امروز مردي مي­آيد كه شبان سجده­اش را به سپيده تسبيح گره مي­زند.مردي كه عرش را در كلمات ملكوتي­اش به تصوير خواهد كشيد.

 امروز مردي مي­آيد كه خداي سجده­هاي طولاني است و آفتاب بي­بديل نياز و نماز، او كه شناسنامه همه دعاهاي دنيايي است. او كه شكوه شعر است در قامت ملكوت و بهانه تغزل براي ملائك!

مي­آيد تا پيچيده در زنجير، پيكر مطهرش را ميهمان تازيانه­ها كند و كربلا را تفسير!

مي­آيد تا دلش را كه تاريخ كربلاست با سكوتش كه تفسير فرياد است به هم پيوند زند. او كه اندوه كربلا و شعر كربلا است،

مي­آيد تا ملكوت عطر اشك بگيرد.

مردي مي­آيد كه قامتش ارتفاع عبوديت است و چشم­هايش ليلة القدر اشك و شهود.

 مردي كه با او مي­شود تمام كهكشان­ها را در نورديد با سجده خورشيد! عطر كلماتش كه همه بهار است و خورشيد و باران و ابر بر قلم جاري مي­سازم و با سرانگشتان دعايش عشق را هزارباره مي­نويسم كه كلمات شرمسارند و الكن! متبرك باد جان عاشقي؛ آن­گاه كه كلمات از لبانت به سماع بر مي­خيزند. قدوم آسماني­ات در غربيانه­ترين لحظه­هاي زمان بر چشمان هميشه مشتاقمان باد.

 آمدنت بهاري باد!