محبت و محنت
شبلی گوید: وقتی به دهی از دهات شام رسیدم، مردی را دیدم نشسته و سر در پیش افکنده، بیخود سخن میگفت و مردم بسیار گرد وی در آمده بودند. پرسیدم حال این مرد چیست؟ گفتند: این مرد دیوانه است. پیش وی رفتم و سلام کردم. جواب سلام مرا داد و گفت:
ای شبلی! اگر خواهی سلامت یابی، گرد کوی محبت مگرد، تا رقم دیوانگی بر تو نکشند، و این قدم اول است. هر چند که ما در محبت میافزاییم وی در محنت میافزاید.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم آبان ۱۳۸۹ ساعت 15:16 توسط اقا سید...
|