دست و دلم

دست و دلم نایه خدا خدایش بریده..
بعدا نوشته:( تا...)
اگرچه زخم میزنی ولی ترا نوشتهاند/ به روی صفحهی دلم خطوطِ تازیانهها
خلاصه بر درختِ دل تو باید آشیان کنی/ وگرنه میسپارمش به دست موریانهها

دست و دلم نایه خدا خدایش بریده..
بعدا نوشته:( تا...)
اگرچه زخم میزنی ولی ترا نوشتهاند/ به روی صفحهی دلم خطوطِ تازیانهها
خلاصه بر درختِ دل تو باید آشیان کنی/ وگرنه میسپارمش به دست موریانهها
خدا تو را به ما بخشيد تا بيفروغ نمانيم و غريب نباشيم.
خدا تو را به ما بخشيد تا امام مهربان صبور شجاع دانايمان باشي كه به وجودت مباهات كنيم.
خدا تو را به ما بخشيد تا روح و جان خستهمان را به آرامش خويش آرام سازي و تو به قضا رضا دادي. ميدانستي كه مردمان منتظر تو اسلام را خالص ميخواهند، بيواسطه! و تو آمدي تا مردمان اسلام ناب و خالص را درك كنند. اينجا هم امّا كفتاران خون آشام فاجعهاي تلخ را در تقدير گرفتهاند. نيشتري زهرآگين و اينبار در تلخي انگوري كه به زهر آغشته است امّا در كام تو شيرين ميآيد كه تو را به وصال معشوق ميرساند...
عبا بر سر ميكشي تا جوادت بيايد و ابا صلت...
غصه نخور انگور طعم وصل ميداد...

یادش بخیر دستش در حنای رفاقت بند بود.
اما انگار حنایه رفاقت هم رنگ عوض کرده است!
قسم به باد!
قسم به پیک رهای و آزادگی!
می دانم که به بابا خواهی گفت: که زینبش در کربلا
همچون باد ٬
پریشان به دنبال طفلان بود.
همچون باد٬
بی تاب بر هر سو روان بود.
گه به سوی خیمه هایی سوخته ٬
آنی دیگر در پس طفلان ...
قتلگاه را که نگو...
همچون باد٬
کاروانی از برگ برگ خزان به سختی ریسه کرده بود...
همچون باد٬
آواره و تنها در صحرا سو سویش را می دوید...
قسم به باد!...
تخم سوخته کز ابر تازه شد داغش
ز باده شد غم و اندوه بیشتر ما