یا دلیلی عند حیرتی
رفتم بر درویشی ، گفتا که « خدا یارت »
گویی به دعای او ، شد چون تو شهی یارم
گرد دل ما جانا ، دزدیده همی گردی
دانم که چه می جویی ، ای دلبر عیّارم
شده تا حالا احساس کنی ذهنت هزار تیکه شده ؟ هزار تیکه پازل به هم ریخته ... پازلی که تیکه ی گمشده هم داره ... مهم ترین قطعه ش ...
شده همه چیز رو گسسته و بریده بریده ببینی ؟
این جور موقع ها ، آدم احساس می کنه ذهنش به یه مرض حاد دچار شده . اینجور وقتا به هزار و یک دلیل ریز و درشت خودت رو از بقیه جدا می کنی . اصلاً ، دلت می خواد تنها باشی ؛ خودت باشی . می خوای تو خلوت خودت دنبال اون قطعه ی گمشده بگردی ...
احساس می کنی حتی قادر نیستی به کسی مهرورزی کنی . حتی تحمل محبت دیگرون رو نداری . ارتباطت با دیگرون یه ملغمه ی هفت جوش می شه . از طرفی نیاز داری با اونها باشی ؛ از طرفی دیگه بین خودت و اونها فاصله میندازی ...
علیرغم همه ی اعتماد به نفسی که داری ، دیگه اصلاً خودت رو قبول نداری . ترسو و کم دل و جرات می شی . بلبل زبونیات یادت می ره . گاهی هم خودت رو از همه چیز کنار می کشی . دیگه نمی خوای وسط گود باشی ؛ چون احساس تنهایی می کنی . اینه که ، به زندگی مولکولی رو میاری ...
تا حالا احساس ترس شدید کردی ؟ البته این هم از عوارض همون مرض بالائیه : به هم ریختگی چهار ستون ذهنت ...
تو که همیشه خودت رو قبول داشتی ؛ حالا از همه کس و همه چیز می ترسی ؛ حتی از خودت . اصلاً می ترسی بگی « منم هستم » . بز دل شدی . از مرگ نمی ترسیا ؛ از زندگی می ترسی ...
تو که همیشه یه سر و گردن از خیلیا بلند تر و چند قدم از خیلیای دیگه جلوتر بودی ، چی شده حالا قوز کردی و افتان و خیزان قدم بر می داری ؟! می دونی چرا ؟ ... علتش اینه که ترسو شدی . حتی دیگه می ترسی تو چشمای خودت نگاه کنی . از آینه هم فرار می کنی ...
اینجور وقتا ، اگه ازت بپرسن : چته ؟ می گی :
« نمی دونم ... یه ترسی تو جونمه ، که نمی تونم اسمی روش بذارم ... نمی تونم توضیحش بدم ... اصلاً نمی خوام توضیح بدم ... زوره ؟! نمی خوام راجع بهش حرف بزنم ... می دونی چرا ؟ چون به تو هم اعتماد ندارم ... اصلاً می خوام نسیه زندگی کنم ... می خوام باری به هر جهت جلو برم . بده ؟! ... زندگی که مهمون من نیست ! من مهمون زندگی ام ! ... می دونم احساس خوبی نیست ، اما همیشه با منه ... فکر عذابم می ده ، کلافه ام می کنه ... باید با یکی حرف بزنم ... نه ، با یکی نه ... با خودم ... دلم خودمو می خواد ... دلم برای خودم تنگ شده ... »
اینجور وقتا ، به هم می ریزی . می شی یه کلاف ابریشم به هم ریخته . نه سر داری ، نه ته . همه چیز به هم گره خورده ...
بی تفاوت می شی ... منفعل می شی ... بی رگ می شی ... البته نه نسبت به خودت ، نسبت به محیط اطرافت ...
با خودت مدام در ستیزی . خودت می شی دشمن خونی خودت . همه ی وجودت پارادوکس می شه . هم با خودت می جنگی . هم از خودت دفاع می کنی . ذهنت می شه صحنه ی کارزار ...
ذهنت پر شده از « من » های ضد و نقیض . « من مزاحم » از همه بیشتر اذیتت می کنه . او جلوی خیلی از کاراتو می گیره . حق و قدرت انتخاب رو ازت می گیره . آسودگی رو ازت سلب می کنه . همه اش می خواد تو افکارت دخل و تصرف کنه و ........
اینجور موقع ها ، برای خلاص شدن از دست « من مزاحم » باید چیکار کرد ؟شاید بهتره کاری کنی که « من مزاحم » باهاش مخالفه ... پس ، اگه بازم اومد سراغت ، بهش بی اعتنا باش . بهش نگاه کن . او رو نادیده نگیر ، اما به تلقیناتش با بی اعتنایی نگاه کن ...
دیگه نباید شیرینی ها رو ، با تلخی های « من مزاحم » تباه کرد ...
از دل خسته ی من گر خبری می گیری
برسان آینه را تا نفسی می آید
چه شتاب است که ایام بهاران دارد
که ز هر غنچه صدای جرسی می آید
پی نوشته:
من و من ، این همه من ، این همه " من " را چه کنم ؟!
یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت/در بند آن مباش که مضمون نمانده است