چه قدر آمدنت دير شده است!

 مي­ترسم بيايي و بگويند تو آمده­اي اما من ديگر آن را نشنوم.

 مي­ترسم من رفته باشم و تو آن­گاه بيايي. اين روزها زمين خاكستري­ترين روزهايش را سپري مي­كند. كوچه­ها سردتر از آنند كه اين خورشيد نيمه جان، پيكر كرختشان را گرم كند.

 

اينَ مبيدُ اهلِ الفُسوقِ والعصيان... أين طامسُ آثارِ الزّيغِ والأهواء؛

 

تقويم­ها را نگاه كن... پر از جمعه­هاي سوخته­اي است . تو در ميان همه باورهايم، در ميان ذهن آشفته­ام، يگانه­اي!

بر كدامين مصلاي توحيد، نماز جمعه ميخواني تا به رداي سبزت اقتدا كنيم؟...
از كدام سمت، از كدام سو اسب ظهور تو پيش ميتازد؟
كدام ساحل را لنگر انداختهاي كه دست امواج از دامنت كوتاه است؟

و من پرهيز از تو نمي­توانم كرد. هستي­ات، بودنت و حضورت، پاينده­ترين باور زمين است، چرا كه اگر تو نبودي  ـ استواري هميشه ـ  زمين هر لحظه در خويش مي­مرد.

 

اي شكوه لحظه­هاي سردرگمي،

 اي چراغ اوقات فراموشي و اي پناه اهل زمين! دست­هايم را بگير و سينه لرزانم را كه عن قريب است به دام آسيب­هاي زمانه بيفتد. مي­دانم هيچ كس با تو فاصله­اي ندارد. كافي است دل را صاف كند. كافي است عاشق شود.

پس كمكم كن تا دلم را صاف كنم و عاشق شوم، اي عاشق­ترين!