داری

به كوچه‌هاي تو ديدم هزار و يك دل زخمي
چگونه با دل مردم چنین معامله داری ؟!

اگر چه قافله‌اي از ميان معبر چشمت
یکی نرفته سلامت ... هزار قافله داری

 نگاه مخفی و دزدانه ی تو با دل من گفت
هنوز هم كه هنوز است قصد غائله داري

ملول شعر چو آتش فشان خويشم و اما
تو در تحمل بغضم ، عجیب حوصله داری

از اين كه قبله‌ي من مي‌شود هميشه نگاهت
مكن گلايه كه‌ آنجا فضاي نافله داري


سید محمد رضا واحدی

 

آه نوشته: 

این همه ناسپاسی ! بازم اینهمه نعمت !
خدا چجوری با بنده هاش حساب می کنه مگه !                                                                  خدا فرج آقا را نزديك فرمايد ..

 

 

سوره ی یوسف

 

نگارم!

با خودم قرار گذاشته ام که هر موقع دلتنگتان شدم ، صلوات بفرستم . ولی این طوری همه ی عمرم

 صرف صلوات های دلتنگی برای شما می شود ؛ در نتیجه گاهی می فرستم"

مهربانم ! نمی دانم شکر این همه محبت را چطور به جا آورم ... اگر چه این دلتنگی ، برخاسته از مهر

 فراوان توست ...

 مرا ببخش که این پیله ی تو در تو ، بد جور مرا در

 خود پیچانده است ...

نمی خواهم مایه ی حزن و اندوه باشم ... مرا ببخش ...

 

 

یا اباصالح المهدی

 

نمی از چشم های توست ، چشمه ، رود ، دریا هم
کمی از رد پای توست ، جنگل ، کوه ، صحرا هم

تو از تورات و انجیل و زبور ، از نور لبریزی
تو قرآنی ، زمین محو شکوهت ، آسمان ها هم

جهان نیلی ست طوفانی ، جهان دلمرده ظلمانی
تویی تو نوح ، موسی هم ، تویی تو خضر ، عیسی هم

نوایت نغمه ی داوود ، حسنت سوره ی یوسف
مرا ذوق شنیدن می کشد ، شوق تماشا هم

تو آن ماهی که در پایت تلاطم می کند دریا
من آن دریای سرگردان دور افتاده از ماهم

اســـیر روی ماه تو ، هواخـــــــواه نگاه تو
نشسته بین راه تو ، نه تنها من که دنیا هم

تمام روزها بی تو شـــده روز مبادا ، نه
که می گرید به حال و روز ما ، روز مبادا هم

همه امروزها مثل غروب جمعه دلگیرند
که بی تو تیره و تلخ است چون دیروز فردا هم

جهانی را که پژواک صدایت را نمی خواهد
نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم

 

سیدمحمدجواد شرافت

 

 دل نوشته: 

 

مرغ دل ما کیست اگر دامگه این است ؟

ســیمرغ به دام افتـد و پروا نکنــد کس ! 

 

 

 

 

 

 

سلام دیگر بر رفتگانمان..

 

 

 امام رضا عليه‏السلام :

 مَن فَرَّجَ عن مُؤمِنٍ فَرَّجَ اللّه‏ عن قَلبِهِ يَومَ القِيامَةِ

 هر كس اندوهى را از مؤمنى برطرف كند، خداوند، در قيامت، از دل او اندوه زدايى مى‏كند.

 

وقتی به دنیا می ایم در گوش مان اذان میگویند. و زمانی که میمریم برایمان نماز میخوانند.

عمر آدم به فاصله اذان تا نمازست!

  

معمولا رسمه تو فامیل در گوش نوزاد تازه به دنیا امده اذان و اقامه رو بزرگ و ریشه سفید فامیل بگه..

امروز سالگرددرگذشت پدربزرگ بود...                                                  

میدونم این پست تکراریه ٫امسال شد یه سال از درگذشت پدربزرگ که گذشت..خواستم سالگردی

گرفته باشم...

 که هنوز هم همون حال و هوا پرشانی تو دلم سنگینی می کنه...

 

* * *

آری او بزرگ بود

به بزرگی تمام یک خاندان

با تمام پیری و ضعف بیماری، بزرگی یک خاندان را بر دوش می کشید.

تو مپندار که ناتوان گشت از این بار سنگین.

صبور بود؛ چون بیابانی بی آب که از این خشکیدگی هیچ گاه دمی بر نمی آرد.

آری او بزرگ بود

به بزرگی یک کوه

کوهی که غم ایام نتوانست استواریش را درهم شکند

آری او بزرگ بود

او پدر بزرگ بود

مهربان چون آفتاب که بر سرمای فرزندان عمری تابید.

یاد ندارم کسی ازاو دل پری داشته باشد که دلخور باشد

آرام چون ساحل بود،که تندی موجها را تحمل می کند و زبان بر دهان

نمی چرخاند و خاموش است.

آری او بزرگ بود

آنقدر بزرگ بود که روح بخش بود.

او وام دار روان بیدار خویش بود

او خاموش نشد!!!

خداوندگار او را بخشید؛که او با سعادت و با شکوه

روح خود را تسلیم خدا کرد.

آری او بزرگ بود

او پدر بزرگ بود.

      

 آه نوشته: 

برای شادی روح رفتگان صلوات...اللهم صل علی محمد و ال محمد وعجل فرجهم...

شب جمعه ای عجب هوای شده باز این دلم...

 

رسوای عام و خاص !

 

یا ربّ


نکنم چشم به هر نقش سبک سیر ، سیاه  
محـــــو یک نقش ، چو آیینه‌ی تصــــویرم من 

مرغ بی‌پر به چه امیــــد قفس را شـــکند ؟  
ورنه دلتنــــــگ از این عالم دلگیــــــــرم من

 

* * *

 

گاهی دلت می خواد فقط چشمات رو ببندی و بگذاری زمان آروم آروم از بغل گوشت بگذره و تو عبورش رو حس نکنی . گاهی می خوای هیچ چیز نبینی و هیچ چیز نشنوی ؛ تا به درک دوست داشتنی هات برسی . نمی دونم بهش چی می گن ! تغافل ... تجاهل ... شاید هم یه جور انتظار شیرین ، که دوست داری زودتر به پایان برسه و تو رها از همه چیز و همه کس ، حتی رها از خودت ، از زندان خودت ، آرامش رو در آغوش بگیری .

چقدر بی خبری رو دوست دارم . به قول صائب بزرگ :

        عالم بی خبری طرفه بهشتی بوده ست     

      حیف و صد حیف ، که ما دیر خبردار شدیم !

 

 دل نوشته: 

                دلم خیلی خیلی گرفته اما دلگیریم  همه اش مضاعف اند...

                تو در خواب خوش نوشین و من در حسرت خوابی / دریغ از چشم بیدارم ، که خوابی هم 

                نمی‌ارزد 

 

 

 

 

 

 

 

امام علی علیه السلام:

 

                              اگر آن كس كه بايد باشي ،

                                                                   نيستي

                              پس چه فرقي مي كند كه

                                                                  كيستي ؟!

 

 

 بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت...
دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد...
نفس نفس میزد...اما کسی صدای نفس هایش را نمیشنید...
کسی او را نمیدید...
دانه از روی شانه های نازکش سر خورد و افتاد...
خدا دانه ی گتدم را فوت کرد... مورچه می دانست که نسیم نفس خداست!
مورچه دانه گندم را دوباره بر دوشش گذاشت و رو به خدا گفت:
"گاهی یادم می رود که هستی. کاشکی بیشتر می وزیدی!"
خدا گفت:
"همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای؟"
مورچه گفت:
"این منم که گم میشوم! بس که کوچکم! بس که ناچیز! بس که خرد!نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد!"
خدا گفت:
"اما نقطه سر آغاز خطی ست"
مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت:
"من اما سر آغاز هیچم.ریزم و ندیدنی...
من به هیچ چشمی نخواهم آمد..."
خدا گفت:
"چشمی که سزاوار دیدن است می بیند... چشم های من همیشه بیناست..."
مورچه این را می دانست اما شوق گفت و گو داشت...
پس دوباره گفت:
"زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست..."
خدا گفت:
"اما اگر تو نباشی پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه ی خاک باز کند؟!
تو هستی و سهمی از بودن برای توست در نبودت کار این کارخانه ناتمام است!"
مورچه خندید و دانه ی گندم دوباره از دوشش افتاد
خدا دانه را به سمتش هل داد
هیچ کس اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفت و گوست...!

عرفان نظر آهاری                   

 

 

 پی نوشته: 

آن گرد حرم گردد و اين گرد خرابات
من دور سرت گردم و هر جا که تو باشی ...

 

 

 

 

اندرز دنیا

 

 

یا باقی

 

شما را از دنیا می پرهیزانم ، كه منزلگاهی است ناپایدار ٬نه خانه ی ماندن و نه جایگاه قرار . خود را آراسته و به آرایش خویش شیفته است ، و دیگران را به زینت خویشتن فریفته .

خانه ای نزد خداوند آن خوار و متاعی بی مقدار . حلال آن را به حرامش معجون داشته است ٬ و خوبی آن را به بدی اش مقرون و زندگانی اش را به مرگ آمیخته است٬ و در كاسه ی شهدش ، شرنگ ریخته است .

 خداوند تعالی آن را برای دوستانش نگزید ، و در دادن آن به دشمنانش بخل نورزید . خیر آن اندك است و شر آن آماده . فراهم آن پریشان و ملك آن ربوده و آبادان آن رو به ویرانی نهاده . آنچه ویران گردد ، خانه ی خوبی نیست و به كار نیاید ، و عمری كه چون توشه پایان پذیرد ، زندگانی به شمار نیاید ٬ و روزگاری كه چون پیمودن راه به سر آید ، دیر نپاید . آنچه را خدا بر شما واجب كرده مطلوب خود شمارید ٬ و توفیق گزاردن حقی را كه از شما خواسته ، هم از او چشم دارید ٬ و پیش از آن كه مرگ شما را فرا خواند ، گوش به دعوتش بدارید .

                                                                                                

                                                                                                                        نهج البلاغه ــ خطبه ۱۱۳

 

 

 

من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن
بلایی کز حبیب آید ، هزارش مرحبا گفتیم

۰ ۰ ۰

 

 پی ٫ دل٬ آه ...نوشته: 

                 خالی.

                  اما در ادامه چند سطحی هنوز هست...

 

ادامه نوشته

یا حبیب..

 

 

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با او رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد
قد خميده ما سهلت نمايد اما

بر چشم دشمنان تير از اين کمان توان زد


در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی
جام می مغانه هم با مغان توان زد
درويش را نباشد برگ سرای سلطان
ماييم و کهنه دلقی کتش در آن توان زد
اهل نظر دو عالم در يک نظر ببازند
عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
گر دولت وصالت خواهد دری گشودن
سرها بدين تخيل بر آستان توان زد


عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است
چون جمع شد معانی گوی بيان توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وين عجب نيست
گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد
حافظ به حق قرآن کز شيد و زرق بازآی
باشد که گوی عيشی در اين جهان توان زد

 

 دل نوشته: 

قیمت راتو تعیین کن٬از برای عاشقی و عشق به معشوق

و ای دل تو گوهر محبت را نثار کی میکنی؟

ایا برایش "تا "هم قائلی؟

این" تا " هاست که محدودش میکند...

 


ایمان دارم...

 

من به خدای خود ایمان دارم ....

به ایمان خودم هم   ایمان دارم ....

پس ....

از چه دلتنگ شدی !!!!؟

دلخوشیها کم نیست ...

مثلا این خورشید ...

با تو هستم ُ چرا اینقدر خودت رو غمگین و افسرده داری نشون می دی ؟ چرا فقط می خوای ادای

آدمهای خوب و صبور و متین و مهربون رو در بیاری !!؟ باید سعی کنی که خودت باشی .

اگر به خدای خودت ایمان داری پس باید واقعا صبور باشی و منتظر جواب مهربون ترین مهربون عالم

باشی .

میدونی من همه ی این چیزهارو خوب خوب می دونم اما!!!!

همیشه می گم :خدایم ای کاش می شد این چیزی که تو برای من صلاح نمی بینی کاش می شد که

به صلاحم بشه یعنی تو با این همه بزرگی نمی تونی اینکار رو بکنی ؟؟؟؟؟؟؟

بعدش به خودم میگم که تو نباید به اجبار از خدا چیزی بخوای اگر برات خوب بود  حتما به صلاحت

هم  میکرد پس  مثل آدامس نچسب به خدا بذار کارش رو بکنه تو هم صبر کن به قول معروف اوستا کریم

"خودش می دونه  که داره چه کار میکنه .......

گفتم که ای خدای من 

  گفتی تو در حکایات

هر کس که بیند خانه ام در اولین شباهات

بگوید حاجتش مرا تا من کنم دردش دوا

گفتم که ای خدای من

مگر نگفتم درد خود با تویکتای کبریا

تو دانستی درد مرا اول سخن یا حرف مرا ...

ای کاش همه ما یکمی بیشتر صبور باشیم .پس ُ یادم باشد که روز و روزگار خوش است و همه  چیز

بر وفق مراد است.. "

 

 درد پنهان به تو گویم که خداوند منی              یا نگویم که تو خود مطلعی از اسرار

 

 

 آه نوشته: 

 چون میگذرد غمی نیست .

"خدا راه راست رو  به بندگان خوبش نشون میده

ای هد هد صبا به صبا می فرستمت  ...."

 

 

 دوست عزیزی که پیام خوصوصی دادید( تنهاترین د... ۲۰۰۵) لطفا به ادامه مراجعه فرماید و متن بالا را

دوباره خواندم و علامت گذاری کردم مابقی همه حرف..

 

 

 

ادامه نوشته

 

 

«ألسَّلامُعَلَيکَيامُوسَيبنَجَعفَرٍ»


*
یَااَبَاالحَسَنِ یَا مُوسَی بنَ جَعـفَرٍ، اَیُّهَا الکـاظِـمُ یَابنَ*
*رَسُولِ اللهِ، یَا حُجَّةَ اللهِ عَلَی خَلقَهِ،یَا سَیِّـدنَا*
*وَ مَـولَنا اِنَّـا تَوَجَّـهنا وَ اسـتَشـفَعـنَا وَ*
*تَوَسَّـلنَا بِکَ اِلَی اللهِ،وَ قَـدَّمناکَ*
*بَینَ یَدَي حَاجاتِنا،یَاوَجیهاً*
*عِندَاللهِ،اِشـفـَع لَنا*
*عِـنـدَاللهِ.*

 

حضرت موسى بن جعفر، امام کاظم(عليهما السلام) فرمودند: به خدا
قسم است كه نازل مى شود مـعونه به قدر مؤنه؛ و نازل
مى شود صبر به قدر مـصيبت؛ و كسى كه ميانه
روى كـند و قـناعت نمايد نـعمـت بر او بماند
وكسیكه تبذيرو اسراف كند نعمت
از او زايل گردد؛ و ادا كردن امانت و راستى
در گـفتـار، روزى بياورد، و خـيانـت و دروغ فـقـر و
نفاق آورد، و هرگاه خدا خواهد كه به مورچه شرّى برسد
براى او دو بال بروياند آنگاه مورچه بپرد و مرغ هوا او را بخورد

میلاد حضرت موسی بن جعفر الکاظم علیه السلام بر شما مبارک باشد.