هنگامه...
اي هواي ديدنت سوز آه من
گوشه ابروي تو قبله گاه من
کشته اين حسرتم کز چه رو اي گل
چهره پنهان مي کني از نگاه من
به جلوه خود نازنين يارا
شبي بيارا خلوت ما را
من که صد ني حرف دل در گلو دارم
با خيالت روز و شب گفتگو دارم
کي شود تا من نهم سر به دامانت
از ازل اين لحظه را آرزو دارم
به جلوه خود نازنين يارا
شبي بيارا خلوت ما را
اي هواي ديدنت سوز اه من
گوشه ابروي تو قبله گاه من
کشته اين حسرتم کز چه رو اي گل
چهره پنهان مي کني از نگاه من
به جلوه خود نازنين يارا
شبي بيارا خلوت ما را
از رو سیاه باید رو گرفت ... واسه که یه وقت باعث نشه از بود خود خجالت بکشم...
اما انصافا کاش نگاه بود و شرم از برای من ...
تا در نگاه اول آب میشودم...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 5:55 توسط اقا سید...
|