بی معرفت...

 

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!               

             فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!                                                           

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!                                                                      

             هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!                                                     

هيچ کس اشکی برای ما نريخت                                                                              

             هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست                                                                        

             حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم                                                                                       

             گاه بر حافظ تفاءل می زنم                         

               

اللّهُمَّ صَلِ عَلى مٌحَمَّد وَ آلِ مٌحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

 

بايد از محشر گذشت

اين لجنزاري كه من ديده ام سزاى صخره هاست

گوهر روشندل از كام جهاني ديگر است

عذر مي خواهم پرى ، عذر مي خواهم پرى من نمي گنجم در آن چشمان تنگ

با دل من آسمانها نيز تنگى مي كنند

روي جنگلها نمي آيم فرود

شاخه زلفي گو مباش

آب دريا ها كفاف تشنه اين درد نيست

بره هايت مي دوند

جويباري كه عزيزم

راه خود گير و برو

يك شب مهتابي از اين تنگ ناي

 بر فراز كوهها پر مي زنم

مي گذارم مي روم ناله خود مي برم

دردسر كم مي كنم

چشمهايي خيره مي پايد مرا

غرش ابر مي آيد به گوش

كبر فرعوني و سحر سامرئي است

دست موسي و محمد با من است

مي دويم هر وعده آنجا كه روز و شب را آشتى است

صبح چندان دور نيست


موفق باشی.

 

معمولی...

 

 ماه مرشد

نیمه شبی است از هزاره دوم عشق؛ و ما مرشدی نداریم، جز ماه . او هر شب بر منبر آسمان بالا می رود و هزار ستاره مریدش است. ماه مرشد سخن نمی گوید، می تابد؛ و کدام مرشد جز اوست که جای گفتن، بتابد!؟...
خاموشی، پند ماه مرشد ماست و نور، نور ذکر اوست. خوابیدن پای صحبت ماه مرشد حرام است. ماه مرشد اما می گوید: خوابتان مباح ترین کار جهان خواهد بود، اگر در آغوش جهان بخوابید. آن گاه بر شما چنان خواهم تابید که خوابتان ، بیداری شود و شب تان، روز.
ماه مرشد می گوید: خدا هر شب شما را در آغوش می گیرد. اما کاش شبی نیز شما او را در آغوش می گرفتید تا آغوشتان گشاده می شد آن قدر که ستارگان به جای آنکه در سینه آسمان بتپند، در سینه شما می تپیدند.
دیشب ستاره ای می گفت: اگر به مجلس ماه مرشد آمدید، هدیه، آهی بیاورید. آه شما عطر و عود مجلس ماه مرشد است.
ستاره می گفت: اگر به خانه ماه مرشد آمدید، دعایی بیاورید. زیرا که هر دعا چراغی است و این همه چراغ که در آسمان روشن است، دعای بندگان خداست.
امشب نیز مجلس ماه مرشد برپاست. آسمان صاف است و نه غریبه ای و نه ابری. همه محرم اند، هم تو و هم درخت و هم دریا. وعظ ماه مرشد تا سحر ادامه خواهد داشت تا صبح که او آسمان را به شیخ آفتاب خواهد بسپارد.
به مجلس ماه مرشد بیا، مجلس ماه مرشد را عشق است.

 

نه دگر زمزمه ساز و نه خوش لحنی اواز
نه دلم ملتهب عشق نه به جان حسرت پرواز
نه دگر شوق دویدن نه به جان تاب رسیدن
نه رسیدن به امیدی نه امیدی به رسیدن
غم دلبستگی ها را فقط دلبسته می داند
ملال خستگی ها را دل شکسته می داند...

 

 

 

 

پی نوشته:

*/آش نخوده و دهن سوخته!

*/گاهی رفتا رو گفتار دیگران خیلی صریح و روشن این  فقط می فهمونه به من:که من شیطونم و می خوام ...هرچند من رو سیاه هستم و ادای فرشته بودن ندارم... اما دلیل نمیشه هرکی فرشته نبود حتما شیطونه و...  با این که همیشه ایجور حرف و حدیثها برام مهم نبود ٬ اما خدایی اون قد هم سر میشه که یک طرفه در مورد یه آدم قضاوت کردن یعنی چه!چاره این درد فقط یه چیزه :فرار باشدت همراه با خودتو به نادونی زدن. سعی کن بفهمی یعنی چی!

*/ محرم دل و محرم دیده هر دو یکی نیست! 

 

X

 

 

حرفکی در بقچه ی دلم سنگینی میکند .

در بقچه را میگشایم تا سبک و سنگین کنم

 تک به تک اجناس انباریه دلکم ... میجویم و میکاوم اما ..و امان...

که باز اما امد بکارم دگرباره امد ...

اما دگرباره حیرانم که کدامین سنگینی چنین سنگ و سنگینم کرد ؟

اما یه دیگر...فقط میدانم او که باید بداند خوب میداند...

باز امایه دگر ٬ اما دلکم نمیداند؟!

اما این را هم میدانم که دیگر نمی خواهد در غفلتستان رویائی خوابش ببرد.

 و چرا که این گونه پایان را اغاز کرده است تا بینهایت...

اما ما بقایش برای من ودلکم بماند که نمیداند!

...

 

پی نوشته: 

*/نمیدونم چرا بی استخاره این وبلاگ بی زبونه به این روز در اوردم؟فکر کنم از ان لیوان اب سردی که ریخت بر ملاجم باعث و بانی این خانه تکانی بی مقدمه شده...خوب یکم تنوع خوبه دیگه...به قول معروف حالا خوشگل شدم... اما تو ایام اربعین میدونم جاش نبود.

*/ اما چیزی از جنس خاک و خاکستر دلم میخواد... یه نوشته خاکی و خاکستری طلبتون تا حسش بدو بدو بیاد...

 

 

 

تکراریه ، امّا ...

  

یا دلیلی عند حیرتی

 

رفتم بر درویشی ، گفتا که « خدا یارت »

گویی به دعای او ، شد چون تو شهی یارم

گرد دل ما جانا ، دزدیده همی گردی 

 دانم که چه می جویی ، ای دلبر عیّارم

 

شده تا حالا احساس کنی ذهنت هزار تیکه شده ؟ هزار تیکه پازل به هم ریخته ... پازلی که تیکه ی گمشده هم داره ... مهم ترین قطعه ش ...

شده همه چیز رو گسسته و بریده بریده ببینی ؟

این جور موقع ها ، آدم احساس می کنه ذهنش به یه مرض حاد دچار شده . اینجور وقتا به هزار و یک دلیل ریز و درشت خودت رو از بقیه جدا می کنی . اصلاً ، دلت می خواد تنها باشی ؛ خودت باشی . می خوای تو خلوت خودت دنبال اون قطعه ی گمشده بگردی ...

احساس می کنی حتی قادر نیستی به کسی مهرورزی کنی . حتی تحمل محبت دیگرون رو نداری . ارتباطت با دیگرون یه ملغمه ی هفت جوش می شه . از طرفی نیاز داری با اونها باشی ؛ از طرفی دیگه بین خودت و اونها فاصله میندازی ...

علیرغم همه ی اعتماد به نفسی که داری ، دیگه اصلاً خودت رو قبول نداری . ترسو و کم دل و جرات می شی . بلبل زبونیات یادت می ره . گاهی هم خودت رو از همه چیز کنار می کشی . دیگه نمی خوای وسط  گود باشی ؛ چون احساس تنهایی می کنی . اینه که ، به زندگی مولکولی رو میاری ...

تا حالا احساس ترس شدید کردی ؟ البته این هم از عوارض همون مرض بالائیه  : به هم ریختگی چهار ستون ذهنت ...

تو که همیشه خودت رو قبول داشتی ؛ حالا از همه کس و همه چیز می ترسی  ؛ حتی از خودت . اصلاً می ترسی بگی « منم هستم » . بز دل شدی . از مرگ نمی ترسیا ؛ از زندگی می ترسی ...

تو که همیشه یه سر و گردن از خیلیا بلند تر و چند قدم از خیلیای دیگه جلوتر بودی  ، چی شده حالا قوز کردی و افتان و خیزان قدم بر می داری ؟! می دونی چرا ؟ ... علتش اینه که ترسو شدی . حتی دیگه می ترسی تو چشمای خودت نگاه کنی . از آینه هم فرار می کنی ...

اینجور وقتا ، اگه ازت بپرسن : چته ؟ می گی :

« نمی دونم ... یه ترسی تو جونمه ، که نمی تونم اسمی روش بذارم ...  نمی تونم توضیحش بدم ... اصلاً نمی خوام توضیح بدم ... زوره ؟! نمی خوام راجع بهش حرف بزنم ... می دونی چرا ؟ چون به تو هم اعتماد ندارم ... اصلاً می خوام نسیه زندگی کنم ...  می خوام باری به هر جهت جلو برم . بده ؟! ... زندگی که مهمون من نیست ! من مهمون زندگی ام ! ... می دونم احساس خوبی نیست ، اما همیشه با منه ... فکر عذابم می ده ، کلافه ام می کنه ... باید با یکی حرف بزنم ... نه ، با یکی نه ... با خودم ... دلم خودمو می خواد ... دلم برای خودم تنگ شده ... »

اینجور وقتا ، به هم می ریزی . می شی یه کلاف ابریشم به هم ریخته . نه سر داری ، نه ته . همه چیز به هم گره خورده ...

بی تفاوت می شی ... منفعل می شی ... بی رگ می شی ... البته نه نسبت به خودت ، نسبت به محیط اطرافت ...

با خودت مدام در ستیزی . خودت می شی دشمن خونی خودت . همه ی وجودت پارادوکس می شه . هم با خودت می جنگی . هم از خودت دفاع می کنی . ذهنت می شه صحنه ی کارزار ...

ذهنت پر شده از « من » های ضد و نقیض . « من مزاحم » از همه بیشتر اذیتت می کنه . او جلوی خیلی از کاراتو می گیره . حق و قدرت انتخاب رو ازت می گیره . آسودگی رو ازت سلب می کنه . همه اش می خواد تو افکارت دخل و تصرف کنه و ........

اینجور موقع ها ، برای خلاص شدن از دست « من مزاحم » باید چیکار کرد ؟شاید بهتره کاری کنی که « من مزاحم » باهاش مخالفه ... پس ، اگه بازم اومد سراغت ، بهش بی اعتنا باش . بهش نگاه کن . او رو نادیده نگیر ، اما به تلقیناتش با بی اعتنایی نگاه کن ...

دیگه نباید شیرینی ها رو ، با تلخی های « من مزاحم » تباه کرد ...

 

  

از دل خسته ی من گر خبری می گیری

برسان آینه را تا نفسی می آید

چه شتاب است که ایام بهاران دارد

که ز هر غنچه صدای جرسی می آید

 

پی نوشته: 

 من و من ، این همه من ، این همه " من " را چه کنم ؟! 

یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت/در بند آن مباش که مضمون نمانده است

 

 

بیاییم کمی بالاتر رویم...

 

یا منیر

 

عقل همانند کوهستانی است که رسیدن به قله های بلندش از دست هر کسی بر نمی آید. از دور

زیباست ولی وقتی به کارش بگیری و بخواهی درونش را بکاوی، آنگاه است که می بینی عقل چیست.

درون عقل به مثابه کوه، عقابی زندگی می کند بنام عشق.

این عقاب در بالاترین قله عقل لانه ساخته و در بلندترین ارتفاعات ممکن پرواز می کند.

 عقل در سیطره اوست.

عقل در زیر بالهای عشق همانند قطره ای است در برابر دریا.

عقل در برابر عشق همانند طفل چند ماهه ای است که مادر تمام زیر و بم آن را می داند و

در نظر عشق، عقل چیزی برای عرضه ندارد.

رسیدن به عشق واقعی و خالص کار هر کسی نیست. چون عقاب هیچگاه لانه اش را در دسترس

 نمی سازد.

این عقاب است که جای جای کوه را می شناسد و با یک نگاه آنچه که از زیرپای خود بخواهد را می بیند.

 این عشق است که افسار عقل را بدست گرفته و آن را به هر سو که بخواهد می کشد.

 

تشخیص عقاب در کوه از دیگر پرندگان گاهی دشوار است و افراد اکثرا با دیدن پرندگان دیگر 

 همچون باز و... - می پندارند عقاب دیده اند و از خوش شانسی به خود می بالند٬

 همانند عشق که هر عاشقی فکر می کند عشقش آن عشق حقیقی است و آن عشق خالص.

 فرق نمی کند عشق زمینی باشد یا آسمانی٬

 گاه افراد فکر می کنند آنها هستند که به خدا نزدیکترند و می توانند

با ظاهر سازی به خدا نزدیک شوند و می پندارند عقاب دیده اند،

ولی زهی خیال باطل که در جلوی چشمانشان بازی بیش نیست٬

 و دسترسی به عشق حقیقی کاری دشوار است که فقط با تلاش بدست می آید نه با نگاه کردن

و با عمل.

گفته اند که اگر می خواهید در امری پیروز شوید بدان عشق بورزید.

و عشق، عقاب عقل است، بیاییم کمی بالاتر رویم...

 

پی نوشته:    

بین زمین و آسمان در نوسانم

            از سقوط می ترسم

                              آسمان من ،

                                     بالا بکش مرا ...

 

 

 

 

من . سایه .مولوی

 

چو نماز شام ، هر کس بنهد چراغ و خوانی 

 منم و خیال یاری ، غم و نوحه و فغانی

چو وضو ز اشک سازم ، بود آتشین نمازم

در مسجدم بسوزد ، چو بدو رسد اذانی

رخ قبله‌ام کجا شد ، که نماز من قضا شد

ز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی

عجبا نماز مستان ، تو بگو درست هست آن

که نداند او زمانی ، نشناسد او مکانی 

 عجبا دو رکعت است این ! عجبا که هشتمین است !

عجبا چه سوره خواندم ، چو نداشتم زبانی !

درِ حق چگونه کوبم ؟ که نه دست ماند و نه دل

 دل و دست چون تو بردی ، بده ای خدا امانی

به خدا خبر ندارم ، چو نماز می‌گزارم

که تمام شد رکوعی ، که امام شد فلانی

 پس از این چو سایه باشم ، پس و پیش هر امامی

که بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی

به رکوع سایه منگر ، به قیام سایه منگر

مطلب ز سایه قصدی ، مطلب ز سایه جانی

 ز حساب رست سایه ، که به جان غیر جنبد 

 که همی ‌زند دو دستک ، که کجاست سایه دانی

چو شه است سایه بانم ، چو روان شود روانم

چو نشیند او نشستم ، به کرانه ی دکانی

 

اللّهُمَّ صَلِ عَلى مٌحَمَّد وَ آلِ مٌحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

 

پی نوشت :

 دچار درد مزمنی شده ام به نام بی قراری ...

دلم هوای غروب های پی در پی دارد !

خدا جون کمک کن مثل همیشه....

 

 

ادامه نوشته

مژده ای دل

 

 

نه غمی میرود ونی هوسی می آید
عجب ای دل که هنوزت نفسی می آید
با تو آه دل گرم و دم گیرایی نیست
من اگر داد زنم دادرسی می آید
هر غمی هست در خانه ی ما می پرسد
ناکسی بین به سراغ چه کسی می آید
اختر شب به فغان دل یوسف در چاه
گفت خاموش که بانگ جرسی می آید
مرغ محبوس گرش در چمن آزاد کنی
باز مسکین به هوای قفسی می آید
برو از سر پل آفاق ببین سیل قرون
کاروانی که بسی رفت و بسی می آید
شبروان دست گرفتند به دیوار و عصا
کز در شحنه صدای عسسی می آید
موسی تیره شب وادی ایمن داند
کز کجا جلوه ی قدس قبسی می آید
« شهریارا » سحر از خواجه زدم فالی گفت :
« مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید »

پی نوشته:   

گرچه مجنونم و صحراي جنون جاي من است / ليك ديوانه تر از من ، دل شيداي من است.


 

ادامه نوشته

کاش...

 

هوالمحبوب

﴿   و لا یمکن الفرار من حکومتک  ﴾

 

 این روزا عجیب می پیچه تو دالان های شکسته و خرابه ی دلم ...

این ای کاش ها...

nbe76u0lsvw2sk9q6hlm.jpg

 


زیباترینم !

فقط یک سوال ... نه ؛ چندین سوال دارم از حضورت !

چرا هر گاه می خواهم حرفی بزنم ، زبانم را می بندی و دستانم را در دستانت سخت می فشری

 که مبادا ... ؟ چرا ؟

چرا نمی گذاری بگویم ؟!

چرا پیش از آن که کلامی بر زبان آورم ، حرفی در دهانم می گذاری ؛ تا از نای دیگری بنالم ؟! ... چرا ؟

غیرت است این ؛ یا مصلحت ؟؟؟

حکمت است ؛ یا شاید ... ؟؟؟

اگر هیچ یک نیست ؛ پس به کدامین بهای شگفت ، مرا فقط برای خودت می خواهی ؟؟؟

لیلاترینم !

تو که می دانی شیشه ی عمرم در دست توست

تو که می دانی قرن هاست شبان شیدای دشت جنون توام !!

 تو که می دانی دیری ست ، دنیا و آخرتم را در بازار دلدادگی ، با عشق تو تاخت زده ام !

بگو ... جز تو دیده به دیدار کدامین دلدار باز کرده ام ؛ که گاه و بی گاه گزلک غیرت را نشانم می دهی ؟!

بی تای من !

خوب می دانی که پرنده ی دست آموز تو هر جا بپرد ؛ دوباره باز می گردد و می چرخد و می چرخد

و بر شانه ی استوار و امن تو می نشیند ...

از آستان عشق ، کجا می توان شدن ؟!

و

 ای زیباترینم ٬ لیلاترینم  و بی تاترینم مرا به حال خودم وا مگذار...

 

 

پی نوشته:   

کاش

لحظه ای دنیا سکوت می کرد

         تا صدای خدا به گوش می رسید.

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد/مابه او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

وقتی که تو با هر نفسی مونس جانی / یعنی همه جا تو ، همه جا تو ، همه جا تو

 

 

ادامه نوشته

دل تنگی...

             

 

                             دلم برای كسی تنگ است

                كه آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد      

                        و گیسوان بلندش را به بادها می داد  

                       و دستهای سپیدش را به آب می بخشید

                            دلم برای كسی تنگ است

      كه چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

                     وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

                               دلم برای كسی تنگ است

              كه همچو كودك معصومی دلش برای دلم می سوخت

                              و مهربانی را نثار من می كرد

                                دلم برای كسی تنگ است

                            كه تا شمال ترین شمال با من رفت

                              و در جنوب ترین جنوب با من بود

                                     همیشه در همه جا

          آه با كه بتوان گفت كه بود با من و پیوسته نیز بی من بود

                          كار من ز فراقش فغان و شیون بود

                                 كسی كه بی من ماند
                                كسی كه با من نیست

                                        كسی که...

                                  .... دگر کافی ست!!!

                                 

 

                    

 

پی نوشته:   

 دل دریا رو نوشتی ... همه دنیا رو نوشتی

                                              دل ما رو بنویس.

 زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم/ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم...

 

 

ادامه نوشته

دو دو تا هشت تا!

 

 

 

الهی !

کیف انسیک و لم تزل ذاکری و کیف الهو عنک و انت مراقبی

خدایا چگونه فراموشت كنم ، با اين كه تو هميشه به ياد منى ؟! و چگونه از تو غافل گردم ، با اين

كه تو هميشه مراقب من هستى ؟!

 

 

                                          به خدا می گم سلام؛ میگه صدتا سلام.

به خدا میگم دوستت دارم؛ می گه من عاشقتم.

به خدا می گم روزی من رو قطع نکن؛ میگه بیشترم می کنم.

به خدا می گم دستمو بگیر، کمکم کن؛ می گه بیا برسونمت.

به خدا می گم منو می بخشی؛ می گه بخشش که سهله، عوضش ثوابم می دم.

به خدا می گم دو دو تا؛ می گه هشت تا!

 

 

 

 

 

دوست عزیز لطفا به ادامه مطالب مراجعه نکنید

فوضولی نکن بچه!

شاید به تو ربط نداره...

 

 

 

 

ادامه نوشته

خیلی زود خواهی آمد...

 

 

 خیلی زود که برگردی
باز برای بی تو ماندن من
هزاره ای ست
که پرشکوفه ترین کلمات مرا در غیاب نور
 به خواب سایه خواهد برد
 سفر به سلامت
 پرنده ی دخترانه ترانه
 تنها تو می دانی
که هیچ پیش گویی از خوابگزاران محرم آسمان
گمان نخواهد برد
 که من از بازجست بی سرانجام آن سفر کرده
 روزی به عریان ترین رویا ها خواهم رسید
من مجبور به باور بی دلیل این دقیقه ام
که خداوند از آخرین سهم ستارگان
تو را برای تنهاترین شاعر فرودستان خسته فرستاده است
 هنوز نرفته از عطر آب و آواز نیزه ها
بین تشنگی های تو منتهای کجا
به شامات شبانه ام می برد
بازآ...
 که غیاب تو از حدود این همه رویا
هزاره ای ست ... فرستاده ی آخرین آواز آدمی

 

اللّهُمَّ صَلِ عَلى مٌحَمَّد وَ آلِ مٌحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

پی نوشته:

با سایه تو را نمی پســــندم /عشق است و هزار بدگمانی

 

 

اللّهم عجّل لوليک الفرج

 

 دوست عزیز لطفا به ادامه مطالب مراجعه نکنید

 

 

 

 

 

ادامه نوشته