هیچ چیز لازم نیست به جز صدای شجریان که می‌خواند:


دو چشم مست می‌گونت، ببرد آرام هوشیاران

دو خواب آلوده بربودند، عقل از دست بیداران

الا ای باد شبگیری بگو آن ماه مجــلس را

تو آزادی و خـلقی در غم رویــت گرفتــاران

گر آن عیار شهرآشوب، روزی حال من پرسد

بگو خوابش نمی‌گیرد، به شب از دست عیاران


روی صندلی می‌نشینم و تاب می‌خورم. هیچ چیز لازم نیست. همین پنجره‌ی باز و باد و نم نم باران و شجریان و روشنایی اندک گوشه اتاق. هیچ چیز دیگر لازم نیست...


دو چشم مست می‌گونت، ببرد آرام هوشیاران

دو خواب آلوده بربودند، عقل از دست بیداران

گر آن عیار شهرآشوب، روزی حال من پرسد

بگو خوابش نمی‌گیرد، به شب از دست عیاران


هیچ چیز لازم نیست. من آرامم، باد به جای من بی‌تابی می‌کند و گوشه‌ی چشم آسمان تر است...

 

 

دلنوشته:

*روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها، نور خواهم ریخت
و صدا در خواهم داد: ای سبد هاتان پُر خواب!
سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید