میلاد نرگس
چه قدر آمدنت دير شده است!
ميترسم بيايي و بگويند تو آمدهاي اما من ديگر آن را نشنوم.
ميترسم من رفته باشم و تو آنگاه بيايي. اين روزها زمين خاكستريترين روزهايش را سپري ميكند. كوچهها سردتر از آنند كه اين خورشيد نيمه جان، پيكر كرختشان را گرم كند.
اينَ مبيدُ اهلِ الفُسوقِ والعصيان... أين طامسُ آثارِ الزّيغِ والأهواء؛
تقويمها را نگاه كن... پر از جمعههاي سوختهاي است . تو در ميان همه باورهايم، در ميان ذهن آشفتهام، يگانهاي!
بر كدامين مصلاي توحيد، نماز جمعه ميخواني تا به رداي سبزت اقتدا كنيم؟...
از كدام سمت، از كدام سو اسب ظهور تو پيش ميتازد؟
كدام ساحل را لنگر انداختهاي كه دست امواج از دامنت كوتاه است؟
و من پرهيز از تو نميتوانم كرد. هستيات، بودنت و حضورت، پايندهترين باور زمين است، چرا كه اگر تو نبودي ـ استواري هميشه ـ زمين هر لحظه در خويش ميمرد.
اي شكوه لحظههاي سردرگمي،
اي چراغ اوقات فراموشي و اي پناه اهل زمين! دستهايم را بگير و سينه لرزانم را كه عن قريب است به دام آسيبهاي زمانه بيفتد. ميدانم هيچ كس با تو فاصلهاي ندارد. كافي است دل را صاف كند. كافي است عاشق شود.
پس كمكم كن تا دلم را صاف كنم و عاشق شوم، اي عاشقترين!
