هوالمحبوب
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما
انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ
ای بحر پر مرجان من والله سبک شد جان من
این جان سرگردان من از گردش این آسیا
ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله
اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا
نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو
از چون مگو بی چون برو زیرا که جان را نیست جا
گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شد
گر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا
از سر دل بیرون نه ای بنمای رو کایینه ای
چون عشق را سر فتنه ای پیش تو آید فتنه ها
گویی مرا چون می روی گستاخ و افزون می روی
بنگر که در خون می روی آخر نگویی تا کجا
گفتم کز آتش های دل بر روی مفرش های دل
می غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا
هر دم رسولی می رسد جان را گریبان می کشد
بر دل خیالی می دود یعنی به اصل خود بیا
دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو
نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا
دیوان شمس

پی نوشت :
دل از دار
دار از دل
دلدار تويي
بگو به پنبه زن ها بزنند
كه ما برقصيم اگر ساز تويي...
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم /چه بگویم ، که غم از دل برود چون تو بیایی